# اوکی مشکلی بود صدام کن . من برات غذا میارم
- مرسی
....................................................
- پرستاره رفت بیرون . هنوز تو فکره خوابم بودم . ممکنه معنی هم بده ؟ شاید چون امروز کلی اتفاق برام افتاد این خواب رو دیدم . اهه راستی من که پولی همراهم نیست . باید چیکار کنم ؟ هوففف مغزم داره سوت میکشه . روی میز پارچ اب همراه با چند تا لیوان یه بار مصرف بود . تکونی به خودم دادم و دستمو دراز کردم و پارچو برداشتم . لامصب خیلی سنگین بود . تو اولین لیوان آبریختم و پارچو گذاشتم کنار . اولین لیوانو از روی بقیه لیوانا برداشتم و تا ته خوردم . باز تشنم بود . یه باز دیگه آب ریختم و خوردم . آخیی چه آب خنکی . لیوانو گذاشتم کنارم . یه نفس عمیق کشیدم . کامل دراز کشیدم و به سقف نگاه میکردم .
...................
- با صدایی که داشت منو صدا میزد از خواب پاشدم . پرستار قبلیه اومده بود .
# بلند شو برات غذا اوردم . بعد این مرخص میشی .
- دستمو روی تخت فشار دادم و نشستم . از پرستاره تشکر کردم و غذامو خوردم . بعد اون ساک لباسمو برام اورد و گفت تنم کنم .
ببخشید من الان پولی همراهم نیست چه طوری باید پول رو بدم ؟
# نیازی نیست اون خانمی که اوردت پولو با یه مقدار بیشتر پرداخت کرد .
- با حرفش یه لبخند کوچیک زدم و غذامو خوردم . بعد غذا ، لباسامو به سختی پوشیدم و پرستار اومد تا ببینه آمادم یا نه . گفت باید بری قسمت پذیرش تا فیش و پروندتو بگیری . بعد این کار ، از بیمارستان زدم بیرون . هوا خوب بود . حداقل دیگه نیاز نبود تاکسی بگیرم . آروم آروم راه میرفتم تا دردم نگیره . يه نگاه به ساعت گوشیم کردم . ساعت 11 و 58 دقیقه بود . فاصلم تا خونه خیلی زیاد نبود . حدود ساعت 12 و ربع این طورا رسیدم خونه . کلید انداختم توی در و وارد شدم . ساکو گذاشتم زمین و چراغا رو روشن کردم . درو بستم و کلید رو گذاشتم روی در . رفتم سمت ماشین لباس شویی و هودیمو انداختم توش . سمت اتاقم رفتم و لباسم رو با یه شلوارک و یه بلیز گشاد و بزگ که تا پایین زانو هام بود رو عوض کردم . بقیه لباس هارو هم انداختم توی ماشین و روشن کردمش . از اونجایی که نمیتونم تا یکی دو هفته برم حمام ، دستمو شستم و یه مقدار خوراکی برداشتم و رفتم روی تخت گذاشتم . پتوم رو جمع کرده بودم و روی تختم بود . پهنش کردم . بالشتا رو جوری که میخواستم گذاشتم . رفتم گوشی و هندزفیریم رو اوردم . کنار تختم یه میز چوبی بود که توش چیز میزای مختلف میزاشتم . روی تخت دراز کشیدم و در کشو رو باز کردم . از توش جعبه ی گوشیم رو در اوردم و باز کردم . از یدک های هندزفیریم یکی برداشتم و گذاشتم روی میز . اونم بستم و گذاشتم توی کشو و از توش یه دستمال مرطوب برداشتم . گوشی و هندزفیریم رو تمیز کردم و یدک سر هندزفیری رو گذاشتم . گلس گوشیم رو کندم و گذاشتم روی میز . دقیقا بالای میز یه پریز برق بود که بهش شارژرم وصل بود . گوشیم رو زدم به شارژ و همراه هندزیریم گذاشتم روی میز و در کشو رو بستم . جامو درست کردم و پتو رو انداختم روم . از اون چند تا خوراکی ، یه کروسان برداشتم و خوردم . تموم که شد چشام رو بستم و خوابم برد .
-------------------2 هفته بعد------------------
- یعنی چی آلیا ما این همه خرجش کردیم نمیتونیم ببندیمش !
+ دختر خرج اینجا زیاده ! مهم تر از همه تو که این دو هفته نبودی ، اینجا رو دزد زد و خیلی از لوازممون رو برد . ما دیگه اون قدر پول نداریم که دوباره بخریم . اشپزامون هم دیگه مثل قبل خوب کار نمیکنن و مشتری ها راضی نیستن . دیگه نمیتونیم ادامه بدیم .
- خرجشو خودم میدم . لوازمو دوباره میگیرم و آشپزای جدید استخدام میکنیم .
+ ماری خرج اینا وی هم حداقل 1 میلیون دلاره . این مقدار خیلیییی زیاده نمیتونی .
- بعدا بهت زنگ میزنم .
