غزل: لباس عروسمو دیدی؟؟
اوسوی:😴😴
غزل: ۰_-
*به سمت او میرود تا بیدارش کند*
اوسوی: گرفتمت^^
غزل:نقشه بود نه؟؟ میدونستی... خیلییییییی هنتاییی؟؟
اوسوی: برو بابا 😒😒
غزل: خب پسر خوب...ولم کن و درباره لباس نظر بده
اوسوی: چی بگم؟؟ خوبه دیگه!!!
غزل: خیلی ممنون از نظر دقیقت...^^
اوسوی: خواهش
( یه چیزی بگم...با اینکه خیالیه ولی خیلی از دستش حرص میخورم)
غزل: بیا بریم بیرون بگردیم
اوسوی: خونه چشه؟؟
غزل: بیا بریم دیگه حوصلم سر رفته...تازه توئم تو خونه خطرناک میشی
اوسوی: این از طرف من به بهار چان، خواهرت واقعا خود درگیری داره
*غزل اوسوی را میگیرد و به زور از خانه بیرون میبرد*
غزل: اخییییش هوای تازه
اوسوی: خونه بهتر بود
غزل: یه کاری نکن از پل پرتت کنم تو اب
اوسوی: اگه میتونی پرتم کن
غزل: ولش...نمیخوام برای عروسی ناقص شی
اوسوی: افرین دختر خوب
*سرش را ناز میکند*
غزل: ااااا مگه من بچتم؟؟
اوسوی: ^^
غزل: خیلی...ااااه خستم...
اوسوی: چی شده؟؟
غزل: امروز برای امتحانم خواب موندم 😭😭😭
اوسوی: خب این گریه داره؟؟
غزل: خب تو همیشه خونسردی 😓
اوسوی: خب شب برای سنسیتون بفرست
غزل: اخه سنسیمون خیلی سخت گیره نمیدونم قبول میکنه یا نه
اوسوی: کشتی منو...
غزل: ااااااااااااا
اوسوی: حالا خودتو پرت نکنی پایین
غزل: چقدر نگرانی واقعا!!
اوسوی: ^^
غزل: راستی لباس دامادتو انتخاب کردی؟؟
اوسوی: مگه تو انتخاب نکردی؟؟
غزل: ااای واااای مگه قرار نبود هرکی الباس خودشو انتخاب کنه؟
اوسوی: میگم دیگه بریم خونه^^
غزل: زودم از زیرش در میری نه؟؟
اوسوی: اوهوم ^^
غزل: باش...بریم خونه...من که حریف تو نمیشم 😒
اوسوی: اخییییش