گابریل*
من: چرا نباید اختیار تام به اکوماتیز ندم؟؟؟ها؟؟
نورا: ارباب اگه کنترلی روی اکوما نداشته باشید ممکنه اتفاقان های بدی بیفته.
من: برام مهم نیست چی بشه مهم نیست اگه کسی صدمه ببینه برام فقط امیلی مهمه..بفهم نورا اگه بهخوای حرف اضافه ای بزنی میدونی که چی میشه؟؟
نورا: بله ارباب.
مرینت*
من: کت میگم نه نمیشه بفهم لطفا ما وسط کاریم.
کت نوار: میشه بگی چرا همیشه بهانه میاری؟ ها؟
من: کت خواهش میکنم بس کن.
کت نوار : هه
من:یه اعلان از طرف شیرینی پزی دریافت کردم..وای با..
کت وقت نداریم بدو...
کت: نه!
من: هوفف خودم میرم..
چرا کت نوار اینطوری میکنه ها؟ مگه حرف بدی زدم ؟ من نمیخوام قول استاد فو رو بشکنم فقط همین..
مستر ماکارون(با عرض پوزش): لیدی باگ!اگه نمیخوای این آقا بمیره خودتو تسلیم کن.
وای نعع اون چطور به این راحتی انتقال پیدا میکنه؟؟اون که تو قنادی بود حالا رو برج؟
ماکارونای بزرگ حمله میکردن و میچسبیدن بهم..اگه اینجوری بشه ..وای.
من: کت نواررررر خواهش میکنم کمکم کن..
کت نوار:نه بانوی من مشکل خودته
من: کت لجبازی نکن العان وقتش نیست.
یهو صدای مستر ماکارونز رو شنیدم: هه من آدم صبوری نیستم حشره کوچولو فقط میخوام از این قناد انتقام بگیرم .
و آخرین چیزی که دیدم افتادن پدرم از بالای برج ایفل بود و مات شدن من بر لحظه.
هاکماث*(به صورت تلپاتی): نه تو حق این کار رو نداری و گرنه قدرتتو ازت میگیرم .
مستر: هه یادت رفته؟قدرت خالص رو به من دادی من تحت کنترل کسی نیستم.العانم تام رو میکشم.
تام؟ چه اسم آشنایی اون ..اون پدر مرینته!😳
اینقدر شوکه زده بودم که متوجه جیغ های پی در پی لیدی باگ که در مانیتور نمایش داده میشد،نشدم.
ادرین*
من چه غلطی کردم ها؟؟؟؟؟
من العان مسئول مرگ اون پدر مرینتم ..ولی ..ولی چرا لیدی باگ اینقدر ناراحت شد..؟؟شاید؟نه امکان نداره..پس چرا مرینت متوجه خبر نشده؟