" عشق جاودانه " فصل اول قسمت 20

یکشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۲۶ 1:12

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

 آدرینا : حالا بریم توش ، بعد تصمیم میگیریم .

همه : باشه

آلیا : همه رفتیم تو کافه ، هر کسی یه چیزی سفارش داد و گارسون واسمون اورد . بعد از خوردن سفارشامون ، مایکل پیشنهاد داد بریم شهر بازی که همه قبول کردیم . چون فاصله ی زیادی داشتیم با شهر بازی ، مجبور شدیم با مترو بریم 

من پیش نینو نشستم ، مایکل پیش آدرینا ، آدرین پیش مارینت و ماریا ی بیچاره تنها 😐 آخه کسی نیست 

 

تو راه از زبون مارینت :

این خیلی خجالت آورههههه 😓 وای خدا کی میرسیم خیلی سخته کنار آدرین نشستن اینم وقتی این همه آدم دارن نگام میکنن . 

آدرین :

چون اینجا جای عمومی بود نمیتونستم خیلی به مارینت نزدیک بشم . واسه همین عین یه انسان بالغ فهمیده نشستم 😐😑 وقتی رسیدیم ، دست مارینتو گرفتم . لپاش گل انداخته بود . دیگه کم کم باید عادت کنه به اینکارام . 

مردم ازمون هی عکس میگرفتن . کلا آبروم رفت 😐💔 بابام منو میکشه حتما . البته جای نگرانی نیست ، آدرینا رو دارم 😎

( وجی : چه خوشحالم هست 😐 ) ( چرا نباشم ؟ ) ( وجی : خوبب ، حرفی ندارم 😐 من برم بمیرم ... ) ( رفتی درم ببند مرسی ) ( وجی : آخ قلبم ، چرا با من این کار رو میکنی ؟ دلت میاد آخه ؟ ) ( آره بیشتر از هر کس دیگه ای دلم میاد ) ( وجی : 💔💔💔 ) 

رسیدیم به شهر بازی . دخترا گفتن که بریم ترن هوایی . ما پسرا هم رفتیم واسه هممون بلیط خریدیم و سوار ترن هوایی شدیم . مارینت اول میخواست بره با خواهرش بشینه ، ولی من دستشو گرفتم و گفتم بیا پیش من . 

مارینت :

آدرین بعد از اینکه از مترو پیاده شدیم ، دست منو گرفت و خیلی راحت راه میرفت . داغ کرده بودم ، میدونستم که الان صورتم قرمز قرمزه . آخه یکم خجالت توی این بشر نیست؟ مگه تو مشهور نیستی ؟ مگه هر کاری میکنی ازت عکس و فیلم نمیگیرن ؟ چرا رعایت نمیکنی خداااا . بعد از اینکه تو دلم کلی بهش فحش دادم ، ( سپی : بچم بی ادب شده 😐 ) رسیدیم به شهر بازی . ما دخترا گفنیم که اول بریم ترن هوایی ، پسرا هم قبول کردن و رفتن واسه هممون بلیط خریدن و رفتیم که سوار بشیم . میخواستم برم پیش ماریا بشینم و فلنگ رو ببندم که یکی دستمو از پشت کشید . برگشتم که ببینم کیه و دیدم ، بلهه آدرین منو گرفته و میگه بیا پیش من بشین 😐 

آدرین : مارینت بیا پیش من بشین .

مارینت : اهه نه من میخوام برم با ماریا بشینم . تنها هست .

آدرین : ولی مگه من عشقت نیستم ؟ 

مارینت :

کپ کرده بودم ،نه میتونستم بگم نه ، نه میتونستم بگم آره . اصلا نمیتونستم هیچ مووابی بهش بدم . فقط همینجوری به چشمای بلوری سبزش خیره شدم . خیلی زیبا و محو کنندست ...

آدرین :دیدم مارینت هیچ جوابی نمیده و بهم زل زده . یکم دستمو جلوش تکون دادم بلکه به تودش بیاد ولی انگار نه انگار .

آدرین : ماری ، مارینت ، خوبی ؟ 

مارینت : ...

آدرین : نکنه میخوای جلوی جمعیت بوست کنم که نه ؟ 

مارینت :اهه نه اصلا الان میشنم .

