" عشق جاودانه " فصل اول قسمت 19 پارت 2

یکشنبه ۱۳۹۹/۰۳/۲۵ 16:46

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان عشق جاودانه༻ |

 چون نیم پارته ، کم میدم . لطفا هم آخرش رو بخونین و نظرتون رو بگین 


مارینت :

همینجوری که داشتم با خودم حرف میزدم ، آلیا اومد پیشم .

آلیا : هی مرینت میای بریم بیرون خرید ؟

مرینت : چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خریدددددددد؟؟؟؟؟؟؟ مگه میزارم بدون من بری؟؟؟

الی : منم اومدم بهت گفتم تا با هم بریم 

مری : نمک 

آدرینا : درست شنیدم ؟ میخواین برین خرید ؟

الی : آری آری 

آدرینا : پس منم پایم . مخصوصا اینکه میخوام با خواهر شوهر عزیزم برم خرید 

مری : پیادشو با هم بریم . برای خودت می بری و میدوزی ! چی چی خواهر شوهر 

آدرینا : همینی که گفتم بحث هم نداریم . حالا برم به ماریا و مایکل بگم .

مری : چی نع وایستا من هنوز با تو حرف ........ دارم -_-

الی : دیگه دیر گفتی رفت . ولی بدم نیستا ! خواهر شوهر آدرینا باشی 

مری : اهه آلیا 

الی : شوخی کردم بابا منم میرم ، تو به آدرین بگو 

مری : اههه دیگه تو هم نرو وای.......ستا -_-

آدری : دیگه دیرشد اون رفت 

* مری عین جن دیده ها برگشت  *

مری : اهه آدرین تو از کی اینجایی ؟

آدری : از همون اول 

مری : از کجای اول ؟

آدری : از همون جایی که آلیا اومد 

مری : * وحشتناک جا خورده * اهه خوب پس میدونی میخوایم بریم خرید پس من برم 

* فلنگ رو بست و رفت  *

آدری : * سرش رو تکون میده . شبیه تاسف خوردن . * الان هم که هویتم رو میدونه ، بازم خجالت میکشه ! ولی مای لیدیمه دیگه 


راوی خوشملتون :

 آدری خان میره تو جمع همه و به آدرینا میگه که کارت دارم و یه لحظه بیا . بعد میرن یه گوشه و آدرین میپرسه که پدر چی ؟ نمیفهمه ؟ آدرینا هم میگه خودم قبلا حلش کردم . نگران نباش . ولی اگه ببینم که طبق چیزی که گفتم پیش نری ، اول خفت میکنم ، تیکه تیکت میکنم ، و میسوزونمت . و بعد نقشه رو بهش میگه . بعد هم همگی با هم میرن خرید . البته با اجازه ی مادر پدر مرینت که اصولا همیشه بهش اجازه میدن -_- من بهش حسودیم میشه 


*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

تو راه پاساژ :

مایکل :

بعد از پیشنهاد آلیا ، رفتیم پاساژ . چون یه کم تعدادمون زیاد بود ، ولی نزدیک بودیم ، پیاده رفتیم . طبق معمول دخترا جلوی ما میرفتن و حرف میزدن ، ما هم پشت اونا میرفتیم و حرف میزدیم  . حدود 10 دقیقه بعد به پاساژ رسیدیم و دخترا از اولین مغازه شروع کردن به خربدن  بعضی وقت ها هم به دلشون نمیشَست ، میرفتن بعدی ...

**

*

 پیام بازرگانی  : هه اینو نیگا 

*

**

آدرین :

کل پاساژ رو گشتیم . همه جا منو مایکل رو میشناختن . ( راوی : یادتون نرفته که مارینت بهش گفت مایکل ، بازیگر و مدله ؟ ) به زور از همشون رد میشدیم و  خودمون رو به دخترا رسوندیم . مارینت رعایت میکردش ولی دو جا دیگه حس کردم کل مغازه رو خرید  بالاخره بعد از 1 ساعت و نیم راضی شدن بریم از پاساژ بیرون .

ماریا : اهه اونجا یه کافست !

مارینت : من از همین الان میگم که آبمیوه بلوبری و بستنی توت فرنگی و ق...

آدرین : آروم باش مری !! این همه رو چه جوری جا میدی تو دلت ؟

ماری : اینش به خودم مربوط بید .

نینو : مری یه رحمی به آدرین بکن . بیچاره ورشکست شد پدرش ! 

مایکل : اینو راست گفت دیگه 


پایان این پارت 

خوب اگه راضی باشین ، من هر روز یا یه روز در میون ، یه پارت بدم ولی کم . یا به اندازه ی این ؛ یا از این کمتر . ولی من خودم آن چنان موافق نیستم چون اصولا من خیلللللیییییییی دیر میدم ولی اون پارتی که میدم طولانیه اصولا . ولی اگه موافقین بگین تا ببینم هر روز بدم ولی کم ، دیر دیر دم ولی زیاد . خوب دیگه بایی