بازی سرنوشت قسمت 6

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۹ 18:34

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

بفرما اینم کادو من برای 😎

Bloom ❤️

تولد مبارک 🥳🥳

چرا نگاه میکنی؟ 

بدو کادوتو بخون😊😁

 


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی قسمت 10

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۹ 15:3

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

قسمت دهم امادس 

نوشته ندیدی؟

منتظر چیی؟ 

بدو بخونش 

در ضمن منحرفی نیز میباشد😊😈😎


ادامه‌ی مطلب





بازی سرنوشت قسمت ۵

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۹ 11:25

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

سلام لاوام ❤️😘

تبریک بابت دوم شدن وبلاگمون👍👍👍👍😊😊

 

چرا منو نگاه میکنی منتظر چی هستی؟؟ 

بدو بخونش 


ادامه‌ی مطلب





" عشق جاودانه " فصل اول قسمت 14

دوشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ 23:15

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

سلام سلام 

بعدی 10 تا


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی قسمت 9

دوشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ 22:0

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

ببخشید دیر شد 

اگه این بابا و مامانا بزارنننن 

والا 

نظر فراموش نشه 


ادامه‌ی مطلب





بازی سرنوشت قسمت 4

دوشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ 20:32

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

واقعا ببخشید دیر شد

متاسفم

هی من مینویسم هی پاک میشه به خدا خسته شدمممم

عجبا 😐

جبران میکنم😘😁

تبریک به نویسنده های جدید موفق باشید❤️

رو دوستی رو من هم میتونی حساب کنی😊


ادامه‌ی مطلب





بازی سرنوشت قسمت 3

یکشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۵ 16:16

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

سلام خوجملام 

قسمت سوم 

فقط از سپیده جون میخوام این داستان رو تو موضوعات بزاره

ممنون😘❤️


ادامه‌ی مطلب





💛سرگرمی💛

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ 20:22

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

​​​​​​براتون جوک های خنده دار آوردم 

​​​​​​. 

​​​​​​. 

​​​​​​. 

بریم بخونیمش داغ داغ 

نظر یادتون نره ها 


ادامه‌ی مطلب





بازی سرنوشت قسمت 2

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ 19:43

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

بفرمایید قسمت دوم❤️

بریم بخونیمش ❤️

نظر فراموش نشه ❤️💛❤️


ادامه‌ی مطلب





سرگرمی

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ 13:27

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام سلام بعد از کلی فکر 

چندا سرگرمی جالب براتون آوردم. 

.

.

جواب ها فراموش نشه


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی قسمت 8

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ 12:53

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

ببخشید دیر شد 

از دست این باباهاااااا

نظر یادتون نره 


ادامه‌ی مطلب





عکس

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ 16:57

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام براتون عکس آوردم 

منحرفی و عاشقانه 

سری پیش فقط سپیده جون نظر داد 

حالا منحرفیش زیاد بود یه دونه نظر؟ 

میخواما 


ادامه‌ی مطلب





بازی سرنوشت قسمت 1

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ 15:56

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

بفرمایید داستان بازی سرنوشت 

نظر فراموش نشه 


ادامه‌ی مطلب





سرگرمی

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ 13:28

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام عزیزای دلم ❤️😘

براتون سرگرمی دارم 😁

حروف های به هم ریخته رو مرتب کنید تا به کلمه برسید 

1.ن ا د ی ر =

2.ن م ر ی ت=

3.ل ا ی ا =

4.و ن ن ی =

5.ا ک و ل =

حالا به سولات زیر جواب بدید

1.اگه آدرین بمیره چیکار میکنید؟ 

2.خودتنو بزارید جای آدرین که شیطونی گرفته و با مرینت تنها هستید چی کار می‌کنید (به دو صورت میشه جواب داد:1.منحرفی 2.غیر منحرفی 😁😁😁

