عشق بچگیمون پارت دهم 🍷🐾

شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۰۴ 21:17

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

از زبان آدرین🌸🌈
رفتم روی تخت و ولو شدم و کلی گریه کردم
*دیدم یکی داره در میزنه
من: کیه؟ 
مامانم(امیلی): منم مامانت، میتونم بیام تو؟ 
*من چیزی نگفتم و اشکامو سریع پاک کردم
*
مامانم اومد داخل
مام: حالت خوبه؟، یه مدته زیاد نمیبینمت
من: مامان من حالم خوبه🙃
مام: راستشو بگو
من(اشکام در اومدن):  نهههه من حالم خوب نیست، داغونم(صدامو بردم بالا) من نمیخوام مرینت ازدواج کنه(صدامو آوردم پایین)چون... من.... دوسش.... دارم
مام: میدونم پسرم ولی تو نباید توی کارای خونواده دوپنگ چنگ دخالت کنی
*اشکام سرآزیر شد و سرم رو روی بالش کردم و با صدای بلند گریه کردم
مام: ام خوب باشه... میتونم با مادر مرینت صحبت کنم ولی فکر نکنم با حرف من قانع شه
*سرمو بالا گرفتم و لبخند زدم
من: واقعااا
مام: اره الان میرم ببینم چی میشه

از زبان امیلی🌀⚜

از اتاق آدرین رفتم بیرون و به حیاط رفتم
پ.ن: سابین توی حیاطه
*دیدم داره گلا رو آب میده، رفتم نزدیک تر
من: سابین
سابین(مامان مرنت): ع امیلی خوب شد اومدی میشه اون کود هارو بهم بدی
*سابین به میز اشاره کرد
*کود هارو بهش دادم
سابین: ممنون
من: من باید باهات حرف بزنم
سابین: باشه یکم صبر کن
*رفتم روی صندلی توی حیاط نشستم





ربع دقیقه گذشت☆
سابین اومد کنارم نشست
سابین: خوب چیزی میخواستی بگی
من(صدامو یکم بردم بالا): میدونم شاید به من مربوط نشه ولی تو نباید مرینت رو عروس لوکا کنی چون مرینت لوکا رو دوس نداره😠
سابین: خوب که چی، این هیچیش به تو مربوط نمیشه😡😡😡😡😠😠😠
امیلی: ببین تو نباید مرینت رو عروس لوکا کنی
سابین: خـب تو یه دلیل بگو که چرا!!! 
*دستمو روی طندلی محکم کوبیدم و اشکم دراومد
من: چون نمیتونم تحمل کنم که پسرم برای دختر تو همش گریه میکنه
سابین: اول اینکع نمیدونم چرا ادرین برا مرینت گریه میکنه و دوما به هیچکدومتون مربوط نیست که من میخوام چیکار کنم
من: الان با این عروسی فقط میتونین دخترتون رو بدبخت کنین نه کار دیگه و بجز تو و تام دیگه کسی راضی به این عروسی نیست، دیگه بسمه، دیگه راهنماییت نمیکنم هرچه خود دانی ولی ما به هلند برمیگردیم و توی عروسیتون نیستیم چون میتونم تصور کنم که آدرین با عروسی مرینت چه حالی میشه، از این به بعد دیگه من و تو هیچ نسبت فامیلی ای نداریم، کسی که حرف خواهرش براش مهم نیست اصلا لیاقت اون خاهرشو نداره

*این حرفو گفتم و سریع از اونجا بلند شدم و رفتم به داخل خونه، گابریل منو دید
گابریل: عزیزم چیشده؟ 
من: زودباش باید همین الان از اینجا بریم دیگه نمیتونم تحمل کنم
*تام اومد
من: وسایلارو جمع کن و ماشین رو آماده کن و بیا یریم هتل و بعد فردا میریم هلند، همین که گفتم
تام: ع کجا میرین همینجا بمونین
من: دلیلش رو برو از زنت بپرس
*سابین بدو بدو اومد
سابین: هی امیلی بس کن این مسخره بازی رو


از زبان راوی خوشملتون😌💕✨🍭
مرینت و آدرین هم با سر و صدایی که ایجاد شده بود اومدن و فهمیدن که چیشده
آدرین: مامان من نمیخوام از اینجا برم