- هه دیگه شغل هم ندارم . مغزم داشت سوت میکشید . الان باید چه غلطی بکنمم ؟؟ واقعا هیچ جوره پولم به 1 میلیون دلار نمیرسه . باید از الان به فکر یه شغل جدید باشم . باید کافه رو بفروشم و و . اه نمیدونم . جلوی آینه رفتم . زخمام خیلی بهتر شده بود . دیروز برای پانسمان دوباره رفتم و گفت میتونی آخر هفته بری حمام . یعنی فردا . ( الان ششمین روز از هفتشونه ) در یخچال رو باز کردم . تقریبا چیزی داخلش نبود . به ساعتی که روی دیوار بود نگاه کردم ؛ ساعت 7 و 42 دقیقه ی شب بود . باید میرفتم یه چیزی بگیرم . یه لباس آستین بلند با شلوار جین پوشیدم و یه تدی کت هم تنم کردم . کیف پول و گوشیمو گذاشتم تو جیب پالتوم و کلاهم رو سرم کردم . کلیدو بداشتم و از خونه اومدم بیرون . دلم بدجور هوس فست فود کرده بود . به سمت یه فست فودی راه افتادم و رفتم توش . شیک بود . سر یکی از میزا نشستم و منوی روی میز رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم . یه مرغ سوخاری سه تیکه با سیب زمینی سرح کرده سفارش دادم .
بعد از خوردن غذا ، حساب کردم و اومدم بیرون . مسلما برای بعدا نیاز به یه مقدار غذا دارم . نزدیکم یه فروشگاه بود . به سمت فروشگاه رفتم و یه مقدار خرید کردم . حدود نیم ساعتی تو فروشگاه بودم تا خریدم تموم شد . با چهار تا پلاستیک توی دستم حرکت کردم . دست راسستم که بهش ساعت بود رو اوردم بالا . ساعت نزدیکای 9 بود . به راهم ادامه دادم .
+ هی خوشگله کمک نمیخوای ؟
- به تو نیاز ندارم
+ چرا داری ...
❌ اگه نمیتونین صحنه های خشن رو بخونین ، جاهایی که آبی نوشته شده رو نخونین .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
---------- راوی ----------
اون فرد چاقوشو در میاره و میره به سمت ماری و پرتش میکنه زمین . یه نگاه کلی بهش میندازه و تهدیدش میکنه که یا امشب رو پیشمی ( خودتون میدونین دیگه منظورش چیه ) یا میمیری . ماری هم با دستاش میره عقب عقب و مرده هم میاد باهاش جلو .
* مردم فرار کردن از اونجا الان فقط ماری و اون طرفن
---------------------------
- همینجوری باهام پیش میومد . صبر کردم نزدیک تر بشه . وقتی به اندازه ی کافی بهم نزدیک شد ، یه پامو محکم بردم بالا و زدم به جای حساسش ( یه نکته . این عملا یه آموزشه و میتونین به عنوان یه قانون مهم توی دفاع شخصی بدونینش و هر وقت تو همچین شرایطی گیر افتادین ، حتما این کارو بکنین ) . دردش گرفت و افتاد زمین . دوتا پامو انداختم دور اگردنش و برگشتم روش . بهش لگد میزدم و موهاشو میکشیدم . ولی اون سریع برگشت و یه مشت زد توی صورتم .
+ هه خیلی پرو هستیا . حالیت میکنم .
- یه مشت دیگه زد توی شکمم . درد کل بدنمو گرفت . میخواست مشت سومو بزنه بهم که دستشو گرفتم . با اون دستش که چاقو داشت ، میخواست بزنه تو صورتم که بازم با اون دستم ، دستشو گرفتم . ( الان ماری به یه دیوار تیکه داده و روی زمین نشسته ) با دوتا پام یه لگد محکم زدم تو شکمش که پرت شد عقب . چاقوش از دستش افتاد من سریع رفتم برش داشتم . باز مرده بلند شده که بخواد چاقو رو از دستم بگیره ولی من سریع بلند شدم . دستشو اورد جلو و من با چاقو زدم توی دستش که دادش رفت هوا . با یه دست دیگش موهامو گرفت و میکشید . منم چاقو رو از اون دستش در اوزدم و زدم تو بازو ی دستی که داشت مو هامو میکشید . این کار باعث شد که ولم کنه و فرار کنه .
+ فاک یو بچ
- هه فاک یو تو
فرار کرد و فت . از این که چاقو رو کرده بودم تو دیت و بازو ی یوی دیگه کل بدنم داشت میلرزید . کاملا حالم بد شده بود . یه مقدار خون روی دستم ریخته بودش .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
- با اون بدن لرزم به بدبختی پلاستیکای خریدمو برداشتم و سریع میدویدم سمت خونه . کمتر از 5 6 دقیقه رسیدم و سریع کلید انداختم تو در و وارد شدم . درو بستم و قفلش کردم . پلاستیکارو گذاشتم روی میز و رفتم دستمو بشورم . هنوز دستم میلرزید . یه لیوان آب خوردم . ولی اثر نداشت . نیاز داشتم یکی کنارم باشه پس زنگ زدم به آلیا تا بیاد پیشم . باید با یکی حرف میزدم . تا آلیا بیاد ، یکم آهنگ آرامش بخش گوش دادم تا بلکه اثر کنه .
~.~.~.~.~.~.~.~.~
بعدی 15 نظر