3.اگه معلوم میشد آدرین واقعیه و خونش در نزدیکی های شما قرار داره چه می‌کردید؟ 

4.اگه کت نوار به خاطر نجات جون شما خون آشام میشد در عوض براش چیکار می‌کردید؟ 

5.شباهت ها و تفاوت های اخلاق های مرینت و آدرین چیه؟ 

حالا سوالات درباره داستانم 

سرگرمی هام رو دوست دارید؟ 

داستانم رو چه طور؟ 

میخواید منحرفی باشه؟ 

اگه میخواید تا چه قدر؟ 

داستان بازی سرنوشت رو بزارم که داخلش کت نوار خون آشام شده؟ 

نکته:من فقط تا قسمت 5 این داستان رو خوندم ولی به علت دلایلی گوگل کلا پاکش کرده من بقیشو از خودم نوشتم اگه میخواد بزارم 

در ضمن هر چی جلوتر میره منحرفی تر میشه نگید نگفتم ها 

نظر یادتون نره 

تا بعد 

(آبی ین تو;-)

 

 








با هم بخندیم

چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ 22:25

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

دالی سلی 

براتون جوک های خنده دار آوردم 

اگه نظرا زیاد باشه بازم میزارم 

وای به حالتون نظر یادتون برهههههه 

بریم بخونیمش 


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی قسمت 7

چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ 20:52

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام ببخشید دیر شد سیم کارتم غاطی کرده! 

خب دیگه بریم بخونیمش 

نظر فراموش نشه 😘😘😘


ادامه‌ی مطلب





بیوگرافی 2

چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ 15:25

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

بچه ها اینم پست بعدی بیوگرافی . فقط آدرینا رو عوض کردم . 


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی قسمت 6

سه شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ 14:33

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

اینم قسمت ششم 

.

بریم بخونیمش داغ داغ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی قسمت 5

سه شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ 13:13

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام عزیزای دلم 😍

بفرمایید قسمت پنجم ببخشید دیر شد 

 

 

بریم بخونیمش 

نظر فراموش نشه 😘


ادامه‌ی مطلب





بیوگرافی

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۷ 16:5

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

سلام.  اینم بیوگرافی داستان عشق جاودانه 

بپر ادامه لاوم 


ادامه‌ی مطلب





سرگرمی

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۷ 15:4

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام به عشقام 😍

به سوالات زیر پاسخ دهید😉

1.به نظرتون آدرین چه جور شخصیتی داره؟ 

2.طرفدار کدام یک از جوج های زیر هستید؟ 

لوکانت(لوکا و مرینت) 

آدرینت(آدرین و مرینت) 

ادریگامی(آدرین و کاگامی) 

3.اگه بهتون یه اسلحه بدن اول کدوم رو میکشین؟ 

لایلا

کاگامی 

کلویی

گابریل

4.فرق زمان هایی که آدرین خودشه و زمان هایی که کت نوار میشه چیه؟ (به جز اینکه کت نوار میشه) 

5.شما اگه جای مرینت بودید چی کار می‌کردیدتا آدرین رو به دست بیارید؟ 

6.کیا دوست دارن جرمی زگ رو بکشن دستا بالا 

 

نظر یادتون نره ها 😘😉😀








نیروی عشق حقیقی (قسمت چهارم)

شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۷ 14:20

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام به همگی بفرمایید اینم قسمت چهارم 

داستان (نیروی عشق حقیقی) 😊👍

دوست دارید آخر داستان چه‌طوری تموم بشه؟ 

ایده هام دارن تموم میشن نظر بدبد چه طوری بنویسم؟ 

ممنون 🥰

تا داستان سرد نشده بریم داغ داغ  بخونیمش😁😁


ادامه‌ی مطلب





آدرینا :

گفتم :حالا که میبینی ممکن شده 

آدرین با حالت پوکر فیس نگام کرد و گفت : هنوزم شوخی هات بی مزس 

حالا من با دهن باز نگاش کردم و گفتم به این زودی باو کردی ؟ چطوری ممکنه 

 

 

