" عشق جاودانه " فصل اول قسمت 18

یکشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۰۷ 17:50

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

ماریا :

بعد از تبدیل شدن مارینت و آدرین ، ما هم رفتیم تو خونه . منتظر شدیم تا بیان . بیان ... بیان ... بیان ... بیان ... بیاننننننننننننننننننننننننننننن . اههه . پس اینا کوشن ؟

ماریا : آدرینا بریم دنبالشون ببینیم کوشن ؟ 

مایکل : من برم ؟

آدرینا : نه خودم میرم 

مایکل : حالا بزار من برم 

آدرینا : عه زرنگی ؟ نچ خودم میرم 

مایکل : بشین بابا . خواهرمه خودم میرم

آدرینا : برادرمه خودم میرم . 

 

ماریا :

منم یکی زدم تو سر هر کدوم و گفتم که نمیخواد با هم بحث کنید . همه با هم میریم .  ( سپید : اینا لشکر کشی میکنن میرن دنبال هم ، ولی دوست ما میگه که برای خیرات سر قبرت من حلوا نمیدم  )

تا اومدیم از در بریم بیرون ، نینو و آلیا رو دیدیم که جلوی در وایستادن .

آلیا : سلام ... اممم مارینت و آدرین هستن ؟

آدرینا : تو خونه نیستن ولی ما هم داریم میریم دنبالشون . میخوای بیا 

آلیا : باشه . راستی نو آدرینا آگرست نیستی ؟ خواهر آدرین ؟

آدرینا : آره خودمم 

آلیا : پس هم سنیم 

آدرینا : آره . به احتمال زیاد هم فردا میام مدرسه ی شما . شنیدم عین خودم کرم میریزی 

آلیا : عالیه ... آره کرم ریزیم حرف نداره 

آدرینا : پس میای کرم ریزی کنیم ؟

آلیا : پایم ولی با کی ؟

آدرینا : آدری خان و مری 

آلیا : این که صد درصد پایم 

ماریا : سلام . من ماریام . خواهر مارینت و این هم مایکله برادرم 

مایکل : خوشبختم 

نینو : منم نینو هستم . دوست صمیمی آدرین .

ماریا : خوب دیگه بریم کرم ریزیمون رو بکنیم 

آلیا : عه تو هم اینکاره ای ؟

ماریا : آری آری 

 

آدرینا :

چون میدونستم کجان ، گفتم که بریم کوچه پشتی . وقتی رسیدیم دیدیم دارن با هم بحث میکنن . آلیا دستم رو گرف کشید پشت یه دیوار . گفت همینجا خوبه . بقیه هم اومدن پشت ما . آلیا دوربینش رو در اورد و شروع کرد به فیلم گرفتن و یه دفعه

.

.

.

هههیییعع . همو بوسیدن . ووییی چه عاشقونه 

آلیا : خوب اینم از این . ولی فک کنم این کافی نیست . یه پیشنهاد بدین .

ماریا : یواشکی جوری که نفهمن سمتشون سنگ قل بدیم

آلیا : مگه اینجا سنگ هم هست 

ماریا : آره . اونجا ( با دستش اون سمت رو نشون داد ) 

آلیا : خوبه ولی بازم کمه 

آدرینا : میگم ... 

مایکل : بابا چیکارشون دارین بیچاره ها رو ؟

نینو : بیخیال داداش . اینا گوششون مشکل داره . باید حتما یه دکتر برن . 

آلیا : چی گفتی ؟ من باید برم دکتر ؟ 

نینو : چیز خودم رو گفتم 

مایکل : منم که چیزی نگفتم 

ماریا : بله چیزی نگفتنشما رو هم دیدیم 

آدرینا : بس کنید . من یه فکر دارم ....

 

 

 

 

ها ها ها ... الان فکرشون رو نمیفهمید 

 

 

 

 

حالا باید بیای پایین تا برسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوبه رسیدی 

ادامه :

آدرین :

داشتم بهترین لحظه ی عمرم رو سپری میکرم ( خودتون میدونید منظورم چیه دیگه  ) که یه دفعه حس کردم چیزی خیلی سرد و آبکی که کمی غلیظ بود و یه چیزایه سفتی هم داشت رو سرم خالی شد . ( وجی : من فک کنم که تو مزش کردی تا اینکه حسش کرده باشی  ) . ( آدری : حسم خیلی قویه . بعدشم به تو ربطی نداره مزاحم  ) ( وجی : نمردیم و معنی مزاحم بودن هم فهمیدیم ) ( آدری : بله . اگه من نبودم که نمیفهمیدی . ) ( وجی : تو یا کلا خنگی یا خودتو به خنگی میزنی -_- . ) 


پایان این پارت 

واییی 5 دقیقه از کلاسم رفت . بعدی 9 نظر ناقابل . بای