عشق بچگیمون پارت هشتم+نالیا+سپیده تولدت مبارک

سه شنبه ۱۳۹۹/۰۸/۲۷ 19:37

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

از زبان آدرین:

گوشی رو قطع کردم و میخواستم برم پیش لوکا تا دخلش رو بیارم

اما یه مشکل بزرگ بود من نمیدونستم خونش کجاس...

ولی عمو تام (پدر مرینت) یه بار به لوکا گفت،

اوضاع تو محله مونمارتر چطوره...

پس یعنی لوکا تو محله مونمارتره...

باید برم تو همون محل نشانیش رو از مردم محله بپرسم...

چشمم به ساعت خورد و ساعت 5 صبح بود

آدرین:خوبه دیگه حتما مردم محله بیدارن. ولی خیلی

خوابم میومد و خسته بودم چون به مدت خیلی طولانی ای

من پشت فرمون بودم و بهتره بخوابم و چند ساعت

دیگه برم دنبال لوکا. رفتم تو ماشین و زیر درخت

پارکش کردم و در و قفل کردم وتوش خوابیدم همین

که چشام رو بستم خواب رفتم. . . . . . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وای خدا خیلی گرم بود. از گرمای زیادی ک اذیتم میکرد بیدار شدم.

گوشیم رو برداشتم و ساعت رو نگاه کردم. اوه،اوه،ساعت 1 ظهر بود

صدای شکمم در اومد

(نویسنده سعی دارد آدرین را بدبخت فلک زده نشان دهد)

از ماشین رفتم بیرون و به یه دستشویی عمومی رفتم

(نویسنده:چی انتظار دارین اینجا رو هم با جزیات توضیح بدم :/)

بعد به یه ساندویچی رفتم و غذا کوفت کردم  و سپس شتابان به

محله مونمارتر رفتم. به محلشون رسیدم و لام*صب خیلی

قشنگ بود از هر عالم و آدمی ک بود سراغ لوکا رو گرفتم اما

همه گفتن نمیشناسنش تا این ک به یه پیرمردی که کنار

در خونش درحال خوردن آبجو بود 

من:سلام آقا خسته نباشید،شما شخصی به اسم لوکا میشناسید؟اون

موهای مشکی و ابی داره

پیرمرده:ع لوکا پسر منه شت لوکا والدین داره،اوه اوه اینطوری ک نمیتونم برم

تو خونش حمله ور شم.

آدرین:شما میدونستین ک پسرتون با کلی دختر ول میچرخه؟!

پیرمرده:اره من بهش کاملا افتخار میکنم چون به خودم رفته

واتتتت اینا خونوادگی اینجورین 

من:و میدونین که قراره با یه دختری به اسم مرینت ازدواج کنه؟

بابای لوکا:پسر تو از کجا میدونی؟

من:راستش من پسرخاله ی مرینت هستم

بابا ی لوکا:ع جدی!پسر قشنگم بیا تو یه قهوه ای بزنیم تو رگ

من:باشه

بیا بریم عین بزززززز سرم رو انداختم پایین و به داخل خونشون رفتم

عجب ویلای خوبی داشتن =__=

تو حیاط داشتیم میرفتیم به داخل خونه ک من گفتم

من: لوکا مامان هم داره؟

بابای لوکا:آره الان رفته پیش عروسم تا چیزای

عروسی رو درست کنن (منظورش از عروس مرینت بود)

اخمام رفتن توهم و چیزی نگفتم *^*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

. . . روی مبل نشستم و بابای لوکا برام قهوه آورد

من:لوکا کجاست؟ بابای لوکا:رفته بیرون... . . .

بابای لوکا اصلا حرف نمیزد و من باید هی ازش سوال میپرسیدم

ولی خسته شده بود قهومم رو خوردم

من:من دیگه با اجازه برم

بابای لوکا:باشه تو راه مراقب خودت باش

من:اُخووا (به فرانسوی یعنی خدانگهدار)

بابای لوکا:اخووا

از خونه رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم رفتم

خونه مرینت اینا. . . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنگ رو زدم بابام در رو باز کرد نمیدونم چرا ولی وقتی که دیدمش

گریم گرفت و اونم منو تو آغوشش گرفت.

تام:کیه؟ (ریدی تو احساسات پدر و پسری :/)

من سریع از آغوش پدرم در اومدم

بابام:آدرینه

تام:بالاخره اومد،خوبی آدرین جان؟کجا بودی؟

آدرین:خونه لوکا بودم،مرینت و مامانم و خاله کجان؟

گابریل:سابرین و امیلی و مرینت و مامان لوکا رفتن تا وسایل

مورد نیاز برای عروسی رو بگیرن.

من:شما چرا نرفتین؟

تام:خوب... اونا به ما گفتن میخوان خرید زنونه برن

بابام:مطمعنم امیلی همه پولای کارتم رو تا ته خرج میکنه

من:عروسی چند روز دیگس؟

تام:پس فردا

من(بابی حوصلگی):آها

بابام:میخوای یه چیزی بیارم تا بخوری؟؟

من:مرسی میل ندارم،لطفا مزاحمم نشین.

رفتم تو اتاقم و فکر کردم ک چجوری باید عروسی رو بهم بزنم

یه چیزایی به ذهنم رسید مثلا برم دم خونشون و لوکا هروقت

اومد بیرون کاملا بی سروصدا بی هوشش کنم و به یه جای

خیلی دوری ببرمش. ای کاش لوکا هم خونه ای نداشت

وگرنه میرفتم تو خونش کارش رو میساختم. الان فقط باید صبور باشم...

 

 

 

 

 

 

 

 

این پارت خیلی با جزعیات بود به نظرم

لطفا کامنت بدین

کامنت ها حداقل باید 7 تا شه تا پارت بعد رو بدم