اتاق ابی💓😁🎆پارت۴ ( فک کنم)
دوشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۲۶ 15:53
نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان اتاق ابی༻ |: خوب باشه حالا از خودت بگو
ادرین: مگه زورهههههههه
مری: جیغ نزن😐😐💓
ادی: جیغ نزدم داد زدم
مرینت: باشه پس من شروع میکنم اسمم مرینته توی یه خونواده ی معمولی بزرگ شدم خیلی علاقه داشتم طراح لباس یشم اما یه حادثه موجب شد که العا روانشناس بشم
ادری: میتونم بپرسم چه حادثه ای؟
مری: مادرم ارامش روانیشو طی یه اتفاق از دست داد وقتی دبیرستان رو می خوندم برادر بزرگترم توی اتش سوزی سوخت و مرد
ادرین: اااووهههه چه غمناک
مرینت: خب حالا نوبت تو هسش
ادرین: چرا با من مثل بچه ها حرف می زنی؟
مرینت: دوس داری چطور باهات حرف بزنم؟؟پاهاشو میندازه روی هم و روی صندلیش لم میده*
ادرین: خشک و رسمی و توی این ژست چون راحت تر اونموقع میتونم حرف بزنن!
مرینت: باشه ادامه بده
این بار خیلی رسمی و خشک بود...
ادرین: خب من وقتی بچه بودم مادرم میمیره و بعد پدرم احساسمی کنه که بهتره از من بیشتر مراقبت کنه اما در واقع اون داشت بیشترین صدمه رو بهم وارد می کرد من فقط یه سال توی دبیرستان بودم بعد مرگ مادرم و ...راستش ادم اجتماعی نیستم چون بلد نیستم. میدونی که از بچگیم توی خونه زندونی شدم..
این داستان ادامه دارد....
میدونم کمه اما خدایی حالشو ندارم پارت بدم