" عشق جاودانه " فصل اول قسمت 21 ( پایان فصل اول )

شنبه ۱۳۹۹/۰۷/۲۶ 3:35

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

آنچه گذشت :

آدرین : 

بعد حرکت قطار ، سرعت آروم آروم زیاد میشد و جیغ ها شروع . خودم هم میترسیدم ولی چیزی نمیگفتم . خجالت داره خوب  مارینت منو بغل کرده ود و جیغ میکشید . ولی دیگه خیلی محکم فشار داد و منم آخم بلند شد . مارینت وسط جیغ کشیدناش منو نگاه کرد و به زور یه ببخشیدی گفت ( هم سرعت زیاد بوده ، هم حال مارینت بد شده ، هم داره جیغ میزنه . به خاطر همین به زور گفته ) . یکم با دقت بیشتری نگاهش کردم و دیدم صورتش آروم آروم داره سفید میشه . یا خدا الان چه غلطی بکنم ؟ ...

چند نفرم بیشتر نبودن که . همین طور که قطار با سرعت میرفت ، یه دفعه وایستاد و همه پرت شدیم جلو . فقط خوب بود نیوفتادیم صندلی جلویی . قطار گیر کرده بود . به مارینت نگاه کردم دیدم سرشو با دستاش گرفته .

آدرین : مارینت حالت خوبه ؟ چی شده ؟

مارینت : نه کلم خورد تو صندلی جلویی 😑

آدرین :

کشیدمش تو بغل خودم و نوازشش میکردم  . اونم سرشو گذاشت رو شونم و چشاشو بست . منم یه بوسه ای به سرش زدم . اون فوق العاده بود ! حدودا پنج دقیقه از وقتی که قطار وایستاده گذشته . ولی هنوز درست نشده بود . از بلندگو هایی که توی تونل بود ، بهمون گفتن یه مشکل فنی کوچیکه و سریع حل میشه . 

مارینت : هوفففف تا کی باید اینجا باشیم ؟

آدرین : نمیدونم 

*
*

*
( این ستاره ها یعنی حرفی بینشون رد و بدل نشده )

*

*

*

آدرین : دوست داری بعد اینجا کجا بریم ؟ 

مارینت : نمیدونم . من خیلی تصمیم گرفتم . تو خودت کجا رو دوست داری ؟

آدرین : اوممم خوب جایی که میگم تو شهر بازی نیست . باید دوتایی باشیم . میتونی امشب ساعت 9 پایین برج ایفل باشی ؟

مارینت : ببینم چی میشه .

صدای بلندگو : از تمامی شما برای این مشکل پوزش می طلبیم . مشکل بر طرف شد . 

مارینت :

بعد حرفی که از بلندگو پخش شد ، قطار آروم آروم شروع کرد به حرکت کردن و بعد تند شد سرعتش . این سری کمتر از اولش میترسیدم ( بغل آدری خان هست 😐 ) بعد تموم شدن تونل وحشت با آدرین رفتیم اونجایی که قرار داشتیم با بچه ها . وقتی ما رسیدیم ، هیچ کدومشون نبودن 😐 

مارینت : اینا چرا نیستن ؟

آدرین : حتما هنوز بازیشون تموم نشده .

مارینت : اصلا ماریا و آدرینا چی شدن ؟

آدرین : ماریا با آدرینا رفت . ولی خوب نرسیدن انگار که بتونن با ما سوار بشن

مارینت : خوب الان کجان ؟

آدرین : چمیدونم من که علم غیب ندارم 

مارینت : ( بهش نگاه میکنه ) مگه من گفتم داری ؟

آدرین : با این سوالات داری میگی که من دارم دیگه :/

مارینت : الان بهت لقب کسی که علم غیب داره رو دادم ، بده ؟

ادرین : تو کی بهم لقب دادی ؟

مارینت : همین الان 

آدرین ثابتش کن 😏

مارینت : تو یه 😑 ....

آدرین : من یه ؟ ...

مارینت : هیچی 😑

آدرین : اوکی

مارینت : بریم رو اون نیمکته بشینیم تا بیان . 

آدرین : باشه 

مارینت :

رفتیم رو نیمکته نشستیم . داشتم دور و اطرافمو نگاه میکردم . هیچ اثری ازشون نبود . به خاطر همین رفتم تو گوشیم تا بیان .

( بعد ده دقیقه )

مارینت : چرا نمیان اینا ؟

آدرین : الان زنگ میزنم بهشون .

