بازی سرنوشت فصل سوم پارت 1

شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۱۳ 20:24

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

خودمم نمیدونم چه طور شد اومدیم اینجا انگار یکی راه رو نشون داد! 

مرینت :چی یییییی؟ این خیلی عجیبه! ای سرم درد میکنه

ادری:ببخشید واقعا معذرت میخوام 

صدا:من شمارو آوردم اینجا 

هر دو به سمت در بر می‌گردن یه دختر زیبا و جوان که لباس سیاه براق با یه شنل موهای سیاه بلند و چشم های آبی با پوستی سفید برمیخورن 

ادری:تو کی هستی؟ 

اتنایا:من ملکه خون آشام ها هستم وظیفه من مراقبت از خون آشام ها از دست شکارچی هایت 

تو یه خون آشام اصیلی این نوع نژاد خیلی کم هستد در واقع دیگه نیستن من برای محافظت و کمک بهتون اوردمتون اینجا چون شما جون خیلی از مردمارو نجات دادید

کت نوار... و لیدی باگ! 

مری:تو چه طور فهمیدی؟ 

اتنایا:دیگه دیگه چه بوی خوبی میاد معلومه خیلی خوشمزه ای مرینت! 

ادری:فکرشم نکن

مری:من فقط از ترس به خودم میلرزیدم! 

اتنایا : چه غیرتی! باشه مال خودت به هر حال چون خونش رو خوردی صاحب روحشم هم هستی

ادری:خب که چی؟ 

اتنایا :بی خیال😑

مری:یهو آدرین سرشو با دستاش گرفت و نشست زمین سریع اتنایا یه قرص به رنگ قرمز خیلی پر رنگ مایل به سیاه انداخت دهن آدرین آدرین قورتش داد

یهو درست شد! 

ادری:این چی بود؟ سریع گوشنگیمو از بین برد! 

اتنایا:این قرص مخصوصه که باعث میشه نیاز به خون نداشته باشیم فقط هفته ای یک بار 

و یکسره از خون تغذیه نکنیم 

مری:عالیه! چه جوری درستش میکنی؟ میشه بگید؟! 

اتنایا :البته ولی باید یه انسان درستش کنه تو باید درستش کنیو هر خون نون اس‌ام قرص مخصوص خودش رو داره یکی دوباره از مال بقیه بخوره اشکالی نداره ولی بیشتر اصلا عواقب خوبی نداره! 

مری:باشه فهمیدم با دستاش جادو کرد و یه کاغذ 

که توش نوشته بود چه چیز هایی لازمه داد بهم 

شروع کردم به خوندن:

اشک غم 

مقداری خون

خون جغد 

خون خون آشام اصیل

موی سر خون آشام (آدرین منظورشه) 

مقداری روح. 

چی؟ عا! من چه‌جوری باید روح بریزم داخل مواد؟ 

اتنایا :ورد جادویی که پشت کاغذ هست رو بخون یه مقدار از روحت رو با دستات جدا کن و بریز تو مواد

همش بزن بعد کوچولو کوچولو اندازه یه بند انگشت کن بزار یک شب بمونه روزی یک یا دوبار به آدرین نه ببخشید شاهزاده تاریکی میدی 

مری:باشه، چی شاهزاده؟ 

اتنایا:بله آدرین شاهزاده تاریکی هستش این نقشه 

جنگله وسایل هاتون رو جمع کنید بیاید به قلعه 

ادری:​​​​​​، باشه. 

یهو تبدیل به خفاش شد و رفت. 

مرینت به هیچ عنوان قرص رو درست نمیکنی آسیب میبینی بهاش زیاده! 

مری:من درست میکنم حرفی نداریم 

ادری:گفتم که نه نمیخوام آسیب ببینی

مری:ببخشیدا انگار یادت رفته خودت کم بلا سرم نیاوردی تا توان داشتی خونمو خوردی بعد که دوباره خون آشام شدی اگه نمیگفتم جون باگابویت ولم کن 

منو کشته بودی آخر هم که زدی ی یوم رو پودر کردی

و منو به دیوار پرت کردی سرمو پکوندی! 

واقعا از کوره در رفتم که به آدرین نگاه کردم کم مونده بود از ناحیه گوش دهان و دماغ آتش فوران کنه 

لرزیدم  چشاش دوباره قرمز بود، چشاشو بست یه نفس عمیق کشید باز کرد دوباره سبز بود گفت:نرو رو عصابم آفرین، نه، روحرفم حرف نزن منم گفتم:

شرمنده همین که گفتم سر حرفم هستم اومد جلو کبوندتم به دیوار دستامو از بازوم گرفت 

تیکی و پلگ اومدن جلو که نزارن اما یه نگاه به اونا کرد که رفتن عقب 

گفتم الان بازوم از جاش کنده میشه همین طور که حرفشو میزد بیشتر فشار میداد... 

 

واییییییییییی تمومید

بعدی=17

اصلا کمتر راه نداره چون واقعا مغزم درد میگیره آنقدر ازش کار میکشم اوفففففففف 

منتظرتون هستم 

😘😘😘😘😘😘😘😘

فعلا