بازی سرنوشت قسمت 3

یکشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۵ 16:16

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

(فردا شب) 

​​​​​​(از زبان مرینت) 

دوباره کت اومده بود و تو خیابونا وحشت انداخته بود

تیکی:مرینت نمیخوای تبدیل بشی؟ 

من:نه نیاز به تبدیل شدن نداره 

به همین شکل مرینت رفتم پیش کت که آدم هارو دنبال می کرد، دستش رو گرفتم. 

کت:مرینت؟ چی کار میکنی؟ 

من:حرف نزن فقط با من بیا 

کت:خودت وضع من رو میبینی من نمیخوام بهت آسیبی برسونم

من:یه لحظه حرف نزن با من بیا مثل گربه که دنبال موش میکنه افتادی به جون آدما 

کت:خخخخخ 

مرینت من رو به خونشون برد و همین جوری که دستمو گرفته بود به اتاقش برد 

مری/من: کت کافیه. کت رویی لباسم رو در آوردم و به اون سمت پرت کردم. من طاقت ندارم تو اینجوری مردم رو وحشت زده میکنی و آسیب می سونی از این به بعد با کسی کاری نداشته باش و فقط خون من رو بخور! 

کت: نه من نمیتونم این کارو بکنم! تو مهربون ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم همیشه به دیگران کمک میکنی نه نمیتونم 

مری:چرا؟ باشه چه ربطی داره؟ من اینطور میخوام. 

در بالکن و پنجره اتاقم رو قفل کردم 

کت:من نمیتونم بیشتر از این خودمر نگه دارم  بزار برم

(مگه میخوای جیش کنی تو شلوارت؟ 😁😁) 

مگه دیوونه شدی؟ میخوای من این کار وحشتناک رو باهات بکنم؟ 

مری: انتخواب من اینه و تو هم باید قبول کنی. از این به بعد هر شب که گرسنه شدی به سراغ من بیا! 

فکر کنم الان خیلی گرسنه باشی معطل چی هستی؟ من در اختیارتم 

(منحرف فکر نکنید) 

کت:معلومه چی میگی؟ باشه هر جور که خودت میخوای پس در اختیار منی؟ خودتو آماده کن تو علاوه بر مهربون بودنت خیلی کله شق و لجبازی. 

رفتم جلو و بغلش کردم، دندونای نیشمو داخل گردنش فرو کردم و شروع به خوردن خونش کردم. 

مری:کت آخر حرفم رو قبول کرد. اومد جلو منو بغل کرد موهام رو از گردنم کنار زد از ترس چشمامو بستم که احساس کردم دو تا دندون سرد، محکم وارد گردنم شد درد خیلی شدیدی داشت اول جیغ خفیفی زدم اما بعد ساکت شدم و دردی که تو بدنم می‌پیچید رو تحمل میکردم، کت هم با تمام وجود خونم رو می‌خورد خیلی گرسنه بود و یک روز بود که خون کسی رو نخورده بود! یک ربع که گذشت... احساس کردم دیگه هیچ خونی برام باقی نمونده.

(فقط تصور کنید! مو به تنم سیخ شد) 

کت کافیه، ولی گوش نداد. کت نوار خواهش میکنم بسه الان میمیرم. کت دندون هاشو از گردنم بیرون آورد. 

​​​​​​کت:امیدوارم برات درس عبرت شده باشه که دیگه اینو از من نخوای و منو تحریک نکنی 

مری:رو زمین افتادم گردنم خون ریزی می‌کرد با نیروی کمی که تو بدنم مونده بود گفتم :نه حق نداری خون کس دیگه ای رو بخوری فقط من و اگه این کارو بکنی خودمو میکشم! 

کت:میفهمی داری چی میگی چقدر تو لجبازییییی

مری:قبوله کت؟ 

کت:من... باشه قبوله از این به بعد هر شب به سراغ تو میام. 

بغلش کردم و به سمت تختش بردم پارچه ای که رو میزش بود رو برداشتم و روی خونریزیش قطع شد گفتم:مرینت من واقعا متاسفم منو ببخش من... من.. 

مری:عیبی نداره من میدونم تو نمیخوای. اشکی که رو گونش بود رو پاک کردم و با دستم نوازشش کردم. من میبخشمت تو به خواست من این کار رو کردی گریه نکن! پیشی کوچولوی خون اشام خودمی 

(من این بسته دستمال کاغذی رو تموم کردم یکی دیگههه😭) 

کت:ممنونم. چیزه کلید درو کجا گذاشتی تا من درو باز کنم برم؟ 

مری:بغل کامپیوترم یه کشو هست اونجا 

کت:در کشو رو که باز کردم پر از عکسای های خودم یعنی آدرین بود یعنی مری من رو دوست داره؟ یه نگاه به به دیوار ها کردم که پر از عکسای من با ژست های مختلف بود. خواستم ازش بپرسم که منو دوست داره که دیدم خوابیده گونش رو بوسیدم و یه بوسه از لبش گرفتم. 

درو باز کردم و رفتم اشک از چشمام مثل بارون سرازير میشد همون جور که از پشت بوم ها عبور میکردم به خونه رسیدم تبدیل برگشت خودم رو روی تخت پرت کردم من چه کار وحشتناکی کردم حق این دختر این نبود با گریه خوابم برد.. 

 

نظر فراموش نشه 👍😘😊