بپر ادامه 

 


ادامه‌ی مطلب





نیروی عشق حقیقی { قسمت 3 }

جمعه ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ 19:21

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام این هم قسمت سوم 😊

برای قسمته بعدی که خیلی جالبه 5 تا نظر میخوام

 


ادامه‌ی مطلب





سرگرمی

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ 19:55

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

به نظرتون این کیه؟ 

شبیه کیه؟

 

 

جواب رو برام بفرستید🥰

 

                       

 

چقدر خوشگله😍😍








نیروی حقیقی عشق (قسمت دوم)

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ 17:10

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

(از زبان کت نوار) 

از لیدی باگ خداحافظی کردم همینجوری که از پشت بوم ها عبور میکردم از شادی فریاد میزدم. رسیدم به خونه از پنجره اتاقم داخل شدم تبدیلم برگشت خودم رو روی تخت پرت کردم. 

پلگ :به به میبینم این عاشق ما حالش خوبه از این اتفاق برات خوشحالم حالا پنیر من کجاست؟ من گشنمه حالا به مناسبت این اتفاق باید دو تا تیکه بهم پنیر بدی 

ادرین:ممنون، باشه از تو کمد دو تا پنیر کمبر بوگندو به پلگ تحویل دادم رفتم پشت میزم یه کاغذ و مداد برداشتم و اسم کسایی رو که می‌شناختم نوشتم پسرا رو خط زدم همراه با دوست دختراشون موندش:لایلا، کلویی، مرینت، کاگامی. لایلا که عمرا، کلویی هم که نیست، کاگامی خوب موهاش آبیه تیرست ولی نه مثل لیدی باگ کوتاه‌تره و چشماش قرمزه یعنی مرینت لیدی باگه چشماش موهاش حتا حالت بستن موهاش صداش، آره خیلی شبیه لیدی باگه هر وقت هم که منو میبینه..... 

(از زبان لیدی باگ) 

از کارای کت خیلی تعجب کرده بودم وقتی ​​​​اون رفت من هم رفتم خونه از بالکن اتاقم رفتم تو تبدیلم برگشت. پس من میخوام با این عشقم چیکار کنم؟ 

باید یه راهی برای گفتنش پیدا کنم آلیا هم که برای کمک پایست اما وقتی بهش میرسم هول میشم از پدر و مادرم اجازه گرفتم لباس برداشتم و رفتم خونه آلیا تا باهاش صحبت کنم اما یه ترسی اومد تو دلم که نمیخواستم با یه لگد ترسو به زور از قلبم بیرون کردم و به خونه آلیا رفتم. 

(از زبان راوی) 

مرینت به خونه آلیا میره و باهاش درباره بیان احساس درونیش به آدرین حرف بزنه آلیا هم کلی نقشه به ذهنش میرسه و قرار میشه فردا نقششون رو عملی کنن. حالا نقشه چیه؟ من نمیدونم اما به زودی میفهمیم. 

(از زبان آدرین) 

هر وقت هم که منو میبینه صورتش سرخ میشه غاطی واتی حرف میزنه و اداهای بامزه در میاره (یه باره بگو دلقکه دیگه) آره مرینت لیدی باگه! 

پس اگه این جوری باشه مرینت منو دوست داره بهتره فردا تو مدرسه ازش بپرسم اگه هم جواب نداد شب کت نوار میشم و میرم پیشش و ازش بپرسم باید بیشتر حواسم به مرینت باشه 

(پس از یک شب، فردا صبح) 

(از زبان مرینت) 

خب حالا زمان عملی کردن نقشست همه بچه های کلاس هم نقشه رو میدونن و میخوان بهم کمک کنن. آدرین اومد ای وای 

الیا:طبیعی باش مرینت! هول نکن! نفس عمیق 

مری:یه نفس عمیق کشیدم من میتونم من میتونم تو میتونی مرینت! نه من نمیتونم اگه ازم بدش بیاد نه میخوام نه نمی خوام که آلیا یه سیلی زدهتو صورتم 