امیلی: پسرم این بخاطر خودته
مرینت یه گوشه وایساده بود و داشت نگاه میکرد و کلا توی حالت شوکه بود
سابین: الان واقعا نمیتونم خانواده آگراست رو درک کنم😒
تام: امیلی الان تو چرا نمیخوای مرینت با لوکا ازدواج کنه؟ 
گابریل: اره برای منم سواله
امیلی: چون که... 
آدرین: چون من مرینت رو دوست دارم😶
تام و سابین: چیییییی!!!!!!! 
سابین: خوب این عشق رو برای خودتون نگه دارین، ازدواج مرینت و لوکا حتمیه
تام: اره درسته، حالا هم دیگه بحث نکنین😒
مرینت(با صدای آروم): کافیه
گابریل: چی؟ 
مرینت(با صدای خیلی بلند): گــــفـــــتـــــم کافیه، میدونین من کلا بدبختم و برای کسی جز آدرین مهم نیست، مامان، بابا، نمیدونم مشکلتون با من چیه، واقعا نمیدونم، آدرین ازت ممنونم بابت سعی ای که کردی ولی انگار زحمتات نتیجه ای ندادن😞
از زبان مرینت
*وقتی اینو گفتم، کسی چیزی نگفت و امیلی هم دست آدرین رو گرفت و با لوکا از پیشمون رفتن... 
پدر و مادرمم ساکت موندن، اصلا باورم نمیشه که بخاطر من مامانم و امیلی باهم بحث کردن...  اصلا باورم نمیشه آدرین رفته...  اصلا باورم نمیشه فردا عروسیمه...  خدایا چرا، چرا من اینقدر بدبختم💔


توی افکارم غرق شده بودم که دیدم آدرین داره بهم زنگ میزنه، مطمعن نبودم که جواب بدم یا نه... 

اره من بهش جواب میدم، میخواستم گوشی رو بردارم که یهو....  بابام اومد و گوشی رو برداشت و دید که آدرینه

بابام: این چرا به کسی که عروسیشه زنگ میزنه!! 
شماره ی آدرینو از توی گوشیم پاک کرد و بلاکش کرد بعد هم گوشیم رو کنارم گذاشت

من: چرا شمارشو پاک کردی!؟؟
بابا: من باباتم صلاح دونستم
*پا شدم رفتم توی اتاقم و به آلیا زنگ زدمو تا دل سیر باهاش درد و دل کردم😭😞


از زبان آدرین ساعت ۱۱ شب
تاحالا نزدیک ۷۵ بار میشد ک به مری زنگ زده بودم ولی جواب نمیده😞💔
اتاق هتل خیلی گرم بود برای همین از روی تخت بلند شدم و پنجره رو باز کردم و کمی بیرون رو تماشا کردم. باد با ملایمت میوزید و حس خیلی خوبی داشت. زندگی خیلی دلنشینه. ای کاش بتونم روزی با مرینت این زندگی زیبا رو سپری کنم... 




داشتم بیرونو تماشا میکردم که دیدم نینو این موقع شب داره زنگ میزنه
گوشی رو از روی میز برداشتم و جواب دادم
من: الو
نینو: الو سلان داداچ یه مدتی ناپیدایی، چندباره با الکس و کیم و میلن و کلویی میریم دور دور اما تو اصلا نمیای و کلا محوی😑💔
من: ببخشید یه مدته درگیر عروسی مرینت بودم
نینو: چیییییی!!!!! مرینت ازدواج کرده!!؟ 
من: هنوز نه فردا میکنه
نینو: مگه تو دوسش نداشتی
من: اره ولی انگار سرنوشتمون باهم نیست ولی.. ولی فردا شب میخوام هرجور شده میخوام از عروسی جلوگیری کنم 
نینو: میخوای چیکار کنی؟ 
آدرین: هنوز به نتیجه نرسیدم اخه مرینت بهم گفته نباید خونریزی ای داشته باشه
نینو: موفق باشی
من: شایدم موفق نشدم چون الان خونواده هامون بحث کردن و مطمعن نیستم بتونم برم عروسی... 
نینو: چیییی ای بابا خاعککککک ببین اینقدر فکرنکن مخت میترکه الان میام دنبالت بریم پاتوق همیشگیمون😉
من: این موقع شب!؟ 
نینو: اره باو، یالا بگو کدوم هتلی؟
من: اما من الان حال ندارم
نینو(از پشت تلفن داد میزنه): بهت گفتم کدوم هتلییییییی
من: اخ باشه بابا گوشم کر شد، من هتل لو بریستول عم 
نینو: باش الان ماشین بابامو قرض میگیرم میام پیشت

.

.




*نینو رسید دم در هتل و منم دم در هتل بودم و دیدمش
نینو: سلاااام خوبی؟ 
من: سلام، نه زیاد خوب نیستم
نینو: پسر من فقط چند روز ولت کرده بودمااا ببین چقدر افسرده شدی🤦‍♂... یالا بیا سوار شو

من سوار شدم و رفتیم به پاتقمون و تا ساعت ۱ شب همونجا خوش و بش میکردیم و نینو واقعا رحیمو عوض کرد و الان من مطمعنم ک میتونم مری رو نجات بدم چون حالا فهمیدم که چجوری عروسی رو خراب کنم. فقط کافیه فردا از راه برسه

🕷🕸🐾🕷🕸🐾🕷🕸🐾🕷🕸🐾

نظر یاتون نرح