یه مکالمه با...

سه شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۳۰ 15:52

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 |

غزل: لباس عروسمو دیدی؟؟

اوسوی:😴😴

غزل: ۰_-

*به سمت او میرود تا بیدارش کند*

اوسوی: گرفتمت^^

غزل:نقشه بود نه؟؟  میدونستی... خیلییییییی هنتاییی؟؟

اوسوی: برو بابا 😒😒

غزل: خب پسر خوب...ولم کن و درباره لباس نظر بده

اوسوی: چی بگم؟؟ خوبه دیگه!!!

غزل: خیلی ممنون از نظر دقیقت...^^

اوسوی: خواهش

( یه چیزی بگم...با اینکه خیالیه ولی خیلی از دستش حرص میخورم)

غزل: بیا بریم بیرون بگردیم

اوسوی: خونه چشه؟؟

غزل: بیا بریم دیگه حوصلم سر رفته...تازه توئم تو خونه خطرناک میشی

اوسوی: این از طرف من به بهار چان، خواهرت واقعا خود درگیری داره

*غزل اوسوی را میگیرد و به زور از خانه بیرون میبرد*

غزل: اخییییش هوای تازه

اوسوی: خونه بهتر بود

غزل: یه کاری نکن از پل پرتت کنم تو اب

اوسوی: اگه میتونی پرتم کن

غزل: ولش...نمیخوام برای عروسی ناقص شی

اوسوی: افرین دختر خوب

*سرش را ناز میکند*

غزل: ااااا مگه من بچتم؟؟

اوسوی: ^^

غزل: خیلی...ااااه خستم...

اوسوی: چی شده؟؟

غزل: امروز برای امتحانم خواب موندم 😭😭😭

اوسوی: خب این گریه داره؟؟

غزل: خب تو همیشه خونسردی 😓

اوسوی: خب شب برای سنسیتون بفرست

غزل: اخه سنسیمون خیلی سخت گیره نمیدونم قبول میکنه یا نه

اوسوی: کشتی منو...

غزل: ااااااااااااا

اوسوی: حالا خودتو پرت نکنی پایین

غزل: چقدر نگرانی واقعا!!

اوسوی: ^^

غزل: راستی لباس دامادتو انتخاب کردی؟؟

اوسوی: مگه تو انتخاب نکردی؟؟

غزل: ااای واااای مگه قرار نبود هرکی الباس خودشو انتخاب کنه؟

اوسوی: میگم دیگه بریم خونه^^

غزل: زودم از زیرش در میری نه؟؟

اوسوی: اوهوم ^^

غزل: باش...بریم خونه...من که حریف تو نمیشم 😒

اوسوی: اخییییش