" عشق جاودانه " فصل دوم قسمت 1 ( جنگ بزرگ )
یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۰۳ 11:3
نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |راوی : اون شب رو گذروندن و بعد یه ساعت از خواب بیدار شدن و وسایل رو جمع کردن و رفتن خونه هاشون . بعد اونم که قطعا با خیال همدیگه خوابیدن .
مارینت : بعد از اینکه از خواب بلند شدم ، دست و صورتمو شستم و لباسمو پوشیدم تا برم مدرسه . اما آکوماتیز داشتیم . پس مجبور شدم تبدیل بشم و برم از پنجره بیرون . با صحنه ای که دیدم ترس کل بدنمو برداشته بود . تا از پنجره اومدم بیرون ، یه توپ جنگی بزرگ سمت برج ایفل پرتاب شد و فرو ریخت . کل شهر داشت آتیش میگرفت . همون آن کت اومد پیشم .
کت : هاکماث خیلی قوی تر شده . انگار تونسته میراکلس طاووس رو درست کنه چون ترکیب کرده با میراکلس خودش .
لیدی : درسته با استفاده از تبلبت استادفو تونسته این کارو بکنه .
کت : این باعث شده مردم چند تا چند تا آکوماتیز بشن . حتی قدرت آکوماتیزا بیشتر از قبل شده .
لیدی :
رفتم تو و سریع میراکلس روباه ، لاکپشت ، موش و بقیه رو برداشتم ( اسم همه میراکلسا یادم نی خو ) چهار تاشو دادم به کت و بقیشو خودم برداشتم .
میخواستم مال موش رو بدم به میلن اما آکوماتیز شده بود . دونه دونه پشت بوم ها رو با سرعت میگذروندم و همه جا رو دید میردم که بتونم آلیا و نینو رو پیدا کنم . اما آلیا هم آکوماتیز شده بود و نینو سعی داشت کمکش کنه که آکوما روش اثر نزاره . سریع نینو رو بلند کردم و بردم رو پشت بوم . میراکلس رو بهش دادم و گفتم همراهم بیاد .
پیش کاگامی رفتیم و میراکلس اژدها رو هم به اون دادم . سه تایی رفتیم رو پشت بوم برج مونپارناس تا کت و بقیه برسن . یکم صبر کردیم اما نیومد . به خاطر همین رفتیم پایین تا آکوماتیزا رو از اون حالت خارج کنیم . تو این آتیش نمیشد جایی رو دید .
کاگامی با قدرتش تونست تا شعاع حداقل 70 80 کیلومتر با آب آتیشو خاموش کنه . اول باید آکوماتیز های اندازه خودمون رو ایوولایز ( نمد درست نوشتم یا نه ) میکردیم و بعد به سراغ بزرگ ها میرسیدیم . نینو و کاگامی به خوبی میتونستن بجنگن .
نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری از کت نبود . نگرانش بودم اما باید تمرز میداشتم . عملا آکوماتیزایی که اطرافمون بودن رو ایوولایز کرده بودیم و نوبت بزرگتریناشون بود . این کار خیلی سخت تر بود چون اونا چند برابر ما بودن و همشون با هم حمله کردن سمتمون .
این که سه تایی بتونیم با اینا بجنگیم تقریبا غیر ممکن بود . سه تایی به یه کدومشون حمله کردیم . اولی رو با موفقیت ایوولایز کردیم اما بعد اون ، آکوماتیز ها هر کدوم جدا بهمون حمله کردن و این باعث شد ما از هم جدا بشیم .
کت :
بعد از اینکه لیدی بهم چند تا میراکلسو داد ، رفتم سمت صاحباشون . مال لوکا و کیم رو دادم ، اما مکس اکوماتیز شده بود . رفتیم سراغ الکس و میراکلسشو بهش دادیم . و بعد رفتیم رو پشت بوم برج مونپارناس . وقتی رسیدم ، کویین بی اونجا بود . اما اون که میراکلس دستش نیست .
کویین بی : خوش اومدی نوچه لیدی باگ ! منتظرت بودم
کت نوار : چه طوری میراکلسو برداشتی ؟
کویین بی : فکر نکنم یه انسان باشم ( منظورش اینه که سنتی ماستره )
کت نوار : ما سه نفریم . شانسی در برابر ما نداری
کویین بی : ( کویین رو به روی کت وایستاده . یه زره خم میشه به اون ور تا مثلا پشت کت یا کنارشو ببینه ) مطمعنی عینک نمیخوای ؟
کت : ( برمیگرده عقب ) اما الان که اینجا بودن !!
کویین : حالا که نیستن . فقط منم و خودت
راوی :
تصمیم گرفتم ماریا و آدرینا و مایکلو کلا از داستان بردارم .
ماریا : ار اونجایی که من فقط برای مارینت و مامان و بابام دلم تنگ شده بود و اینجا کاری نداشتم ، باید میرفتم . حافظه همه جز مارینت به حالت قبل در اومد ( اون موقع که مرده بود ) . آدرینا و مایکل هم همین نظرو داشتن . نهایتا شاید بخوایم هر چند سال یه بار از دور بخوایم ببینیمشون . آدرینا هم حافظه آدرین رو دست نزد . براشون یه نامه گذاشتیم و توضیح دادیم که باید بریم . نامه رو گذاشتیم و برگشتیم به دنیایی که بودیم .
لوکا :
کت نوار بهم میراکلس مار رو داد . وقت خوبی برای انتقام از آدرین بود . میراکلس رو ازش گرفتم و دنبالش رفتم . تا برج مونپارناس باهاش رفتم . الکس و کت داشتن میرفتن بالا ولی من برگشتم . احساسات منفیم رو زیاد کردم و یه آکوما رفت تو گوشوارم . آدرین مارینتو ازم گرفت . حالا باید تقاص پس بده .
الکس : بعد از این که کت نوار بهم میراکلس رو داد ، باهاش تا برج مونپارناس رفتم . داشتیم میرفتیم رو پشت بوم که یکی منو از کنار کشید . خود آیندم بودم . گفت باید از اتفاق جلوگیری کنیم .
لیدی باگ :
دوتا شون رو از پا در اوردیم . باید میرفتیم سراغ کت . سه تایی داشتیم برمیگشتیم به برج مونپارس تا شاید کت اونجا برگشته باشه . اما وسط راه آکوماتیز ها مانع رفتن ما شدن
پایان این پارت
پارت بعدو زودتر میدم =-=
بعدی 15 کامنت
برچسب ها: #رمان عشق جاودانه #جنگ بزرگ