پارت سوم پرونده ای که می خواست پرواز کند🕊🌿

یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۱۴ 11:51

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

عزیز:هفت سال گذشته ها

مرینت:میدونم دیگه دارم دیوونه میشم

عزیز سرشو تکون میده:اره اره میدونم

مرینت: عزیز یعنی من دیوونم دیگه دستت دردنکنه(با شوخی قیافشو جدی میکنه)

عزیز:هعی بگی نگی😂😂😂

-😂😂😂😂😂😂

اروم از بغلش بیرون اومدم

خودشم پاشد رفت به غذاش سر زد


البته  درست می گفت من واقعا دیونه بودم خیلی هم دیونه بودم که به خاطر یه عشق یکطرفه و نافرجام خون به دل مادرم و این پیرزن بیچاره کردم از سر درماندگی نگاهی به آسمان کردم و نالیدم :

-خدایا کمکم کن حالا که نمیشه،حالا  که این عشق راهی به رسیدن نداره حداقل فراموش کنم خواهش میکنم

خودم رو جم وجور کردم و طبقه پایین رفتم:

بازم از اون چای های خوشمزه با طعم هل به خاطر من درست کرده بود چقدر به فکر من بود چقدر برام عزیز بود اگه عزیز و مامان هم نبودن قطعا تا الان پوسیده بودم

خدارو شکر که هستن


با صدای عزیز به خودم آومدم:


-مرینت نمیری یه سر به مامانت بزنی؟ تنهاست دخترم


-عزیز صبح بهش زنگ زدم امروز رو تا فردا صبح بیمارستانه ،راستی عزیز من تصمیم دارم این یک هفته رو که استراحت هستم یه سفر برم  با اجازتون


-جدی؟ مادرت درجریانه؟


-آره ازش خواستم با هم بریم ولی نمیتونه بیاد،شما بیا عزیز بیا با هم بریم لبخندی به روم زد:


-خیلی دوس دارم دخترم ولی الان ترجیح میدم تنها بری

-اه چرا عزیز ولی من دوس ندارم تنها برم


-نه دخترم برو این یک هفته رو برو با خودت خلوت کن

 -باشه عزیز بدم نمیگی وقتشه با خودم کنار بیام دیگه خسته شدم برق خوشحالی که آنی تو نگاهش نشست رو دیدم

-کی میری 

-شاید همین امروز بلیت هواپیما بگیرم

-اهان

ناهار رو باهم خوردیم