عشق یا هوس2 پارت1•-*

چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۰۶ 10:13

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق یا هوس༻ |

«اینجاست که زندگی من شروع میشه..... :
مرینت: لطفا . لطفا چند روز دیگه بهمون فرصت بدید.
صاحب خونه: همین که گفتم ! اینم سومین ماهه که اجاره خونه ندادید . من فقط تا چند روز دیگه بهتون فرصت میدم . 
و با سرعت زیاد از دم در خونه رفت.
داد زدم گفتم:
مرینت: حداقل یه ماه دیگه فرصت میدادی.
و سریع تا محل کارم‌ دویدم .
وارد رستوران شدم و پیش الیا رفتم.
الیا: کجایی مرینت ؟‌ میدونی چندتا سفارش رو باید تحویل بدی!‌؟
مرینت: باشه باشه الیا . میدونم خودم . دیر اومدنم بخاطر این بود که سه ماهه کرایه خونه عقب افتاده و صاحب خونه افتاده به‌ جونم.
الیا: بازم؟!🙇 
من و الیا یعنی بهترین دوست صمیمیم و هم محله ای مون توی یه رستوران بزرگ کار میکردیم .‌ فقط بخاطر حقوقی که میدادن و میتونستم خرج خواهر و برادرم و مادربزرگم رو بدم تو رستوران گارسون بودم . الیا هم تنها توی‌ یه‌خونه زندگی میکرد البته مادرش برای چندسال رفته بود ترکیه .
من وقتی کوچیک بودم پدرمو‌ از دست دادم و مادرم هم زندگی رو با یه مرد دیگه ترجیح داد . برای همین من به همراه داداشم و خواهر کوچیکم که بهش میگیم ته تغاری پیش مادربزرگ مون زندگی میکنیم همچنین توی یه محله ای که‌ شاید قدیمی باشه اما صلح و صفا توش هست. شاید که من از برادرم بزرگ تر باشم اما اون مثل یک کوه پشتمه . البته یکم دست و پا چلفتیه😅
الیا: هی مرینت . اونجا رو نگاه کن ! همون طرف !
سرکی از داخل‌آشپزخونه به داخل رستوران کشیدم و‌ نگاه به سمتی که الیا بهم نشون داده بود کردم.
مرینت: وای خدا乂❤‿❤乂 آدرین‌آگراست بازم اینجا‌اومده که غذا بخوره*-*
الیا: باشه باشه‌. نمیخواد ضایع بازی در بیاری😐 ولی ایشون در سطح ما نیستنا😐
مرینت( مثلا تو عالم خودشه): هیچ‌کس اندازه اون جذاب تر نیست **-** 
الیا: اما باید به ظاهر آدما نرو و باید ببینی باطن ش چجوریه.
مرینت: اما همیشه اون خنده رو بوده*-*
یهویی سر آشپز از آشپزخونه داد زد: 
سر آشپز: سفارش میز آقای آگراست آماده س .
من در جا خودمو به آشپز رسوندم و غذا رو تحویل گرفتم و‌به سمت میزش آدرین‌آگراست رفتم.
مرینت: سلام آقای آگراست . اینم از سفارش امروز تون . نوشیدنی میل ندارید ؟
آگراست: نه ممنون .
یهویی صاحب رستوران از راه رسید و‌گفت:
صاحب رستوران: وقت تون بخیر آقای آگراست . ما از مشتری های پایه ثابت مون یه عکس میگیریم . میتونم یه عکس‌از شما بگیرم؟ 
آگراست: بله . حتما.
صاحب رستوران: مرینت لطفا کنار آقای آگراست وایسا!
مرینت: من؟ 
و رفتم کنار میز آدرین‌آگراست وایستادم . و اونم دست شو دور گردنم انداخت.
قرمز شده بودم . یعنی این منم ؟؟؟**-**


•در خانه ی بونژوا•
آدری :


آندره:

(‌مثلا پولدارن ها😐)
آدری: مینااااااااا . ببین اون کیه در این‌خونه بی صاحاب رو میزنهههه؟!!!
مینا:‌چشم‌ آدری خانم.
و با باز کردن در و آمدن صدای جناب آقای گابریل آگراست ، آدری از خود بی خود میشود .
آدری دوان دوان‌ به سوی در میره.😐
آدری: وای بابا جون( مثلا پدر شوهرشه گابریل ولی بهش میگه بابا) نمیدونید از اومدن تون‌چقدر خوشحال شدم.(‌ داره خود شیرینی برای پدر شوهر میکنه😐😂)
گابریل: اومدم باهاتون در مورد فیلیکس‌ صحبت کنم .
و نیز رنگ از روی آدری میپرد.
آدری: آها پس وایستید آندره رو خبر کنم .
***
•سر میز غذا •در خانه بونژوا•
( توی اینجا گابریل کاملا مثل همیشه جدیه)
گابریل: پس کی میخواین برای فیلیکس آستین بالا بزنید؟
آدری: وای بابا جون گفتید هااا !! فیلیکس حرف تو‌گوشش نمیره اصلا! این همه دختر بهش معرفی میکنم اما هیچ وقت معشوقه خودشو پیدا نمیکنه .
آندره:‌کاملا درسته بابا .
گابریل: من بلاخره باید عروسی نوه مو ببینم .‌درسته اون با من قهره و حرفم باهام نمیزنه.  این کار رو به شما میسپارم. بلاخره باید کسی باشه بعد از من که مال و اموالم رو به نامش بزنم . نه؟
چشم های آدری برق میزنه و‌میگه:
آدری: بله بله بابا جون ! من خودم چندتا کیس مناسب برای فیلیکس‌پیدا میکنم .
گابریل: تا یه سال دیگه فرصت دارید . اگر خبری نبود تمام مال و اموالم رو میفروشم و‌ خبری هم از ارثی که به شما میرسه نیست.
آدری:چشم حتما زودتر فرد مناسب رو پیدا میکنیم.
گابریل: پس من برم . شماها هم زودتر دست به کار بشید.
پس از بیرون رفتن گابریل*
آدری: میگم‌آندره ! فیلیکس که اون خونه بزرگ و شرکتی که داره کافیش باشه نه؟ اون که نیاز به مال و اموال نداره ! پس همش مال ما میشهههه
آندره: آدری دست از این کار هات بردار !!!
آدری: زود باش برو بپوش‌ تا بریمم شرکت پیش فیلیکسسس.

•از زبون راوی•
•در شرکت •
آدری و آندره وارد اتاق فیلیکس شدن .
( اینحا مثلا فیلیکس اونقدر بدجنس نیست اما خیلی جدی هست)
آدری: وای زن عمو قربونت بره عزیزم . نگاه پسرکم چقدر کار میکنه.
فیلیکس: سلام زن عمو .سلام عمو.
آندره: سلام فیلیکس‌خوبی؟
فیلیکس: بله به لطف شماها .
فیلیکس پشت میز مدیریت شرکت مینشینه.
و آندره و آدری هم روی صندلی های مهمان مینشینن.
آدری: فیلیکس . زن عمو قربونت بره . خبری هنوز نیست؟( اینو با لحن زیرکانه‌میگه)
فیلیکس: از چه‌چیزی خبری نیست زن عمو؟
آندره: آدری! بزار مقدمه‌ چینی کنیم بعد بزو سر اصل مطلب.
آدری: عزیزم . عموت رو ولش کن یه چیزی میگه . نفهمیدی منظورمو؟ 
فیلیکس: نه زن عمو😐
آدری: عزیزم تو باید تشکیل خانواده بدی . نمیخوای که تا اخر عمر تنها باشی و با در و دیوار حرف بزنی که؟
فیلیکس: بله میدونم زن عمو اما .... من هنوز اون کسی که‌نیمه‌گم شده م باشه رو پیدا نکردم.
آدری: عزیزم به این زودی ها پیدا میشه . (‌توی این مکالمه کلا آدری با لحن زیرکانه حرف میزنه)
فیلیکس: باز چی شده زن عمو؟
( این وسط آندره نخودی بید😂😐)
آدری: عزیزممم . امروز بعد از ساعت کاری با یه دختره واست قرار گذاشتم . انقدر‌خوشگله که‌نگووو.‌ مانکن هست . از خانواده ی اصیلی هست .‌خلاصه کلا خیلی خوبه.
فیلیکس: هوففف . باشه زن عمو اونم بخاطر اینکه مثل مادرم میمونی قبول‌ میکنم .
آدری: وایییی . الهی قربونت برم. پس من و آندره رفع زحمت‌کنیم . بوس بوس (
😐) قرار بعد از ساعت کاری یادت نره.
فیلیکس: چشم‌. وقت خوش .
آندره آدری اتاق مدیریت شرکت خارج میشن.