مارینت : اوکی 

آدرین :

میخواستم همون جایی که نشستم بهشون زنگ بزنم ، ولی یه فکری به سرم زد و بلند شدم و از مارینت یه مقدار دور شدم . زنگ زدم به نینو .

یه بوق 

دو بوق 

سه بوق 

....

12 بوق 

جواب نداد قط شد 😐

زنگ زدم به آدرینا . اونم جواب نداد 😐 به آلیا ، مایکل ، هیچ کدوم جواب ندادن . دوباره برگشتم پیش مارینت . ولی مارینت اونجا نبود . یه نگاه به دور و برم انداختم . هیچ اثری ازش نبود . داشتم سکته میکردم . هیج جایی نبود . 

مارینت : دیدم آدرین بلند شد رفت اون ور تر تا با تلفن حرف بزنه . منم دلم بد جور قار و قور میکرد . بلند شدم که برم سمت دکه که یه چیزی بخرم بخورم . یه کیک گرفتم و برگشتم . دیدم آدرین تلفونو قط کرد و برگشت سمت نیمکتمون که نشسته بودیم . منم آروم آروم از پشت سرش سمتش میرفتم . و یه دفعهه 

مارینت : پخخخخخ

آدرین : ( در حال سکته زدن بر میگرده )

مارینت : اوخی کوچولو ترسیدی ؟ 😂

آدرین : نه نترسیدم 🙄

( خدایی ضد حالی رو حال کردین ؟ 😐😂 میخواستم نزنم ولی با توجه به ادامه داستان باید این شکلی میشد 😐💔)

مارینت : چرا ترسیدی 

آدرین : بعد چه جوری میخوای ثابتش کنی خانم کوچولو ؟

مارینت : من کوچولو نیستم 😑

آدرین : هستی خانم کوچولو 

مارینت : بهت میگم نیستممم

آدرین : چرا هستی 

مارینت : اصلا خودت کوچولویی 😐

آدرین : من کوچولوعم یا تو ؟

مارینت : خو اینکه سوال نداره . معلومه تو 

آدرین : هوففف بحث کردن با تو فایده نداره 😑

مارینت : خوبه خودتم میدونی حالا . خوب چی شد ؟

آدرین : چی چی شد ؟

مارینت : میگم زنگ زدی چی شد ؟ 

آدرین : آها اونو میگی ! هیچ کدوم جواب ندادن 😐

مارینت : یعنی چی ؟ 😐

آدرین : یعنی همینی که شنیدی 😐 

مارینت : خوب چرا جواب ندادن ؟ 😐

آدرین : مسلما من بهشون نگفته بودم که جواب ندن پس نمیدونم 😐

( همش پوکر فیس شد 😐 ) 

خوب پس باید بریم دنبالشون بگردیم 😐😑💔

آدرین : چه طوری دقیقا ؟ 😑 میون این همه جمعیت و این همه وسیله بازی ؟ 😑

مارینت : اینش دیگه مهم نیست یه جوری باید پیداشون کنیم دیگه :/

آدرین : میتونیم به حراست شهر بازی بگیم . 

مارینت : فکر خوبیه .

راوی :

خوبببب اینا باهم دیگه دست در دست هم ونگاه هایه بسی عشقولانه و نگاه های عاشقانه به سمت حراست میرن 😐 نه خوب شوخی کردم ولی کلا میرن که ببینن حراست شهر بازی کجاست و خوب پیداش نمیکنن 😐 پس دوباره به گوشی هاشون زنگ میزنن که ببینن جواب میدن یه نه 😐 هیچی دیگه اونا هم جواب نمیدن و حالا ادامه ماجرا از زبون خودشون 😐❤ 

مارینت : هر چه قدر گشتیم نتونستیم حراست رو پیدا کنیم . دوباره بهشون زنگ زدیم جوابی نگرفتیم . 

آدرین : مری بیا بریم تو یه کافه ای چیزی بشینیم تا بیان و بهمون زنگ بزنن .

مارینت : هوففف باشه بریم .

بازم راوی : 

خوب بعد از جواب ماری ، آدرین دست ماری رو گرفت و ماری در حد لبو سرخ شده بود . ( چه قدر ماری شد 😐 ) یه کافه همون نزدیکاشون بود و رفتن اونجا . 

