👑زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق 👑
چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۱۷ 13:2
نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق༻ |وایی پشمک بازار بخوابم اه این قدر لیسم نزن (آقامنحرف نشید ها)
مامان:خب دختر پاشو
-باشه پنج دقیقه
-ای بابا پشمک ول کن ترو خدا
مامان : مرینت این پشمک رو اینقدر این ور اون ور ننداز بعد هم ساعت هشته بدو بیدار شو دیرت شده مثل فشنگ از خواب پریدم ( خب مرینت جان خواننده ها دق کردن خدمت رو معرفی کن دیگه مری:باشه گریه نکن مائی)
مری:سلام من مرینت دوپان چنگ هستم 20سالمه در فرانسه زندگی میکنیم (خب حالا دانشگاه ت دیر نشه)
مری: مائییی ببین اینقدر حرفیدی ساعت شد هشت و نیم
مائی :برو برو تا از این دیر تر نشده لباس همیشگیم رو پوشیدم تا برم دانشگاه تا رفتم پایین یکی به مامانم زنگ زد
مامان : صبر کن ماری مدرستونه
مری : باشه
مدیر : ————-
مامان: اها
مدیر———
مامان: باشه اره جوابم مثبته
مری:مامان مگه خاستگاریه
مامان :بله شما درست میگین بله خداحافظ
مامان :بشین سر جات نمیخاد الان بری
مری :چیییییی؟
ترو خدا ناراحت نشین کمه اگه نظر ها ۵تا شد
امروز برقیشو میزارم اخه کلاسم شروع شد اگه ۵نظر شد بقیشو امروز مید م