به سختی از لای صندلی ها بیرون اومدم. همه می خندیدن و خودش درست پشت سرم ایستاده بود: عزیزم مگه صندلی نبود اونجا نشسته بودی؟
ادری دوست دخترته؟ چیکارش کردی بیچاره داشت گریه می کرد؟
چشم هاشو گرد کرد با تعجب از دخترا پرسید: گریه می کرد؟ من کاریش نکردم.
دیگه صدام در اومد. من کم رو نفهمیدم چطوری با آخرین توانم سرش جیغ کشیدم: برو گمشو از جون من چی می خوای آشغال؟
ادرین:هيس. جوش نیار خوشگله پوستت چروک میشه. دارم برات آژانس می گیرم. نمیشه که دوست دختر من با اتوبوس بره خونشون میشه؟
مرینت:من دوست دختر تو نیستم.
ادرین:هستی!
مرینت:نیستم.
ادرین:هستی! بچه ها این دوست دختر من هست یا نیست؟
همه با هم گفتن هست. از اینکه انقدر بچه های دانشگاه هواشو داشتن دلم می خواست بمیرم. توی دفتر حراست چند نفرو آورده بودن شهادت بدن همه شون می گفتن دیدن که من گرفتم ماچش کردم. کلا می زدن زیر همه چیز و پشت اون بودن.
مرینت:برو دست از سرم بردار.
ادرین:آخی داری گریه می کنی؟ همه اش تقصیر راننده آژانسته که رفت. الان برات ماشین می گیرم غصه نخور. اها اومد. بیا بریم.
مرینت:من با تو نمیام. ولم کن.
ادرین:اوا زشته جلوی مردم. بیا بریم سوارت کنم مثل دخترای خوب حرف گوش بده.
نمی تونستم برم عقبتر چون پشت سرم به دختری نشسته بود کنار پنجره و من گیر افتاده بودم. با کیفم زدم به سینه اش به عقب هولش دادم. بدجنس کیفم رو گرفت دیگه بهم پس نداد: بدش به من عوضی!
ادرین:نمی دم. خودت مثل دخترای خوب با من بیا تا بهت بدمش.
راه افتاد سمت خروجی اتوبوس کیف من هم بالا سرش نگه داشته بود. چاره ای نداشتم باید می رفتم دنبالش اینجا که هیچکس کمکی به من نمی کرد. فقط سوژه پیدا کرده بودن می خندیدن. پشت اتوبوس دیدمش که خم شده با راننده ماشین سبزرنگ مخصوص آژانس بانوان حرف می زنه. کنارش که ایستادم دیدم داره آدرس دقیق خونه ما رو به اون خانوم میده. کیفم روی دوشش بود. هرچی می کشیدمش نمی تونستم بندش رو از توی مشتش بیرون بکشم. حرفش که تموم شد در عقب ماشین رو باز کرد کیفم رو پرت کرد توش گفت: بفرما سوار شو. دوست دختر ادرین با اتوبوس جایی نمیره.
مرینت:تو یه آشغالی!
ادرین:ممنون عشقم. سوار میشی یا به زور سوارت کنم؟
برای ختم جنجالی که جلوی چشم های یک عالمه از هم دانشگاهی هام راه انداخته بود سوار شدم. زن راننده خندید و گفت: دوست پسرت خیلی باحاله اذیتش نکن.
کیفم رو محکم بغل گرفتم با اخم گفتم: دوست پسر من نیست. به عوضيه. شما راه بیافت فقط منو از اینجا ببر.
تمام مسیر پشت سرم رو نگاه می کردم نکنه تعقیبم کنه یا با این زنه دست به یکی کرده باشه بلایی سرم بیاره. جلوی در خونه که پیاده شدم نفس راحتی کشیدم. خواستم کرایه رو حساب کنم ولی زنه گفت: اندازه دوبار رفت و برگشت من دوست پسرت پول داده گفته بقیه اش هم انعام. خیلی خری که باهاش قهری. آشتی کنید از این جور پسرا دیگه پیدا نمیشن.
از حرصم در ماشینش رو محکم به هم کوبوندم. تا در خونه تقريبا داشتم می دویدم. وارد راهرو که شدم صدای داد و بیداد لوکا رو شنیدم. مستقیم اومده بود پیش بابام تا خبر خیانت آشکار منو بهش بده. از ترس نمی تونستم کلید توی در بندازم. بابام متوجه شد خودش درو برام باز کرد: اینجا چرا ایستادی؟ بیا تو ببینم چی شده؟ رنگ و روشو نگاه کن. مگه عزرائیل اومده سراغت؟
لوکا روشو برگردوند تا بهم نگاه نکنه. حقيقتش از دستش خیلی ناراحت بودم. به جای اینکه تنهام نگذاره هرچی اون عوضی گفته بود قبول کرد: بابا تورو خدا تو بهم گوش کن. من اصلا اون آشغالو نمی شناختم....
لوکا:نمی شناختی؟ فکر کردی من احمقم؟ پس اون وویسای عاشقانه چی بود توی گوشیش؟ خودم دیدم داشتید همدیگه رو می بوسیدید....
پدر:کجا؟! چرا درست تعریف نمی کنید؟ کی دختر منو بوسیده؟
لوکا فقط داد و بیداد راه می انداخت و به من توهین می کرد. منتظر بودم بابا هم عصبی بشه و شروع کنه ولی رفته بود برای من شربت درست کنه و خیلی خونسرد به نظر می رسید. لیوان شربت رو دستم داد گفت: ماچت کردن؟
مرینت:بابا زورکی بود.
پدر:وسط دانشگاه؟
مرینت:به خدا به زور نگهم داشته بود.
