از زبان مرینت
سوار هواپیما شدیم من خیلی میترسیدم ترسم رو خوردم که یهو یه پسری اومد کنار نشست دقیق تر نگاه کردم 😮
اون آدرین اگراست مدل بود.
باورم نمیشه! !
آدرین : سلام
مرینت : سلام من مرینت هستم
آدرین : منو که دیگه میشناسی
مرینت :(تو دلش -این چقدر پرو و از خود راضی )
آدرین: (تو دلش- این دختره چقدر قشنگ چشم های آبی مو های کارونی صورت سفید)
مرینت : رسیدیم نصفه هواپیما بچه های دانشگاه بودن
سوار اتوبوس شدیم تا رسیدیم به هتل همه کلید گرفتیم رفتیم اتاق هامون من و الیا و آدرین و نینو با هم تو یه سالن با دوتا اتاق دو نفره .
همه رفتیم تو اتاقمون
تو اتاق ها رفتیم وسایل رو چیدیم تو اتاق.
رفتم پذیرائی نشستم رو مبل تا برنامه ی مورد علاقه ام رو ببینم که یهو آدرین از خود راضی اومد بغل دستم نشست پا شدم و رفتم تو اتاق
شب شده بود دیگه که رفتم واسه شام . همه جمع شده بودن تو سالن غذاخوری منو الیا و نینو و آدرین تو یه میز بودیم همه همش حرف می زدن اما من زیاد حرف نمیزدم
♡♡♡♡
بعد از شام اومدم تو اتاقم الیا و نینو رفته بودن پارک من هم با رفیق هام چت میکردم که یکی در
( از این به بعد اسم ها رو خلاصه مینویسم مثل مری و آدری )
مری: بیا داخل
دیدم آدرین وارد شد
از زبان راوی قشنگتون
آدرین رفت و پیش مرینت نشست
آدرین :احساس میکنم با من سرد تر شدی شاید به خاطر اون روز تو هواپیما هستش . ببین اصلا قصد بدی نداشتم ولی به هر حال ببخشید
و آدرین از اتاق خارج شد
از زبان مرینت
قرمز شده بودم احساس عجیبی داشتم ولی اسم احساسم رو نمی دونستم
.
.
پایان
نظر یادتان نره 😊