آدرین :

بعد حرف مارینت خنده ی ریزی کردمو پیشش نشستم . ترن راه افتاد ؛ از همین اول هم هرچی دختر اونجا بود شروع کردن به جیغ زدن . خودم هم یکم میترسیدم ، ولی با دیدن قیافه ی مارینت ترکیدم از خنده  عین جن دیده ها ترسیده بود و جیغ میزد . چهرش واقعا دیدنی بود . و البته محو کننده . بعد کلی جیغ و داد ، حدودا ۸ ۹ دقیقه بعد ترن وایستاد . 

مارینت : بعد از اینکه ترن وایستاد ، از آدرین پرسیدم w.c کجاست . اونم گفت که خودم میبرمت 😐 آخه بشر میخوای یه آدرس بدی ها ، تا دستشویی میخواد باهام بیاد . دنبالش رفتم و رسیدیم . رفتم تو و یکم به صورتم آب زدم . حالم یکم بد شده بود . خیلی جیغ زدم حس میکنم حنجره ای واسم نمونده . آروم از دستشویی اومدم بیرون . دستشویی پشت یه کافه کوچیک بود ( الان میگین که مگه تو شهر بازی کافه داره ؟ بله که داره . اونایی که ارم رفتن ، میدونن سمت قسمت سر پوشیده ی شهر بازی چند تا دکه هست . مطمعنم الان که گفتم یادتون افتاد 😐 ) داشتم میرفتم که دستم از پشت کشیده شد . برگشتم و دیدم آدرینه و منو چسبوند به دیوار . یکی از دستاشو یه طرفم گذاشت و اون یکی آزاد بود . صورتشو نزدیکم کرد . چند سانت بیشتر فاصله نبود بینمون . 

آدرین : نمیخوای تشکر کنی ؟

مارینت : ( تو دلشه فعلا ) * برای اینکه بحث کش نیاد گفتم : اه آره ببخشید یادم رفت . مرسی

آدرین : خوب من این همه خرید کردم و اوردمت شهر بازی ؛ لایغ یه تشکر بهتری نیستم ؟

مارینت : تو تشکر منو والا مقام نمیدونی مشکل من نیس 

آدرین : * یکم صورتشو به حالت فکر کردن در میاره * باشه پس که اینطور . بالاخره که یه جا ازم یه تشکر درست حسابی میکنی . نکنی هم خودم میکنم .

مارینت : میخوای از خودت تشکر کنی ؟ 😂

آدرین : نه یه کاری میکنم که ازم تشکر کنی  . 

مارینت : پس بچرخ تا بچرخیم 

آدرین : میچرخیم 

مارینت : میچرخیم 

آدرین : میچرخیم 

مارینت : میچرخیم 

آدرین : سرت گیج نره !

مارینت : 😐 نه نمیره 

آدرین : باشه حالا بریم پیش بقیه تا سکته نکردن 

مارینت : باشه 

آلیا :

تو ذهنم داشتم نقشه میکشیدم واسه آدرین و مرینت . ( بازم میگم ، اسم مرینت ، در اصل مارینته . اینا واسه راحت تر شدن خودشون میگن مرینت . ) زدم به نینو و گفتم 

آلیا : هی نینو

نینو : بله ؟

آلیا : من یه نقشه ای دارم 

نینو : چه نقشه ای ؟

آلیا : بیا نزدیکتر تا دم گوشت بهت بگم 

( بعدا میفهمین 

* آدرین و مارینت میرسن *

مایکل : کجا رفته بودین شما دو تا ؟

مارینت : من از سرعت تند ترن حالم بد شده بود ، آدرین دستشویی رو بهم نشون داد . 

مایکل : بعد تو مطمعنی ؟

مارینت : تو شک داری ؟

مایکل : آره 

مارینت : مرسی واقعا !

مایکل : قابلی نداشت 

مارینت : هر وقت خیار میخورم یادت میفتم 

مایکل : شب کجا خوابیدی ؟ تو تختت نمک ریخته بوده نه ؟

آلیا : میشه بس کنین ؟

مارینت : نه

مایکل : آره 

آلیا : -_- . الان به نظرتون کجا بریم ؟

آدرینا : اهه من بگم ؟! * ماریا با آرنجش به آدرینا میزنه که هیچی نگه * اهه نه نظری ندارم . مارینت نظر تو چیه ؟

مارینت : اومم بریم تونل وحشت .

آدرینا و ماریا و آدرین : موافقیم

آلیا و نینو و مایکل : ما نیستیم .

مارینت : خوب کجا میخواین برین شما ها ؟

آلیا : ما میخوایم بریم چرخ و فلک . یه ایدا دارم . ما نصفیمون بریم چرخ و فلک ، نصفیمون بریم تونل وحشت .

