عرررر

جمعه ۱۴۰۰/۰۲/۲۴ 16:3

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

عرررررر واقعا شد ۲۴ اردیبهشتتت و بلههه تولد یکی از بهترین نویسنده های وب رسیدد . اولین باری که نویسنده شد شروع کرد به گذاشتن داستاناش پشت سر هم . خیلیی زیاد بود 😐 هی بهش میگفتم بزار تو موضوعات هی میگفت باشه و همچنان این ماجرا ادامه داشت و منم هی حرص میخوردم 😐 یادمه با یکی از نویسنده هایی که همون روز نویسنده شده بود هی اشتباه میگرفتمش ( یادم نمیاد کی بود ) . چند وقتای اول ازش خوشم نمیومد ولی بعد که یه چند بار تو گفتینو حرف زد باهام فهمیدم آدم کیوتیه ولی بازم خیلی خوشم نیومد ازش 😐😐😐😐 این ماجرا گذشت تا وقتی که غزاله گفت وب تکونی کنیم و همه چیشو گفت و داشتیم تصمیم میگرفتیم که کیا تو وب تکونی باشن . فک کنم ۵ نفر قرار بود باشیم . من و خودش و غزل . بعد غزاله گفت سوگند و اسرا هم باشن ولی من بهشون اعتماد نداشتم 😐 گفت خوبن و میشناسم و باشن منم قبول کردم و ازشون پرسیدیم که میتونن که گفتن آره . ( حس میکنم یکی دیگه هم تو وب تکونی بود یادم نمیاد 😐😐😐😐 ) یه سری چیزا رو بلد نبود ولی با این حال خیلی خوب کمک کرد . بعد این یکم بیشتر به هم نزدیک شدیم و خیلی بیشتر شناختمش . یادم نمیاد دقیقا کی شمارتو بهم داد یا کی شمارمو بهت داد 😐 اصلا یادم نمیاد کی دقیقا اول پیام داد 😐... در هر صورت کلییی تو واتساپ حرف زدیم و بعدشم آیدی روبیکاتو دادی .  بعد یه چند وقتم که توی اینستاگرام اون چالشه رو برنده شدی و گردنبند رو بردی . هی داشتیم فکر میکردیم دقیقا چیکارش کنیم 😐😂 تصمیم گرفتیم بریم هرچی فالور داریمو آنفالو کنیم بعد یه جوری به مامانم بگم درست بشه 😐 ولی آخرشم دیدم تو واتساپ چالش اومده که مثلا زنبورو پیدا کن بعد اینو ببری که دقیقا همون چیزی بود که بردیم 😐 به همین واسطه تونستم به مامانم بگم اینجوری شده . آخرشم باز از خودمون پول گرفت 😐 طایحخقخقای هنوزم حرص میخورم سر این که قبول نکردی مال خودت باشهه ایخی 😐😐😐 هی بیشتر فکر میکنمم بیشتر خاطره به ذهنم میرسه ولی نمت همشو بنویسم . ولی در کللل تولدت مبارککککککک 💕💖❤🎉✨