یه نکته قبل شروع ، اون NP در واقع همون نیم پارت بود .
- آلیا اومد . کل موضوع رو واسش توضیح دادم .
آلیا : دختر نترس اون داشت به تو آسیب میرسوند پس کار تو درست بوده .
ماری : اما من تا حالا این کارو نکردم . همیشه از کسایی که این کارو با بقیه میکردن بدم میومد .
آلیا : عام من یه پیشنهاد دارم . خوب ببین ... عا بیخیالش مهم نی
ماری : الان دیگه گفتی باید ادامشو بگی میخوام بشنوم .
آلیا : هیچی میگم بیخیالش چیز مهمی نیست . به هر حال باعث میشه حال بد شه .
ماری : آلیا . بگو
آلیا : من یه جایی رو میشناسم که میتونی عضو اونجا بشی . اونجا بهت یاد میدن که چه طوری بجنگی و این جور چیزا . بعد میتونی هم از خودت و هم از کسایی که این بلا سرشون میاد محافظت کنی .
ماری : واقعا همچین جایی هست ؟
آلیا : آره . اما به همین سادگی نیست . یه سری کارا باید انجام بدی که بعدا بهت میگم . الان بیا با هم پیتزا درست کنیم و فیلم ببینیم حالت بهتر بشه .
ماری : ممنونم آلیا واقعا باید به یکی میگفتم مرسی که پیشمی ❤
آلیا : تشکر لازم نیست ما دوستیم با هم این چیزا تو روابط دوستی عادیه
ماری : اوهوم
- با هم پیتزا رو درست کردیم و خوردیم . فیلم جان ویک رو گذاشتیم و دیدیم . یکم زیادی خشن بود . اما باحال بود . یادمه از خیلی قبل عاشق تفنگ و تیر کمون بودم و این فیلم همش با تفنگ سر و کار داره . راستش خیلی از این فیلمه خوشم اومد قبلا ندیده بودمش . یادم به پیشنهاد آلیا افتاد . اوم ؛ کمک به دیگران ... . یعنی قبول کنم ؟ اوف نمیدونم نباید سرمو با این چیزا مشغول کنم . اما خوب همش تو ذهنم بود . خوب کمک یه چیز خوبیه پس نمیخواد زیاد سرش فکرکنم .
- آلیا
+ هوم ؟
- گفتی اسم سازمانه چیه ؟
...
فردا *
- آلیا بهم اسم و آدرس داد و یه سری چیزا هم راجبش بهم گفت . گفتش یکی از دوستاش اونجاست و باهاش هماهنگ میکنه چه ساعتی بری . دیشب یه چند ساعت بعد رفتن آلیا ، بهم پیامک داد که ساعت 9 صبح اونجا باشم . الان ساعت حدودای 8 عه . صبحونمو تموم کردم و قبل صبحونه هم یه دوش مختصر گرفته بودم . یه پیرهن آستین بلد سیاه و با کت شلوار سیاه پوشیدم . نگاه به ساعت مچی رو میز کردم . دیگه نمیخواستم بندازمش دستم . بعدا یکی دیگه میگیرم . دوتا دستبندم رو انداختم تو دست راستم و کیفمو که توش گوشی و هندرفیری و وسایل دیگم بود برداشتم . چراغا رو خاموش کردم و سوییچ ماشین رو از میز برداشتم و رفتم بیرون .
