🦋زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق 14🦋
پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۳/۰۱ 20:11
نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق༻ |مری
رفتیم مایومن و ادری خریدیم بعد رفتیم تو هتلمون
تو اسانسور زدیم طبقه 1-
خیل ناراحت شدم
ادری هم فهمید
ادری:چیشد؟
چرا رو باز نیست؟
ادری:داریم میریم بلیت بگیریم چون شلوغه
مگه استخر هم بیلیتیه؟
ادری:خیر چون استخر نمیریم
پس کجامیریم؟
ادری:اون دیگه سوپرایزه دیگه
وااااااااا
ادری :بعله دیگه
بعد چند دقیقه
ادری:خب چشاتو ببند
مری:چشمامو بستم
ادری:خب بیا بیا بیا بیا
مری:نرسیدیم؟
ادری: حالا
مری:(دهنش با مونده)
مری(بازهم دهنش با مونده )
مری( حالا دستش رو جلودهنش میزاره از تعجب)
ادری :خوشت اومد؟
مری (سرش رو تکون میده ولی بازم در تعجبه)
ادری:مگه تو تا هالا نیومدی اینجور جاها ؟
(بابا مری که نمیگه خودم میگم پارک ابیه)(انجاخارج است)(گفتم بدونی
)
مری :نه
ادری: وااا چراا
مری :چون همیشه مامانم میگه هر وقت شوهر کردی برو
ادری :چرااا!
مری:چون میگه یکی باید ازت مراقبت کنه منم حوصله ندارم
ادری پس بدو بریم
بعد ساعت ها
اقا این باز هم هنگ کرده پس تمومش میکنم نظر یادت بره منم داستان یادم میره
نظر نشه فراموش😘