عزیز:هفت سال گذشته ها
مرینت:میدونم دیگه دارم دیوونه میشم
عزیز سرشو تکون میده:اره اره میدونم
مرینت: عزیز یعنی من دیوونم دیگه دستت دردنکنه(با شوخی قیافشو جدی میکنه)
عزیز:هعی بگی نگی😂😂😂
-😂😂😂😂😂😂
اروم از بغلش بیرون اومدم
خودشم پاشد رفت به غذاش سر زد
البته درست می گفت من واقعا دیونه بودم خیلی هم دیونه بودم که به خاطر یه عشق یکطرفه و نافرجام خون به دل مادرم و این پیرزن بیچاره کردم از سر درماندگی نگاهی به آسمان کردم و نالیدم :
-خدایا کمکم کن حالا که نمیشه،حالا که این عشق راهی به رسیدن نداره حداقل فراموش کنم خواهش میکنم
خودم رو جم وجور کردم و طبقه پایین رفتم:
بازم از اون چای های خوشمزه با طعم هل به خاطر من درست کرده بود چقدر به فکر من بود چقدر برام عزیز بود اگه عزیز و مامان هم نبودن قطعا تا الان پوسیده بودم
خدارو شکر که هستن
با صدای عزیز به خودم آومدم:
-مرینت نمیری یه سر به مامانت بزنی؟ تنهاست دخترم
-عزیز صبح بهش زنگ زدم امروز رو تا فردا صبح بیمارستانه ،راستی عزیز من تصمیم دارم این یک هفته رو که استراحت هستم یه سفر برم با اجازتون
-جدی؟ مادرت درجریانه؟
-آره ازش خواستم با هم بریم ولی نمیتونه بیاد،شما بیا عزیز بیا با هم بریم لبخندی به روم زد:
-خیلی دوس دارم دخترم ولی الان ترجیح میدم تنها بری
-اه چرا عزیز ولی من دوس ندارم تنها برم
-نه دخترم برو این یک هفته رو برو با خودت خلوت کن
-باشه عزیز بدم نمیگی وقتشه با خودم کنار بیام دیگه خسته شدم برق خوشحالی که آنی تو نگاهش نشست رو دیدم
-کی میری
-شاید همین امروز بلیت هواپیما بگیرم
-اهان
ناهار رو باهم خوردیم