من برگشتم با پارت نهم رویای من

یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۷ 19:37

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

یهو یه نفر صدام زد
*آهای مرینت خانوم فقط داداشت آدمه منم آدمم بیا یکم به منم برس
-اگه آدم بودی که می اومدم کمکت میکردم ادرین خان شاید نیستی که نیومدم
یهو مایکل زد زیر خنده 
یکم خندید بعد یهو اخم کرد
&این پسره کیه اسمتو از کجا می‌دونه.....صب کن....صب کن ....دوس پسر پیدا کردی شیطون
....بزار به مامان بگم
یهو آدرین با عصبانیت گفت 
*کی میاد دوس پسر این میشه آخه خل نیس که هست دیونه نیس که هست و...
منم مثل اون اخم کردم و گفتم 
-از خداتم باشه مطمئنی که این صفت هایی که به من چسبوندی مال خودت نیست
*اولا از خدام نیست دوما مطمئن هستم مال خودم نیست،تو شکی داری؟
دیگه داشت رو مخم راه می‌رفت 
خواستم یه چیز بگم که دیدم مایکل اونقدر خندیده قرمز قرمز شده
با حرص پا شدم و چند بار محکم پام رو کوبیدم زمین عادتم بود كه وقتی حرصی میشدم اینکار رو میکردم 
مایکل وقتی فهمید اوضاع من اصلا خوب نیست ترسید پاشد رفت پیش آدرین
&بهت پیشنهاد میکنم گمشی تا این دختر کاری دستت نداده
بعد سریع اومد سمتم دوچرخه ام رو برداشت و داد دستم
&سوار شو تو برو من بیرون یه کاری دارم
داشتم با دهن باز نگاش میکردم
-تو نبودی میگفتی حالت اصلا خوب نیست؟
&حالا بهترم برو برو
بعد دوچرخه ام رو هل داد منم بدون حرفی افتادم و رفتم
به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاقم 
یکم بعد مامان برای شام صدام زد منم بدون اشتها رفتم پایین و فقط یکم غذا خوردم و بعد گفتم سیر شدم و رفتم بالا
خودمو انداختم رو تخت 
با خودم گفتم چرا باید یه روز دیگه مثل دیروز دوباره تکرار بشه چرا هر روز به خاطر کار نکرده شکنجه بشم چرا باید هر روز یه جلسه برای کار نکرده
فردا هم یه روز دیگه با جلسه ی کار نکرده و یه روز دیگه برای پنهان کردن این کار نکرده از مامان و بابا
فردا هم باید همون حرفهای دیروز پریروز و روز های دیگه رو تکرار کنم
خدایا صبح بیدارم نکن بزار یه بار برای همیشه بخوابم و این بدبختی ها رو نبینم
از زبون آدرین
بعد از رفتن مرینت داداشش اومد پیشم و گفت
&بزار یه نصیحت در مورد دوست دخترت بگم اون وقتی پاش رو می کوبه زمین فرار کن
از شما چه پنهون اگه کس دیگه ای رو می‌گفت دوست دخترم داغ میکردم ولی وقتی مرینت رو دوست دخترم گفت بدم نیومد که هیچ تازه خوشمم اومد
ولی اخم مصنوعی کردم و گفتم
*اون دوست دخترم نیست
&منم خر ولی من فکر میکردم تو خری می‌دونی چرا چون که من چیزی تو اون دختره ی بی عقل نمی‌بینم که تو عاشقش شدی تیپتم داد میزنه پول داری بهتره همین اول بدونی ما مثل شما پول دار نیستیم بعدا از مرینت دلخور نشو 
بعد هم دستش و تکون داد و گفت فعلا و رفت
راستش و بخوای برای اولین بار دلم برای یکی سوخت اونم مرینت و خانواده اش بود
برگشتم خونه و خودم و پرت کردم رو تخت بابا هنوز نیومده بود
باز عذاب وجدان اومد سراغم
آخه اون به خاطر کاری که نکرده داره عذاب میکشه عوض اون باید من توی اون جلسه های کوفتی می‌بودم نه مارینت
دلم میخواد یه کاری کنم ولی نمیتونم غرورم رو زیر پام بزارم
ولی نمیشه که دست رو دست بزارم به خاطر گند کاری من اون سرزنش بشه باید یه کاری بکنم
پا شدم و روی تخت نشستم 
باید یه فکری بکنم
چه فکری.....چه فکری.....مغزم کار نمیکنهههههههه‍هه
آهان خودشه همین کار رو میکنم
باید دست به کار می شدم
یادمه بابام برای تولد بچه گی هام واسم یه هلیکوپتر کنترلی خریده بود حالا باید اونو پیدا کنم فک کنم گذاشته باشم مش روی کمدم 
بالای کمد که نبود توی کمدم نبود تو وسایل قدیمی من هم نبود
یهو کلید تو در چرخید و در باز شد بابا اومد 
سریع رفتم جلو بابا
*سلام بابایی
+سلام پسرم چیزی شده آخه تو هیچ وقت اینطوری نمی یای استقبال من
*خب آره یعنی نه چیزه بابا اون هلیکوپتر کنترلی ای که خریده بودی کجاست
+چرا می خوای 
وای بدبخت دو عالم شدم الان چی بگم بهش
*آخه اونموقع مامان بود دلم میخواد با دیدن اون هلیکوپتر کنترلی یاد مامان بیوفتم دوباره
+خب چی بگم
+‏غلط اضافه کرده دلت من الان اون هلیکوپتر رو باید برم از اشغال دونی بیارم واست
*بابا تو اون رو انداختی اشغال 
+آره خب فک کردم بزرگ شدی نگو هنوزم بچه ای
 با اخم و ناراحتی رفتم تو اتاق
حالا چه گ*وبخورم 
مجبورم برم و با پس اندازم هلیکوپتر کنترلی بخرم وگرنه مرینت واسه کار نکرده اش مجازات میشه
قلکم رو شکستم و پولاش رو برداشتم و رفتم یه لباس پوشیدم و رفتم فروشگاه



تمامممممممم

خب بعدی بیشتر از 6 تا باشه 

فعلا