پارت اول
کیفم رو از جایگاه برداشتم و از جایگاه دور شدم.لبخند به لب جلو رفتم.تا اینجا که خوب اومدم.دسته ی کیفم رو محکم چسبیدم و منتظر ایستادم.
ت.مرینت ؟!
لبخند زدم.حق هم داره که منو نشناسه!
م.خودمم پدر!
ت.وای دخترم تو خیلی شبیه برادرتی!
لبخندی زدم.همینطوره!
م.پدر برام تعریف میکنید؟!
ت.میترسم کسی صدامونو بشنوه چطوره بریم دفتر کار من؟!
به جلو قدم گذاشتم.پشت سرم اومد.
ت.تو خیلی تغییر کردی میدونی؟!
م.اوه شبیه برادرم شدم؟!
حرفش رو خورد و فقط قدم برداشت.
بزار یه داستانو شروع کنیم.چندین سال پیش مادر خودخواه من خواست برای پیشترفتش بره به ... و همین باعث اختلافشون شد.منو و برادرم رو از هم جدا کردن و هر کدومشون یکی از ما رو نگه داشتن.ماریان بزرگ شد و به پدر کمک میکرد منم به مادری که دیگه وجود نداره!بالاخره نامه ای از پدرم دریافت کردم که شدیدا به کمکم نیاز داره!
ت.بفرما بشین!
در ماشین رو باز کردم و نشستم.راننده ی ماشین عجیب نگاهم کرد.
ل.جناب ماریان؟!
ت.اوه چیزی نیست پسرم این برادر دوقلوی ماریانه!
دستشو روی شونه ام گذاشت.
ت.ماریان برای پیشرفت شرکت چند سال پیش با رییس یه شرکتی همکار شد تا شرکت رو نجات بده.دو سال از قرار داد مونده بود که ماریان گم شد.هیچکس نمیدونست ماریان کجاست.همه ترسیده بودن.خیلیا میگفتن خودشو کشته ولی ما اثری از ماریان پیدا نکردیم.به پلیس خبر ندادیم ولی تو پیدا کردن ماریان موفق نبودیم.شرکتی که باهاش قرار داد بستیم ماریان رو میخواست ولی من ماریانو نداشتم!
زیر لب غریدم.
م.اینا همش یه نقشست!مطمئنم ماریان زندست!فقط دزدیدنش!
ت.درسته ولی مدرکی برای اثبات حرفامون نداریم!به هر حال از این به بعد تو مدیر شرکت منی و جای برادرت رو میگیری تا ما یه سر نخی از ماریان واقعی پیدا کنیم!
روی شونه ی راننده زد.
ت.ببرش خونه ی ماریان!از این به بعدم تو منشیش باش!
ل.بله اقا!
و پیاده شد.
م.خبر اول چیه؟!
ل.کسی که اقای ماریان خیلی دوستشون داشتن دارن نامزد میکنن!
دستی به چونم کشیدم و فکر کردم.
م.یه نامزی؟!نباید از دستش بدم!حرکت کن!