(نیروی عشق حقیقی)
(از زبان مرینت)
چشمامو بستم و در حالی که خودمو جمع و جور کرده بودم گفتم:آدرین من دوست دارم خیلی زیاد، عاشقتم و آروم یه نگاه به آدرین کردم که دهن باز مونده و خشکش زده. من هم نمیدونم چرا بی اختیار فرار کردم 😐
ادرین:صبر کن مرینت کجا میری؟ اصلا باورم نمی شد نمیدونم چرا خشکم زده بود! رفتم دنبالش صداش کردم اما جواب نداد وا این چرا اینجوری کرد لیدی باگ شجاعه ولی مرینت خجالتی و یه ذره ترسو پوففففففف آخه چه طور میتونه لیدی باگ باشه؟ من دارم دیوونه میشم
مرینت:خودمم نمیدونم چرا فرار کردم! چرا من همچین کردم ولی آخر بهش گفتم ولی حالا بعدش چی؟ آدرین به گوشیم زنگ میزد اما جواب نمیدادم دوباره اون ترس ذلیل شده ریشه کرده بود تو وجودم بعد از 10 بار زنگ زدن دیگه زنگ نزد به آلیا، نینو، لوکا، که همش زنگ میزدن به اونها هم جواب ندادم میدونستم آلیا میخواد خفم کنه (اون که صد در صد) از اتاقم هم بیرون نیومدم
تیکی:مرینت آروم باش همه چی درست میشه
من:اگه از من خوشش نیاد؟ اگه ازم عصبانی یا ناراحت بشه؟ اون وقت دیگه هیچ وقت باهام حرف نمیزنه
تیکی:نه نه مرینت اصلا اینجوری نیست. مرینت به حرفم گوش نداد و شروع کرد به گریه کردن و خیال بافی. (پس از هفت ساعت گریه)
(از دیدگاه آدرین)
چرا این دختر جواب نمیده! خب فهمیدم لیدی باگ کیه اون مرینته اما به مدارک بیشتری نیاز دارم الان بهترین فرصته برم پیشش، پدرم که برای کارش به یه جایی دعوته ناتالی هم همراهشه، محافظم هم که اصلاً داخل اتاقم نمیاد و فکر میکنه من خوابم. پلگ نظر تو چیه؟ به نظرت من درست فکر میکنم مرینت لیدی باگه
پلگ :آخه به من چه من گشنمه
ادرین:تا نگی هیچی بهت نمیدم تو هویتش رو میدونی زود باش بگو قول میدم بهش نگم تو گفتی
پلگ:شرمنده من حق سکوت دارم اگه بگم لیدیت همراه با کوامیش منو تیکه تیکه میکنن باشه پنیر نده اون وقت چه جوری میخوای تبدیل بشی؟
قیافه آدرین :😶😐
ادرین:خوب بلدی چه طور پنیرت رو به دست بیاری عقلت برای شکمت خوب کار میکنه بگیر این هم کمبر سریع بخور
پلگ :ما اینیم دیگه آخ جون هیچ چیز تو دنیا خوشمزه تر از یک تیکه کمبر نیست
ادرین:تا پلگ پنیرش رو خورد گفتم پلگ تبدیل کن
پلگ:لاقل میذاشتی پنیره حضم بشه بعد
ادرین:به سمت خونه راه افتادم وقتی رسیدم، دیدم تو بالکن نشسته و زانوهاش بغل کرده گریه میکنه. سلام بانوی من چی شده چرا گریه میکنی؟
مری:کی اینجاست کت نوار تویی؟ سلام زود اشکامو پاک کردم نه چیزی نیست. خبری شده اومدی؟
کت:بگو ببینم کسی اذیتت کرده برم حسابشو برسم(آره ه میتونی حساب خودت رو برس!)
مری:نه لازم نیست چیزی نشده
کت:پس بگو چرا ناراحتی امروز دیدمت که داشتی فرار میکردی و یه پسره دنبالت اومد صدات کرد اما رفتی قضیه چی بود؟ میتونی بهم اعتماد کنی
مری:باشه من به یه پسری که خیلی وقته علاقه دارم اما هر بار که میخواستم بهش بگم هول میشدم نمیدونم چرا هر وقت میبینمش مثل احمق ها رفتار میکنم
کت:تو احمق نیستی
مری:و کلمات از ذهنم میره
کت:حالا این پسری که این همه دوستش داری اسمش چیه؟ *مثلا اسممو نمیدونم😁*
مری:آدرین آگرست، امروز بلاخره بهش گفتم اما نمیدونم چرا بی اختیار فرار کردم فکر کنم دیگه هیچ وقت باهام حرف نزنه یا بد تر ازم متنفر بشه دستامو گذاشتم رو سرم و به حالت جنینی شروع به گریه کردم
افکار مرینت:بفرما حالا هم که دارم جلوی کت گریه میکنم
پایاننن قسمتتت سومممم
نظر فراموش نشه 👍
آنچه در آینده خواهید خواند :
1.جنگ بین کت و مرینت (البته بازی)