🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍂🍁
🍃🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍃🍁🍂🍁
🍂🍁🍃🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍃
🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍃🍁🍂🍁
🍃🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍃
🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍃🍁
🍂🍁🍃🍁🍃🍁🍂
🍃🍁🍂🍃🍁🍃
🍁🍃🍁🍂🍁
🍃🍁🍂🍁
🍁🍃🍁
🍃🍁
🍁
༻﷽༺
#پارت1
شنل بافت مادر بزرگ رو دورم پیچیدم می خوآستم سردی که تک تک سلولهای بدنم رو در بند گرفته از بین ببرم ولی دریغ از زره ای گرما همش سرما بود .
بازم مثل همیشه از خودم پرسیدم چرا؟ واقعا چرا؟بعد از گذشت این همه سال بازهم این سرمای لعنتی باید نفسم رو بگیره؟
با حسرت به برگهای زرد شده ی باغ عزیز خیره شدم هنوز اوایل پاییزه هنوز اونقدرها هم سرد نشده پس چرا من سردمه؟
با انگشت قطره اشکی که از چشمم جاری شد رو گرفتم
آه مرینتِ بیچاره تو وسط تابستون هم به اون اتفاق لعنتی فکر کنی از سرما می لرزی از سر درماندگی با بغض دادی کشیدم :
-لعنتی،لعنتی تو من رو نابود کردی دلم برای خودم تنگ شده لعنت بهت لعنت به ناجوانمردیت
با صدای دادم عزیز سراسیمه وارد اتاق شد
مرینت مادر چی شده عزیزم چرا داد میکشی؟
دلم برای پیرزن بیچاره سوخت تا کی می خواست این دیونه بازی های من رو تحمل کنه؟
چیزی نیست عزیز فقط دلم گرفته قربونت برم نگاه نگرآنش روبهم دوخت:
بازم مرینت ؟بازم به گذشته فکر کردی؟
عزیزم ،عزیز برات بمیره بیا و بگذر از این عذابی که به خودت میدی مادر بیا فراموشش کن چرا خودت رو نابود می کنی؟
نمی تونم عزیز من لعنتی هنوز دوسش
🍁
🍃🍁
🍂🍃🍁
🍁🍃🍂🍁
🍃🍂🍁🍃🍁
🍂🍁🍃🍁🍂🍁
🍁🍃🍁🍃🍁🍃🍁
🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍃🍁
🍂🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍁
🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍃🍁🍃🍁
🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍂🍁
🍂🍁🍃🍁🍃🍁🍃🍁🍂🍁🍃🍁
🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍁🍃🍁🍂🍃🍁
پارت ها کوتاه کوتاهن پس زود به زود میزارم یعنی هر روز یه پارت 😁😁
داستان قراره باحال بشه و خیلیییی خیللیییی شبیه یه رمان هست که توی ایتا خوندم!