(از زبان راوی که آدرین باشه)
با مرینت همه جا میرفتم همیشه پیش هم بودیم حسادت رو خیلی خوب میشد تو چهره کلویی و کاگامی دید
اما کلویی به خاطر ترس از من و کاگامی هم من رو درک کرد هر دو کنار رفتن
لوکا و کاگامی با هم جفت و جور شدن و من خیلی خوشحال شدم چون کاگامی من رو میخواست و لوکا مرینت رو
ولی ماهم رو میخواستیم
پس خوب شد که اونها هم تنها نموندن
تمام جلسات عکاسیم رو با مرینت میرفتم و همه جا در کنار هم بودیم آلیا هم به نظر خودش یواشکی آزمون عکس و فیلم میگرفت
و خبر باهم بودن من و مرینت تو کل پاریس پیچیده بود!
(از نظر دخترای پاریس)
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
ادرینییییییییییییننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
چرا؟ چرا؟ اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭...
من به پدرم گفتم که مرینت انتخواب منه و قراره در آینده باهاش ازدواج کنم
اول گفت گذراست و زود تصمیم نگیرم اما وقتی دید جدیم مانع نشد
مرینت رو بعضی وقتا به خونمون دعوت میکردم اون هم طرح های که برام کشیده بود رو به پردم نشون داد
خیلی خوشش اومد پدرم دفتر رو گرفت و ازش خواست تا طرح هاشو در اختیارش بذاره اون هم قبول کرد
یک شب در حالت کت نوار رفتم پیش مرینت و گفتم که هویتش رو میدونم و بعد حلقم رو درآوردم
وقتی منو دید قیافش اینجوری شد 😮😮و بعد غش کرد!
وقتی هم که به هوش اومد منو بغل کرد حالا هیچ چیز بینمون نبود که مارو از هم جدا کنه
باهم قویتر شده بودیم انگار یه نیروی جادویی تو وجودمون بود، حالا اون چی بود؟
نیروی عشق حقیقی
آره! قوی ترین نیرو تو کل جهان عشقه، عشقی حقیقی و شیرین
هاک ماث هم خیلی تلاش میکرد اما هیچ وقت پیروز نمیشد
پدرم هم خیلی به هم ریخته بود و وقتی علتش رو میپرسیدم.
یا میگفت هیچی
یا
برو بیرون!
با مرینت، نینو، آلیا میرفتم پیش آندره و از بستنی های خوشمزه عشقش میخوردیم
برای مرینت کلی لباس خوشگل میگرفتم و بعد هم میرفتیم دیسکو!
برنامه های کلاسام مانع میشدن تا بیشتر مری رو ببینم برای همین از دست کلاسا فرار میکردم
و البته تنبیه هم میشدم ولی ارزشش رو داشت
تا اینکه ناتالی حالش خیلی بد شد مثل مای را که وقتی باهاش مبارزه میکردیم حالش بد بود
ناتالی غش کرد،
بردیمش بیمارستان ولی انگار داشت میرفت تو حالت کما
برای همین پدرم یه بیمارستان مخصوص تو یه شهر دیگه که بهتر از بیمارستان های پاریس بود پیدا کرد و قرار شد به مدت سه هفته اونجا باشه
میدونستم ناتالی ییه احساسی به پردم داره ولی انگار این حس دوطرفست چون پدرم خیلی نگرانش بود اونا رفتن و من موندم تو یه خونه بزرگ تنها! چیکار کنم؟
فهمیدم!
با محافظم رفتیم خونه مرینت از پدر و مادرش خواستم بزارن تا مدتی که تنهام مرینت خونه ما باشه
اونها هم قبول کردن با مری رفتیم اتاقش تا وسایلاشو برداره
ادری:من هم کمکت کنم؟
مری:خب گفتی سه هفته؟ به نظرت کدوم لباسامو بردارم؟
ادری:چند تا لباس و شلوار و سارافون که خیلی بهش میومدن رو برداشتم
اینا خوبن بزار تو چمدون
یهو چشمم به یه لباس قرمز خوشگل خورد برداشتم بازش کردم دیدم یه لباس خوابه، بازه ولی خیلی خوشگل و ناز
مری:این چیه؟
ادری:این لباست چقدر قشنگه این رو هم بردار شبا میپوشی
مری:به نظرت زیاد باز نیست؟ اونم جلوی تو، خجالت هم خوب چیزیه
ادری:واسه چی؟ مگه من غریبم ما که میخوایم باهم ازدواج کنیم دیگه این چیزارو نداره! لباسو برداشتم تا کردم گذاشتم تو چمدون
مری:ادرینننننننن
ادری:بله؟
مری:از دست تو، فکر کنم اصلا خجالت تو فرهنگ لغتت وجود نداره!
ادری:خخخخخ😁😁😁😁
مری:خب این حوله شونه پسرا بیرون میخوام لوازم شخصیمو بردارم
ادری:چه لوازمی؟
مری:یه سری لباس اگه شخصی نبود که نمیگفتم
ادری:ا بگو چی نباید چیزی از من غایم کنی
مری:ادرییننننننن اهم اهم کیتم لباس شخصی😠
ادری:آهان گرفتم برداشتی قدام کن بیام
رفتم بیرون بعد از گذشت 10 دیقه گفتم:
داری چی کار میکنی؟ لباس بر میداری یا تولید میکنی؟
من اومدم یا الله
این دیگه چه جعبییه؟ باکس میراکلس ها!
مری:صبر کن، وای از دست تو چقدر فضولی بله
پایان
نظر فراموش نشه 😘😘😎