--مرینت--
با نگاهی غزبناک آلی رو نگاه میکردم
آلیا عم بسی ریلکس بود :|
خدایا ب جوونیش رحم کن خیلی خره :/
بعد آلیا گف : دستاتونم ک مثل کبوتر های عاشققق تو هم قفله . . . بگید ببینم جریان چیه؟؟
الان باید بگم بهش؟؟
بعد آدرین گف : امم ،،، اینروزا احساس کردم دارم به مرینت یه حسایی پیدا میکنم و . . . فهمیدم که عاشقش شدم (چ غلطا) و . . . دیروز تو پارک بهش اعتراف کردم و فهمیدم حسمون دو طرفس :"
(لبو شده الان) (مری عم همچنین :' )
آلیا اینو ک شنید خواست جیغ بزنه که جلوی دهنشو گرفتم : فعلا نمیخایم کسی بدونه به شماهاهم چون اعتماد داشتیم گفتیم😑
نینو : داداش پس چرا به من نگفتی؟
آدرین : ام . . . راستش گفتم بزار تکلیفم معلوم شه بعد بگم
نینو :
اشکال نداره چون رفیق شفیقمی میبخشمت
آدرین : قربون رفیق شفیق
نینو : بسه دیگه زر نزن :|
آدری : 
آخی قهوه ای شد
حقش بود😂😂😂💔
من خیلی بی احساسم😂😂💔
ازش خجالت میکشم ،، ولی دیگه نه در حد قدیما 😅
دوسش دارم دیگه اعتراض ممنوعه :| (اوه چ غلطا دوسش داره :|)
ولی . . .
مطمئنا پدرش نمیزاره باهم باشیم
آخه ی دختر نونوا با ی پسر مدل ؟ :)
نمیشه که :)
(عر ،،، دخترم . . . )
باید از باهم بودن مخفیانمون استفاده کنیم . . . (خاااااک بر سرممم ... ینی چی پس حجب و حیاتون کجا رفته؟؟؟ / ت منحرفی منظور من اون نبود :|)
هعی
ولی . . .
نمیدونم چیکار کنم :(💔
مطمئنم پدرش راضی نمیشه :)💔( . . . ب من نگا نکنید :| نمیزاره دیگه :|)
سر کلاس برای اینکه کسی شک نکنه جای قبلیمون ،، ینی پیش آلیا بودم
آدرینم جلوی ما بود
خانم استراحت داد ک آلیا با آرنجش زد ب بازوم
آلی: پیس . . . مری :|
من : هوووم :|
آلی : تا الان با آدری جوووون چیکارا کردید؟؟
من : زر نزن ، نه ک ت میگی با نینو خاااان چیکارا میکنید؟
آلیا قرمز شد و تند گف : سوالمو با سوال جواب نده😑 بلخره ک میفهمم😑💔
😂😂 بچم گنا داره😂😂
زنگ تفریح تموم شد و داشتم بر میگشتم کلاس که دیدم لایلا تنها نشسته و زانوشو بغل کرده و به بچه هایی که دارن دست تو دست هم میرن ( چه دوست ،، چه عاشق) نگاه میکرد
دروغ چرا
دلم براش سوخت
داشتم با ناراحتی نگاهش میکردم که آدرین دستشو رو شونم گذاشت
سمتش برگشتم
یه لبخند مهربون زده بود (عق)
آدری : میخای باهاش صحبت کنی؟؟ 😄
من : نمیدونم . . . نقشه ای تو کارش نباشه؟؟
آدری : ت ک تو چشاش افسوس و ناراحتیو میبینی؟ شاید ت اولین کسی باشی ک با مهربونی با لایلا حرف میزنه راه درستو نشونش میده :)
راست میگفت . . .
هر آدمی بخاطر ی اتفاقی بد شده . . .
کلویی ، کاگامی ، فیلیکس
اما لایلا چش شده؟؟
رفتمو کنارش نشستم
من : مشکلی پیش اومده؟^^
لایلا : مرینت ؟ :/ ت اینجا چیکار میکنی؟؟ مگه توعم مثل بقیه از من متنفر نیستی؟ :)
اوخی گناه داره خو . . .
من : اگه دلت یکم درد دل میخاد ،،، من هستم پیشت :)
چشاش نشون داد تردید داره
ولی نفس عمیقی کشید و گفت : کوچیکتر که بودم ، پدر و مادرم باهم خیلی دعوا داشتن :) ،، همو اصلا دوست نداشتن! ی روزی پدرم داشت میرفت ، بهم گف به دروغ که بر میگرده! اما هیچوخ بر نگشت!
من : وای . . .
لایلا : با دروغ گفتن خیلی چیزا ب دست میاد! اما بعد اینکه لو بره ، همش از دست میره . . .
بعدی ۷ تا
بای
💕