داستان کوتاه

پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ 14:21

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

مارینت :

نههه . دیگه نمیتونم . خسته شدم . تحمل ندارم . انگار عشق ورزیدن به عشقت ، بهای سنگینی داره . پس میرم . میرم یه جایی که برای عشق ورزیدن ، بها نخواد . یه سرزمینی که تاوان این عشق رو ندی . اصلا حتی الان نمیدونم که کجا میخوام برم . پس من دو راه دارم . یا بیخیال بشم ، و یا برم . ولی کجا آخه ؟ پس باید بیخیال بشم و بگذرم . یادت باشه تا الان من دلم برای تو بود ، ولی الان ..... نه .