آدرین : ماری چیزی میخوری چیزی ؟

مارینت : اومم یه بستنی همین 

آدرین : اوکی 

* گارسون میاد *
گارسون : چی میل دارین ؟

آدرین : یه قهوه 

مارینت : یه بستنی دو اسکوپی 

گارسون : چه طمعی باشه ؟

مارینت : شکلاتی 

گارسون : بله . خوب دیگه چیزی میل ندارین ؟

آدرین : نه ممنون 

* گارسون میره *

ادری : خوب ...

ماری : چی خوب؟ 

آدری : بعد اینجا کجا بریم ؟

ماری : نمیدونم . اول باید بچه ها بیان بعد ببینیم چی میشه .

آدری : امشب ساعت 9 یادت نره .

مارینت : گفتم ببینم چی میشه .

آدری : ن من جواب این جوری نمیخوام . میای یا نه ؟ 

مارینت : خوب من نمیدونم میتونم بیام یا نه !

آدرین : خوب مگه چه کاری داری که نمیتونی بیای ؟

ماری : عامممم خوبب ... نمیدونم . فکر نکنم چیزی باشه . پس اوکی میام .

آدری : مرسی 

ماری : تشکر لازم نبود ولی خوب خواهش .

* گارسون سفارششون رو میاره ومیخورن *

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

آلیا : بعد از رفتنشون . منتظر موندیم که ماریا و آدرینا هم بیان و بعد با هم بریم . وقتی اومدن ، به همشون گفتم گوشی هاشونو سایلنت کنن . بعد اون رفتیم سمت چرخ و فلک . خیلییییییییییییی شلوغ بود . خدود 40 دقیقه ای تو صف بودیم . بعد نوبتمون شد و رفتیم و سوار شدیم ( نیازی ندیدم که بگم رفتن بلیط گرفتن و بعد سوار شدن 😐 ) کوپه هامون نزدیک هم بود . چند دور چرخ زد و ما هم کمال لذت رو بردیم ولی وقتی اون بالا بودیم ، دیگه نچرخید 😐 عین چی همه ترسیده بودیم و همهه جیغ میکشیدن . هیچی دیگه حدود نیم ساعت هم اونجا بودیم تا دستگاهشون درست شد و چرخید . ولی همه پیاده شدن و نزاشتن کسی سوارش بشه ( کلا دم و دستگاهاشون مشکل داره 😐😂😑 ) بعد اون همه رفتیم جایی که قرار داشتیم .  دیدیم نه ماری هست و نه آدری 😐

نینو : چی شدن پس این دوتا ؟

مایکل : شاید رفتن عشق و عاشقی زمان نامزدیشونو الان بکنن 😐😂

آدرینا : این دوتا که نامزد نیستن

مایکل : مثال میزنم 😐

ماریا : خیله خوب حالا یکیتون بهشون زنگ بزنه .

آلیا : من زنگ میزنم .

* الان تو فکرشه *

وقتی گوشیم رو روشن کردم ، کلی تماس بی پاسخ از هر دوتاشون داشتم 😐 فکر کنم سکته رو زدن 😐 به مارینت زنگ زدم . 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

مارینت : هر دوتامون سفارشامون رو خورده بودیم و آدرین رفت حساب کنه . بچم ورشکست شد 😐 گوشیم زنگ خورد . برش داشتم . دیدم آلیاست . بلهههه بعد این همه زنگ زدن پی در پی و بی پاسخ من تازه لان زنگ زده 😐😑 جواب دادم :

مارینت : به به خانم جواب نمیدادی دیگه !

آلیا : اولا سلام دوما ما ... ( ماری نزاشت ادامه  حرفشو بزنه )

مارینت : سلام . خوب 

آلیا : 😑 دوما ماجرا داره . ( ماجرا رو براش تعریف میکنه . )

* این هیری ویری هم آدرین میاد و با ماری از کافه خارج میشن *

مارینت : خوب همه ی اینا قبول . چرا گوشی هاتون رو سایلنت کرده بودین ؟ 😐😑

آلیا : اینش دیگه به تو مربوط نیست 😐 بیاین همونجایی که قرار داشتیم .

