رفتیم سمت دانشگاه. ...
وقتی رسیدیم دیدم یه جای بزرگ و پر از دانشجو هستش پیاده شدم داشتم میرفتم با بچه ها به سمت کلاس که از بقیه جا موندن و یهو یک عالمه پسر ریختن سرم من که خیلی ترسیده بودم شروع به گریه کردم کردم که یهو فرشته ی نجاتم آدرین اومد و دستم رو گرفت و کشید یکی از پسر ها گفت : خانم کوچولوی ما رو کجا میبری آدرین کوچولو
آدرین : به تو ربطی نداره اقای فلیکس
فیلیکس : به به آقا کوچولوی ون زبون در آورده
من: آدرین تو این ها رو از کجا میشناسی
آدرین : من سال پیش هم اومدم اینجا ولی بعد از گذشت دو ماه به خاطر مرگ مادرم به پاریس برگشتم 😳😧
مری : شرمنده نمیخواستم ناراحتت کنم
ادری : اشکال نداره
**************************************
از زبان آدرین
رفتم سمت کلاس هامون نیمکت من و مرینت از هم جدا بود احساس کردم مرینت از فیلیکس که کنارش نشسته میترسه خواستم برم سمتش که در کلاس باز شد و کسی که وارد کلاس شد .......