پدر:خوشت اومد؟(جررررررررر
باباهه میگه کیف داد بهت؟چه پدر باحالی
من بابام نیازی نبود کاری کنه خودم فرداش جسد پسره رو میاوردم
)
چشم هام از کاسه زد بیرون. این چه سوالی بود؟ لوکا از من بیشتر تعجب کرده بود. جلو اومد با دستش بازوی بابامو کشید برش گردوند سمت خودش: آقای تام می فهمی چی می گی؟
پدر:صبر کن ببینم اولین تجربه دخترم از ماچ چطوری گذشته؟ بگو بابا از اولش تعریف کن. شیرین بود؟ چسبید؟ چطوری بود؟
مرینت:بابا؟ !!!!
پدر:مگه چیه؟! من هم زورکی مامانتو ماچ کردم. البته پشت در خونشون جات خالی به کشیده مشتی هم کوبوند تو صورتم. ولی بعدش گفت خوشش اومده. حالا تو خوشت اومد؟
لوکا:آقا تام می فهمی من اینجا ایستادم؟ خیر سرم نامزدمه.
پدر:اگه نامزدته روش غیرت داشتی نباید الان اینجا می بودی. دختر منو ول کردی اومدی اینجا مثل بچه ننه ها عرعر کنی؟ کی آوردش؟ مری بابا کی اوردت خونه؟
ترسیدم بگم همون پسره برام آژانس گرفت که آتیش لوکا شعله ورتر می شد و دیگه نمی تونستم از زیر بار تهمت شونه خالی کنم. فقط گفتم آژانس بانوان.
پدر:حالا مشکلت چیه لوکا جان؟ می خواستی خودت زودتر ماچش کنی.
لوکا:آقا تام شما چطوری انقدر خونسرديد؟ می گم جلوی چشم های همه کله پسره تا ته تو حلقش بود.
پدر:مری بابا كله پسره خوشمزه بود؟(جرررررررر این یک بابایه تکه
)
روی کاناپه وا رفتم و مبهوت به قیافه خندون بابام که داشت شربت دیگه ای برای لوکا هم می زد نگاه کردم. واقعا عصبانی نشده یا داره فیلم بازی می کنه؟
لوکا که رفتار بابا رو می دید بیشتر عصبی شده بود: داری از خيانت دخترت دفاع می کنی تازه می پرسی بهش خوش گذشته یا نه؟
صدای بابام برای لحظه ای بالا رفت: صداتو بیار پایین ببینم بچه! بی سوال و جواب دختر منو محاکمه می کنی؟ مگه از بچگی جلوی چشم هات بزرگ نشده؟ مردی که اینطور راحت به ناموس خودش تهمت بزنه نمیشه اسمش رو گذاشت مرد. نمی خوای؟ به سلامت. از سر راه که نیاوردمش اینطوری با رنگ پریده برگشته خونه وسط خیابون ولش کردی. صدبار گفتم مر بلد نیست تنها جایی بره می خوام براش سرویس بگیرم گفتی خودت می بری خودت هم میاریش. اینطوری؟ ولش کردی به امان خدا اومدی اینجا به من بگی دخترم خیانتکاره؟ مرینت انگشترت رو در میاری همین الان می اندازی جلوش تا خونم به جوش نیومده. من دختر به بچه ننه نمی دم.
مرینت:لوکا من خیانت نکردم....
پدر:مرینت توضيح نده براش. اگر توضیح می خواست همونجا ازت می پرسید اون مرتیکه هم زنده نمی گذاشت. حکم رو صادر کرده که الان اینجاست. مردی که یاد نگرفته از ناموسش دفاع کنه بهتره بره علف بچره.
لوکا:یعنی دارید به هم می زنید؟
پدر:به هم خورد. وقتی ولش کردی اومدی خودت به هم زدی. روز خوش!
در خونه رو باز کرد عملا لوکا رو بیرون کرد. بدون هیچ حرفی رفت. سرم رو بین دست هام گرفتم گریه کنم که دادی هم سر من کشید: گریه برای چی؟ بیار بالا سرتو همین الان؟
مرینت:بابا اعصابم به هم ریخته
پدر:بابت په تفریح جوانانه مسخره؟! می خوام از اول برام تعریف کنی ببینم چی شده؟
مرینت:خجالت می کشم.
پدر:ای تف به اون خجالت کشیدنت. دختری که شجاعت نداره باید بره زن همین لوکای بی غیرت بشه
مرینت:کلی کتک خورد از دوستای پسره.(چرا هنوز داری از این لوکای خر بی غیرت دافع میکنی مری؟اگه اون غیرت داشت تورو تنها ول نمیکرد ولی ادرینی که خیلی هم ندیدیش انقدری روت غیرت داره که برات پول اژانس داده که دربست بری خنگه این دفعه تو خنگ شدی؟
)
پدر:دستشون طلا. کاش یه جور می زدن عقلش تکون بخوره. بگو ببینم چیکارت کردن؟
با ترس شروع کردم به تعریف کردن. وقتی گفتم پسره با سر کوبید به صورت لوکا بعدش هم گفت من مال اونم صدای قهقهه خنده بابام شنیدنی بود: بابا به چی می خندی؟
پدر:نمی دونم چرا انقدر این پسره رو دوست دارم. خیلی باحال بود. این بزمجه چیکار میکرد؟
مرینت:مگه می تونست کاری کنه؟ همه پسرها از پشت گرفته بودنش که نزدیک نشه. اون عوضی هر کاری دلش خواست کرد هیچکس هم نتونست جلوشو بگیره.
پدر:تو اون دانشگاه مامور حراستی چیزی نبود؟
تمام
محدوده کامنت نداره
پارت بعدی طنزه
فعلا