"تو واقعا یک احمقی ها؟"
"احمق عجیب غریب! حالم ازت بهم میخوره"
"تو هیچ دوستی نداری"
"نقاشی هات مزخرفن! با چه اعتماد به نفسی اونارو به سنسی تحویل میدی؟"
"من واقعا نمیفهمم نقاشی های مزخرفت چه چیز مثبتی داره که سنسی اونارو به تخته ی کلاس میچسبونه"
خفه شید! همتون خفه شید! به شما ارتباطی نداره...من بارها سکوت کردم.. ولی الان بریدم...فقط..خفه شید.
-سکوت مطلق-
"تو واقعا جنبه نداری ها؟"
"ولش کنین جوگیر شده اول صبحی"
"چه احمق و گستاخ"
"بهرحال نقاشی هات مزخرف هستن و خواهند موند"
......
"آی...آی.....عوضی...دماغم...آی آی آی..."
"چه گستاخی!"
...
"چه خبره اینجا؟!"
"هی..هیچی سنسی..فقط سینتارو کون یکم گستاخی کردن.."
"هی..تو حالت خوبه؟"
"آر...آریگاتو"
....
سلام. من...آم خب..من شینتارو هستم و...میخواستم بهتون کار جدیدمو نشون بدم..
"شینتارو سااان من اونو به بالا ترین قیمت میخرم! مطمئن باش"
"هی شویا کون خفه شو. میدونی که من اولین نفرم."
"هه...مشخص میشه"
صدای ناواضح جمعیت.. باورم نمیشه...من واقعا اینجا ایستادم؟