آلیا :مرینت به خودت بیا این فکر هارو هم نکن وای به حالت نتونی خودم میکشمت!! میخوای آدرین مال کلویی یا کاگامی بشه؟؟!؟ 

مری:آلیا خوب اون احساس غیرت منو به جوش آورد. نه عمرا. سلام آدرین بعد از کلاس میخوام باهات راجب یه موضوعی صحبت کنم خیلی مهمه 

آدرین :سلام مرینت اوه واقعا باشه چرا که نه؟ یعنی درباره چی میخواد صحبت کنه کل صورتش قرمز شده بقیه بچه ها هم یه جوری به ما نگاه میکنن! یعنی چه خبره؟ 

کلاس تموم شد همه بچه ها رفتن بیرون فقط من موندم و مرینت 

مری:آدرین من.. من... دیدم آلیا داره اشاره میکنه که اگه نگی خفت میکنم!! یاخدا! 

ادرین:توچی؟ 

مری:یه نفس عمیق کشیدم، چشمامو بستم و..... 

 

پایانننن قسمتتتت دومممممم 

نظر فراموش نشه 😘

خوش باشید 😀😁🥰

 

 

 

 

 








داستان کوتاه

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ 14:21

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

مارینت :

نههه . دیگه نمیتونم . خسته شدم . تحمل ندارم . انگار عشق ورزیدن به عشقت ، بهای سنگینی داره . پس میرم . میرم یه جایی که برای عشق ورزیدن ، بها نخواد . یه سرزمینی که تاوان این عشق رو ندی . اصلا حتی الان نمیدونم که کجا میخوام برم . پس من دو راه دارم . یا بیخیال بشم ، و یا برم . ولی کجا آخه ؟ پس باید بیخیال بشم و بگذرم . یادت باشه تا الان من دلم برای تو بود ، ولی الان ..... نه .








نیروی عشق حقیقی (قسمت اول)

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ 12:18

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

(داستان معجزه آسا نیروی عشق حقیقی ;-)

سلام عزیزانم امیدوارم که همیشه خوب باشید و از داستان من لذت برده باشید 😉

فقط چرا نظر نمی‌دید؟ 🤔😑

قهر میکنما حالا بگذریم این یه داستان باحاله حتما بخونیدش 

و نظر فراموش نشه من خیلی حساسم چون زحمت کشیدم و وقت گذاشتم 

و اگر نه........ 🎃

بریم این داستان قشنگو بخونیم 


ادامه‌ی مطلب





نویسنده ها توجه بکنن

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ 12:13

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

بچه ها هر داستانی رو که میخواین بنویسین ، باید تو قسمت تعاریف موضوعات ، اسم داستان رو بزارید و ثبت کنید . بعد هر داستانی که مینویسین ، همون جور که بهتون یاد دارم ، بزارید و نظر سنجی رو باز بزارید و بعد نوشته ی خودتون رو ثبت کنید .








داستان معجزه آسا (حقیقت پشت لباس مبدل)

چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ 17:22

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

سلام عزیزانم امیدوارم حالتون خوب باشه 

برای قسمت سوم داستان 5 تا نظر میخوام 

تانیا تو داستانش گفته بود که اگه از قسمتی از داستانم رو برمی‌دارید منبعش رو بنویسید من هم نوشتم و ضمن من داستان رو تغییر دادم داستان اصلی خودم بعد از ماجرای اردو شروع میشه که خیلی خیلی جالبه و خوبه از خوندنش پشيمون نمیشید من تو دفتر مخصوص این داستان که جلدش روش هم  طراحی کردم 149 صفحه نوشتم و هر کی داخل کلاسمون خونده خیلی خوشش اومده به طوری که یه بار میخواستن داستانم رو بدوزدن!!! چون جاهای حساس داستان رو تموم کردم گفتم بمونه واسه هفته بعد😁

تا بعد خدا نگهدارتون