لوکا
بعد از ۱۶۴ سال زندگی هنوز نتونستم از مدرسه رفتن در برم .و از همه مهم تر تا وارد مدرسه میشم همه میخوان باهام باشن انگار تنها پسر جذاب دنیا منم (البته که هستم)
با کلافگی در کمدم و باز میکنم و وسایلمو میزارم داخل ،نگاه شخصی رو روی خودم احساس میکنم تا برمیگردم کیه روش رو به سمت دوستش میکنه و پچ پچ میکنه
آلیا=اره اره فهمیدم ازش خوشت اومده
مرینت-خب اون جدیده و جذاب هر دختریو جذب خودش میکنه
کلویی+اره ولی نه هر دختریو مرینت دوپن چنگ
دختری که داشت بهم نگاه میکرد به صورت بدی سمت دختر بلونده برگشت
کلویی+اره خب اون جذابه باید ببینم به دام کدوم یکی از ما میوفته
دختری که فکر کنم اسمش مرینت بود به سمت کلاسش رفت منم بی خیال از تعریف هایی که ازم میکردن به سمت کلاس راه افتادم حواسم پی ظاهر مدرسه بود تا خواستم در و باز کنم دستم به دست مرینت خورد اونم با تعجب فراوان دستشو از زیر دستم کشید بی خیالش شدم و در باز کردم و روی یکی از صندلیا نشستم و منتظر معلم شدم.....
مرینت
هرکاری میکنم نمیتونم نگاهم رو از روی اون پسره که بعد از خوندن اسمش فهمیدم اسمش لوکاس بردارم انگار یه نیروی جاذبه ای داشت که هی نگاهم گیر اون نیرو میوفتاد و به سمتش کشیده میشد .
بعد از درس معلم و تعطیلی کلاس وارد حیاط شدم و منتظر اون دوتا پت و مت شدم
لوکا-هی سلام
با صدای لوکا به خودم اومدم سلام کوتاهی بهش کردم مطمئنم الان سرخ سرخ شدم
لوکا-افتخار همراهی توی مهمونی امشب و میدی!
مرینت+عام اره
لوکا-میام دنبالت
مرینت+منتظرت هستم
لوکا-فعلا میبینمت شب
دستی براش تکون دادم و ازم دور شد
الیا=چی میگفت؟
مرینت+ازم خواست توی مهمونی امشب باهاش باشم
کلویی-شوخی میکنی؟ چرا همه باید جذب تو بشن
کلویی با قیافه ناراحت و درهم آزمون فاصله گرفت
الیا=میرم آرومش کنم
مرینت+باشه منم میرم میبینمت بعدا
به سمت ماشین رفتمو روشنش کردم و بعد از پلی آهنگ به سمت خونه راه افتادم…