عشق حریص پارت 9

یکشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۱۸ 11:43

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق حریص༻ |

 

رفتیم سمت دانشگاه. ...

وقتی رسیدیم دیدم یه جای بزرگ و پر از دانشجو هستش پیاده شدم داشتم میرفتم با بچه ها به سمت کلاس که از بقیه جا موندن و یهو یک عالمه پسر ریختن سرم من که خیلی ترسیده بودم شروع به گریه کردم کردم که یهو فرشته ی نجاتم آدرین اومد و دستم رو گرفت و کشید یکی از پسر ها گفت : خانم کوچولوی ما رو کجا میبری آدرین کوچولو 

آدرین : به تو ربطی نداره اقای فلیکس 

فیلیکس : به به آقا کوچولوی ون زبون در آورده 

من: آدرین تو این ها رو از کجا میشناسی 

آدرین : من سال پیش هم اومدم اینجا ولی بعد از گذشت دو ماه به خاطر مرگ مادرم به پاریس برگشتم 😳😧

مری : شرمنده نمیخواستم ناراحتت کنم 

ادری : اشکال نداره 

**************************************
 از زبان آدرین 

رفتم سمت کلاس هامون نیمکت من و مرینت از هم جدا بود احساس کردم مرینت از فیلیکس که کنارش نشسته میترسه خواستم برم سمتش که در کلاس باز شد و کسی که وارد کلاس شد .......