مارینت : این چه کاریه خوب ؟ همه با هم میریم 

آلیا : نه اینجوری خوبه 

مارینت : نه نیست 

آلیا : چرا هست 

مارینت : آقا نیست دیگه 

نینو : مارینت خوب بزتر حالا یه بار امتحان کنیم .

مارینت : شما های دیگه نظری ندارین ؟

ماریا : مارینت به نظرم جالبه . بیا امتحان کنیم .

آدرینا : آره تجربه جدیده !

آدرین : نظری ندارم 

مایکل : منم خوشم اومد از ایدشون 

مارینت : هوففف خیله خوب باشه . باید جدا بشیم پس . بعد از اینکه هرکدوم رفتیم و تموم شد ، همینجا وایستین تا همدیگه رو پیدا کنیم .

همگی : باشه 

راوی خوشملتون : 

این برو و بچ به دو گروه تقسیم شدن . ماریا و مارینت و آدرینا و آدرین تو یه گروه ؛ آلیا و نینو و مایکل تو یه گروه . همشون رفتن که بلیط بگیرن . ولی گروه آلیا اینا خودشون رو به خریدن بلیط زدن و نخریدن . ماریا و آدرینا هم گفتن ما پیش هم میشینیم اون پشت . مارینت و آدرین هم قبول کردن . تونل وحشت فقط چند تا از صندلی هاش پر بود . خیلی خلوت بوده . مارینت و آدرین هم جایی نشستن ( در اصل آدرین مارینت رو برده اونجا -_- ) که کسی دور و برشون نبود . قبل از اینکه تونل حرکت کنه ، آدرینا به مارینت گفت من میرم یه چیز کوچولو بگیرم که فشارمون نیوفته و سریع برمیگردم . ولی خوب بهونه بود و رفت پیش آلیا اینا . ماریا هم یواشکی از صندلیش پیاده شد و بدون اینکه کسی بفهمه رفت دنبال آدرینا پیش آلیا اینا . کلا قصدشون بوده که ان دوتا رو کنار هم بندازن .

آدرین : بعد از خرید بلیط ، نزدیک شروع حرکت قطار آدرینا رفت یه چیزی بگیره که ضعف نکنیم . گفت سریع برمیگردم ولی خبری نشد . برگشتم ببینم که برگشته یا نه ، ولی دیدم ماریا هم نیست . میخواستم به مارینت بگم که چرا نیستن ، ولی فهمیدم که میخوان چیکار کنن و قصدشون چیه . پس بیخیال شدم و خودمو به اون راه زدم . 

مارینت : آدرین آدرینا برگشت ؟ 

آدرین : آره برگشت نگران نباش .

مارینت : نگران نبودم ، گفتم اگه زود تر نیاد نمیرس...

* قطار شروع کرد به حرکت کردن *

مارینت :

داشتم با آدرین حرف میزدم که یک دفعه قطار شروع کرد به حرکت کردن . اول آروم میرفت و خیلی هیجانی نداشت . ولی دیگه آروم آروم سرعتش زیاد شد و وحشتناک تر  . صدای جیغ ها بلند شده بود . خیلی وحشتناک بود . سفت آدرین رو بغل کرده بودم و جیغ میکشیدم . در حدی وحشتناک بود که دیگه پاهامو حس نمیکردم . فکر میکنم فشارم داره میفته . بخواطر همین محکم تر آدرین بغل کردم . چون کار دیگه ای نمیتونستم بکنم عملا :/

آدرین : 

بعد حرکت قطار ، سرعت آروم آروم زیاد میشد و جیغ ها شروع . خودم هم میترسیدم ولی چیزی نمیگفتم . خجالت داره خوب  مارینت منو بغل کرده ود و جیغ میکشید . ولی دیگه خیلی محکم فشار داد و منم آخم بلند شد . مارینت وسط جیغ کشیدناش منو نگاه کرد و به زور یه ببخشیدی گفت ( هم سرعت زیاد بوده ، هم حال مارینت بد شده ، هم داره جیغ میزنه . به خاطر همین به زور گفته ) . یکم با دقت بیشتری نگاهش کردم و دیدم صورتش آروم آروم داره سفید میشه . یا خدا الان چه غلطی بکنم ؟ 


پایان این پارت 

بعدی 20 تا نظر . قراره اتفاق های جالبی بیفته