راوی :
یه توضیح بابات شرکتی که آلیا به ماری معرفی کرد :
تو اون سازمان وقتی ثبت نام میکنی ، بیرون اومدنت فقط با مرگت انجام میشه . یعنی طرف نمیتونه انصراف بده . اونجا اول بهشون دفاع شخصی یاد میدن . بعد کار با تفنگ و سلاح سرد و گرم رو آموزش میدن . بعد اونم میفرستنشون به ماموریت . اما نه ماموریت برای دفاع از بقیه . برای خواسته های خودشون . آره دیگه ترکیبی از جان ویک و افکارات خودمه 😐🤝🏻
- رسیدم به برجی که سازمانه بود . روش نوشته شده بود سازمان دارک ( Dark ) . یه جا پارک کردم و رفتم سمت در ورودی . یکی جلو در وایستاده بود . رفتم طرفش
+ کارت شناسایی
- ندارم اومدم سمت نام کنم دوستم معرفی کرده اینجا رو تو هم یکی منو میشناسه
+ اسم دوستت و اسم کسی که میشناستت ؟
- آلیا سزر و نادیا مارت
+ میتونی داخل شی ( میره کنار )
- ممنون
داخل شدم . رو به روم میز منشی بود . رفتم و گفتم واسه ثبت نام اومدم . یه نگاهی بهم انداخت ( نگاهش اینجوریه که طرف نمیدونه چه خبره ولی اومده اینجا . یه جوری بهش نگاه میکنه که انگار طرف نفهمه :/ خودتون بگیرین دیگه نوع نگاهشو 😐🤝🏻 ) و یه چیزایی نوشت تو کاغذ . ازم پرسید دوستت چی بهت گفت و تو اومدی اینجا . منم واسش تعریف کردم .
* اسم دوستت که معرفیت کرده چیه ؟
آلیا سزر
* ( یه کاغذ بهش میده ) این فرمو امضا کن و برو تو قسمت انتظار بشین صدات میزنم .
ماری :
هیچ کسی اینجا نبود اما بهم گفت تو قسمت انتظار بشینم 😐 کاغذه رو امضا کردم و رفتم نشستم .
راوی :
ماری نخوند چی نوشته شده و فقط امضا کرد . بعد اون منشیه به مدیر اصلی زنگ میزنه و کوتاه کوتاه و یه جورایی رمزی حرف میزنه . بعدم به ماری میگه که بره طبقه نهم . ( مدیر همون نادیا عه ) . یکم با هم حرف میزنن و به توافق میرسن و تمام .
* اینجوری دارن عضو جمع میکنن .
نادیا :
آلیا خیلی خوب داره عضو جمع میکنه . اما اینا هم واقعا ابلهن حتی نگاه نمیکنن دارن چیو امضا میکنن . بیچاره ها ! اما هنوز عضو کم داریم . برای اجرای نقشه باید افراد بیشتری رو به خودمون جذب کنیم .
ماری : اون فرمو امضا کردم و دادم . ذوق داشتم چون قرار بود پول به دست بیارم به مقدار زیاد ، از یه طرف هم به خودم و دیگران کمک میکردم . خیلی خفن بود . بهم گفتن که شنبه بیا اینجا که قراره یه آشنایی با مجموعه و نوع کار و همکارا داشته باشیم . امرو پنج شنبست پس میشه دو روز دیگه . تشکر کردم و از ساختمون خارج شدم . سوار ماشین شدم و سریع زنگ زدم به آلیا .
- آلییییی قبول شدممم
+ عهه چه خوب آفرین
- میای با هم امروزو بریم سینما ؟
+ آره حتما میام امروز به حساب من
آلیا :
واقعا ذوق کرده بود 😐 دلم واسش سوخت چون قرار نیست بعدا به همین شکل ذوق کنه . هوف آماده شدم و رفتم به سینمایی که گفته بود اونجا منتظرمه . قبل ار این که حتی انتخاب کنیم چه فیلمی ببینیم ، خوراکی ها رو خریدیم . یکم بیشتر خریدیم چون قطعا قبل شروع فیلم تموم میشدن ( یه مشت شکمو 😐 ) فیلم پرندگان شکاری رو انتخاب کردیم . انگار ماری خیلی خوشش اومده بود و قبلا هم ندیده بودتش . اما اینو من دیده بودم و مجبور بودم تظاهر کنم که ندیدم و برام جالبه .
بعد از این که فیلم تموم شد ، با هم رفتیم پارک و کلی حرف زدیم . هوف خیلی خسته بودم . واسه همین گفتم که یه کاری دارم که باید تو یه تایمی بهش برسم و فقط تا الان میتونستم باهات باشم . از هم خدافظی کردیم و هر کدوم رفتیم خونه هامون .
کت و شلوار و دستبند و کیف ماری :


