" عشق جاودانه " فصل اول قسمت 19 پارت 1

دوشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۱۵ 3:9

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

آلیا : 

آدرینا یه فکر محشر داد . اینم دستور ساخت فکر محشرش  :

۱-آب خیلی یخ 

۲-اسلایم ژله ای

۳-سنگ های متوسد یا یکم کوچولو

۴-تخم مرغ

با هزار بد بختی و سرعت درستش کردیم . خیلی سریع بود واقعا . بعد از دم پنجره ی بالای سر آدرین ، این محلول خیلی خوب رو روی کلش ریختیم . خیلی هم شیک 

اولش عکس العملی نشون نداد ولی بعدش یه دفعه عین گراز دیده ها اینور و اونور پرید ( وجی : عجب اصتلاحی :0 ) مرینت هم عین چی بهش میخندید . داشت ریسه میرفت واقعا . البته ما هم اینور کم از مرینت نداشتیم . در حد چی داشتیم میخندیدیم آدرین با یه خشم خیلی خواصی ما رو نگاه کرد که ساکت شدیم . بعد خودشم یه دفعه ترکید از خنده . ما هم دوباره جو گرفتمون شروع کردیم خندیدن . آدرین رو یواشکی از اون یکی در بردیمش تو . یکم نگاه به ما کرد ، یکم هم به خودش . بعد دوباره به ما نگاه کرد . سر تا پاش هم خیس بود و هم چسبناک .

آدرین : الام من چیکار کنم ؟

همه : نمیدونیم 

آدرین : یعنی چی نمیدونید ؟ الان من با این وضعم جه جوری برم خونه ؟ هان ؟

آدرینا : یه جوری میگی با این وضعم انگار حامله ای  ( یادم به مهناز تو دیوار به دیوار افتاد )

دوباره همه شروع کردیم به خندیدن . 

* بعد یه سال خندیدن *

نینو : خوب داداش با این وضعیت چندش آور نمیتونی بری خونه . اگه هم لباست رو عوض کنی کلت میمونه . باید بری حمام .

آدرین : حالا خوبه خودم گفتم نمیتونم برم خونه ها 

نینو : بیخیال حالا 

مایکل : من بهت یه دست لباس میدم .

آدرین : ممنون 

ماریا : خوب دیگه ما بریم پایین . حوله ی نو هم تو حمام داریم

آدرین : ممنون 

* الان همه دارن میرن *

آدرین : عه مرینت وایستا 

 

مرینت :

میخواستیم بریم بیرون که یه دفعه آدرین منو صدا زد . وایی حالا چیکار کنم ؟ میخواد چیکار کنه ؟ نهههه نکنه از اون فکرا کرده باشه  نه بابا آدرین این جوری نیست . اگه باشه چی ؟ واییی چه خاکی تو سرم بریزم ؟ چیکار کنم ؟ وایی اینا چرا دارن میرن ؟ منو تنها نزارید  ( وجی : صدات رو نمیشنون . تو الان داری تو دلت حرف میزنی  ) . داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با یه تکونی به خودم اومدم .

آدرین :

مرینت رو صدا کردم که ازش یه سوال بپرسم . هرچی صداش میکردم نمیشنید ولی وایستاده بود . دستمو جلوی صورتش تکون دادم که به خودش بیاد . ولی به خودش نیومد  ( وجی : 😐 ) آخر سر تکونش دادم و بالاخره از اون حالت در اومد .

مارینت : ها ؟ بله چیه ؟

آدرین : هیچی میخواستم بدونم که حمام کجاست ؟

مارینت : هوففف خیالم راحت شد 😏

آدرین : از چی ؟

مارینت : هیچی هیچی بیخیال 

آدرین : نکنه فکر میکردی میخواستم تو هم باهام بیای تو حمام ؟ نه ؟ 

مارینت : چی ؟ نه پوفف چرا باید به همچین جیزی فکر کنم ؟ اصلا دلیلی نداره 🙄

آدرین : عشق و عاشقی هم دلیل و منطق سرش نیست 

* هنوز از زبون آدرینه ها ! ( الان تو ذهنشه ) * 

و سریع لبامو گذاشتم رو لباش . بعد ازش فاصله گرفتم و بهش گفتم :

آدرین : خوب نگفتی حمام کجاست ؟

مارینت : اونجاست . * با انگشت نشون میده *

آدرین : ممنون .

* بعد از گذشت ۲ دقیقه *

مارینت : نمیری حموم ؟

آدرین : نکنه دلت میخواد که جلوی تو لباسم رو در بیارم ؟ بعدش هم ب

مارینت : نه خودم رفتم بای 

 

مارینت :

واییی . سریع اومدم بیرون و درو بستم . اههه مرینت گند زدی . یعنی چی آخه ؟ حالا ازم آتو ( سوتی ) داره  . الان چه کنم ؟


پایان این پارت 

اگه دقت کرده باشین هر وقت نظر زیاد میدین یه چیز قشنگ و توپ براتون میزارم . پس با پرویی تمام بعدی ۱۵ تا 

بای بای