مارینت : 😑 اوکی 😑

راوی :

ماری و آدری برمیگردن جایی که قرار داشتن و آلیا اینا هم هستن . بعد اون یه چند تا بازی هم میرن و بعد اون هم نخود نخود هرکی رود خانه ی خود . آدرینا هم کاری میکنخ که کسی جز اکیپشون ( ماری و آدری و خودش و ماریا و الی و نینو و مایکل ) یادشون نمونه چه اتفاقی افتاده . نینو هم از آدرین میپرسه که چه طوری تونستی بابات رو راضی کنی و آدرین هم میگه پیچوندم و بابام خبر نداره و میگه چه جوری مثلا پیچوندتش . ( البته قبل از این که برسن خونه نینو اینو پرسیده و بعد از این که رسیدن خونه آدرین اون کارو کرده ) وقتی رسیدن ، ساعت خدودای 7 و نیم بود . ماری یه دوش میگیره و برمیگرده . بعد اونم دیگه کارای روزمره و عادی دیگه نیازی به گفتن نیست 😐

مارینت : 

بعد حمام . کارای روزمره شده بود ساعت 8:45 دقیقه . دیر داشت میشد . برای همین باید زود تر میرفتم .

مارینت : مامان من میرم بخوابم دیگه . 

سابین : به این زودی ؟

مارینت : آره مامان خوابم میاد امروز خیلی خسته شدم .

سابین : باشه گلم برو بخواب شب بخیر

مارینت : شب بخیر مامان شب بخیر بابا .

هردو : شبت خوش عزیزم .

مارینت :

چند تا بالشت زیر پتوم گذاشتم و تبدیل شدم . ساعت 8:55 دقیقه شده بود . چه قدر زود گذشت 😐 یه  دقیقه هم وقت میبرد تا برسم . خوب بود وقت داشتم . وقتی رسیدم ، ساعت 8:59 دقیقه بود و یه دقعه شد 9 . دقیقا سر ساعت ! کت هم اونجا بود .

کت : سلام مای لیدی !

لیدی : سلام کت !

کت : میخوام یه جایی رو بهت نشون بدم ، میخوام سوپرایزت کنم پس چشماتو میبندم .

لیدی : باشه .

لیدی باگ : مت چشامو بست و بغلم کرد و برد یه جایی . خیلی طول نکشید که رسیدیم . ک منو گذاشت زمین و گفت :

کت : دستمو بگیر و آروم بیا * دستشو گذاشت تو دست لیدی باگ *

لیدی : باشه 

لیدی باگ : 

یکم که منو برد جلو ، دستمو ول کرد و چشم رو باز کرد . حیرت آور بود . اونجا خوشگل ترین و زیبا ترین جایی بود که دیدم ! همه جا با گل و برگ تزئین شده بود و ریسه های خیلی قشمگی آویزون بود . با گلبرگ ها روی زمین نوشته شده بود : I LOVE YOU 

زبونم بند اومده بود . نمیدونستم چی بگم . کت اومد جلوم .

کت : خوشت اومد ؟

لیدی : این ... ایننن ، حیرت آورههه چه طوری میشه خوشم نیاد ؟ 

کت : خوشحالم که خوشت اومده .

* لیدی باگ میره بغلش میکنه *

لیدی : مرسی ... ❤

کت : ... ( هیچ حرفی نمیزنه ) * سرشو بوس میکنه * بین این همه آرزوی محالم ، تو تنهای آرزوی ممکن این دنیا ای ... ❤

لیدی : عاشقتم کت 

کت : من بیشتر 

راوی :

این دو عاشق و معشوق یه شب خوبی رو پیش هم سپری کردن و آخرشم رو پشت بوم یکی از خونه ها نشستن و کلی حرف زدن و یه پتو انداختن دور هم و آخرشم همونجا خوابیدن 😐❤ ( تو عکس پوستر هست ) .


پایان فصل اول 

میگم ، الان ساعت ۳و ۲۸ دقیقست . احتمالا تا پستش کنم خیلی طول میکشه ، ( باید متن رو کپی کنم و تو یه پست دیگه بزارم که بیاد سر . ) تاریخ ۲۶ مهره . من قسمت ۲۰ رو هم ۲۶ مرداد دادم 😐 یعنی دقیقاااا دو ماههههه که منتظرتون گذاشتم . نه از قصد . من خودمم الان فهمیدم 😐 ( منظورم از الان ۱۵ دقیقه پیشه و من ۲ ساعت و خورده ایه که دارم مینویسم . ) ( البته تا به جاییشو نوشته بودم 😐 ) اینکه معذرت میخوام واسه این همه طول دادن پارت هام و دق دادنتون 😐💔 ولییییی ، برای بعدی ۳۵ تا نظر میخوام 😐❤ با اجازتون دیگه بای 😐❤