•پس از ساعت کاری • در رستوران • سر قرار• ( رستورانی که مارینت و الیا توش‌کار میکنن)
آدری برای جاسوسی که‌ببینه فیلیکس با دختر چیکار‌میکنه میره رستوران و میزی دور تر میشینه)
سر میز قرار فیلیکس‌و دختره:
فیلیکس: خب. صحبت نمیکنید؟
آدرینا(همون دختره): اول شما شروع کنید.
فیلیکس:خب میشه بپرسم شما چیکار میکنید؟
آدرینا: من مانکن هستم ( توی این کل این مکالمه آدرینا ذوق زده اس) فکرشو بکنید ! شما شرکت طراحی کفش  دارید و منم مانکن هستم . شما طراحی میکنید من میپوشم . شما طراحی میکنید من میپوشم( مثلا این جمله رو چندبار تکرار میکنه)
فیلیکس: بله درسته . و برای همینم هست که کفشی که شرکت ما طراحی کرده رو پوشیدی و اومدی سر قرار...؟( فیلیکس‌کلا جدیه)
آدرینا: اوهوم.
فیلیکس: و این لباسی که پوشیدی نشون میده که برای یه رابطه کاملا جدی آماده ای ...؟
آدرینا(هیجان زده):اوهوم . 
فیلیکس:‌و نوع آرایشت نشون میده که واقعا فرد مورد نظرت واست مهمه؟
آدرینا: بلههههه. فکرشو بکن !! همه جا از ما حرف میزننن! آدرینا و فیلیکس بهترین زوج مدل. پاریس!
فیلیکس: اما این یه بلند پروازی بیش از حد هست.
گارسون سر میز میاد و میگه:(‌گارسون مارینته )
مرینت: چیزی میل ندارید؟


•از زبون فیلیکس•
برای رهایی از دست اون دختر چندش یعنی آدرینا یه فکری به سرم زد‌!💡
نگاهی به اسم روی لباس گارسونی که بالای سرمون بود کردم و گفتم:
فیلیکس: مارینتت !‌ باور کن همش یه قرار کوچیک‌بود .
مرینت:‌ها‌؟‌چی؟( مثلا از همه جا بی خبره)
دست همون گارسونه که اسمش مرینت بود رو گرفتم و از رستوران خارج شدم.
دختر هی جیغ و داد میکرد که ولش کنم‌😐 خب بدبختم حق داشت چون از قضیه خبر نداشت😐
مرینت: ولم کن !!!! باهام چیکارر داری.
منم‌آروم‌زیر لب بهش گفتم:
فیلیکس:‌آروم باش . فقط تا بیرون رستوران باهام بیا بعدش ولت میکنم .
وقتی از رستوران خارج شدیم یهویی سر و‌کله ی اون دختره ی چندش همون آدرینا پیدا شد و‌ گفت:
آدرینا: وایییی فیلیکسسسسسسم رو‌ بردننن!
(‌آدری هم سرکی‌ به بیرون میکشه‌تا ببینه فیلیکس‌داره‌چه غلطی میکنه😐)
در ذهن فیلیکس: ای بابا باز اینکه ول نمیکه !!! 
برای همین که‌ دختره ی چندش(آدرینا)ولم کنه مجبور شدم همون گارسونی که دستشو‌گرفته بودم رو ببوسم تا فکر کنه باهم رابطه داریم(😐😐)
وقتی که ازش جدا شدم . همون دختر که گارسون بود یه نگاهی بهم کرد و یه سیلی سفت بهم زد😐
حق داشت😐
سریع فرار کردم و‌رفتم سوار ماشینم و شدم.
در همان لحظه آدری که پشت صحنه‌قضیه قرار دارد فکر شیطانی بدتری به ذهنش میرسد😈
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
واییییی تمومید😁😂
خوب بود؟ تازه قراره جالب تر بشه=-=\☕
مدتی بود ننوشته بودم . اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید=-=\☕
دستم در اومد=-=\☕
نظر نشه فراموش وگرنه از پارت بعدش خبری نیست=-=\☕
روز‌خوش=-=\☕