از زبون مرینت: از خواب بیدار شدم. یه روز تکراری دیگه! رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. کار هر روزم این بود که بعد از رفتن به دانشگاه و نوشتن جزوه هام میرفتم بقیه روز کسل کننده ام رو گریه میکردم. امروزم مثل روزهای دیگم بعد از انجام کارام گریه کردم. از این روزگار خسته شده بودم. من یه ادم ضعیف بودم.نمیخوام اینجا باشم.تصمیم خودمو گرفتم چند روزی هم مثل روز های دیگم سپری کردم تا شب تولدم. فردا تولدم بود. وقتی همه رفتن خوابیدن یه چراغ قوه برداشتم. نگاهی به تقویمم که زیر میزم قایمش کرده بودم انداختم و اهی کشیدم. از پله های توی اتاقم که به پشت بوممون راه داشت بالا رفتم. خودمو اماده کرده بودم. اماده نجات پیدا کردن از اینا دنیای مزخرف قدم محکمی برداشتم. با شجاعت به جلو میرفتم. از وقتی با اون اشنا شدم. اخرین و اولین باری بود که میخندیدم. خوشحال بودم که قراره ازاد بشم. مثل پرنده ای که میخوان از قفس کوچیکش ازادش کنن. پامو بالای نرده گذاشتم. اونیکی پامو هم همینطور.نفس عمیقی کشیدم. یکی از پاهامو جلو گذاشتم. جایی که زیرش خالی بود و به مرگ ختم میشد. اماده شده بودم که صدایی شنیدم. اشنا بود برام. تمام توجهم به اون جلب شد و تعادلم رو از دست دادم. وقتی پرت شدم خوشحال بودم چشمامو بستم.وقتی چشمام رو باز کردم. زنده بودم! به دور و برم نگاه کردم. فهمیدم کی منو نجات داده. اما من نمیخواستم زنده بمونم. روز تولدم شد و مثل افسرده ها که واقعا هم افسرده بودم گوشه ای نشسته بودم و ذره ای خوشحال نبودم. دلم میخواست خودمو خالی کنم پس با صدای بلند فریاد زدم: ادرینــــــــــــــــــــ! چرا هیچوقت ندیدی من بخاطرت دارم میمیرم! چرااااا؟؟؟ گریم گرفت. از زبون کت: از کنار خونه مرینت رد میشدم و توی فکر بودم که چرا میخواست خودکشی کنه! که صدای هق هقی شنیدم. بعدشم صدای فریادی رو مرینت بود! از شنیدن حرفش تموم وجودم لرزید. اون بخاطر من..... سریع وارد خونشون شدم و رفتم تو اتاق مرینت. اما اونجا نبود. رفتم روی پشت بوم و دیدم دوباره داره خودشو پرت می کنه! میخواست بپره که دستشو گرفتم.: مرینت منو ببخش!_ولم کن! مگه چیکار کردی!(همش تقصیر منه!)_کت داری درباره چی حرف میزنی.(صدای دادت رو شنیدم)_اوه جدی! معذرت میخوام من فقط میخواستم خودمو خالی کنم.. ولی این بازم تقصیر تو نیست که!(میدونم اینطور فکر میکنی ولی... پنجه ها بیرون)_داشت به حالت عادی برمیگشت. دستام رو روم چشمام نگه داشتم.(مرینت چشماتو باز کن)_صداش مثل یه ملودی ارام بخش بود.وقتی صداشو شنیدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و چشمامو باز کردم. مات و مبهوت مونده بودم. اومد جلو. میخواست بغلم کنه. اما بصورت اتفاقی و ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم. سریع به کت تبدیل شد تا نجاتم بده. ولی دیگه خیلی دیر شده بود.....
تمامید:|
بسی غم انگیز بید:|
روز خوش:|
بای:|