🧝🏻‍♀️ زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق13🧝🏻‍♀️

یکشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۸ 10:24

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق༻ |

فیلیکس. مرینت چیشده خوبی (از هم جدا می شوند )(مری و ادری دیگه)

مری.(سرخ شده )اره خوبم 

فیلیکس ادری چرا زنگگ نزدی بیاییم پیداتون کنیم 

ادری گوشی نداشتم

فیلیکس .پس برا. چی اومدی؟

ادری. خواستم چیزی بگم که مرینت گفت ،خبب ببریم دیگه من سردم شده 

فیلیکس جلوی ما راه افتاذ 

من و ادری هم که دیچست در دست هم ولی وقتی فیلیکس میدید از هم جدا میشدیم 

بالا خره رفتیم و رفتیم تارسیدیم به کلبه نباید وانمود میکردیم اتا قامون پیش همه 

چون حتما فیلیکس به باباش میگفت و...

اخه فیلیکس پسره مددیر اینجاست 

رفتم تو اتاق کمی منتظر موندم تا ادری بیاد 

ادری.اها حالا برم تو اتاق 

مری . اها بالا خره اومد خوبه دیگه

ادری . رفتم نشستم پیش مارینت 

مری. ادری یه سوال 

ادری .بگو

مری. تو واقعانی من رو دوست داری؟

ادری. اره خیلی 

مری .چرا؟

ادری .چون خخیلی دختر دست نخورده ای هستی

ادری دیگه نزاشام بحرفه  

ودوباره بوسیدمش

بردمش رو تخت دونفره ای که اون گوشه بود و 

(خب پیش هم خوابیدن دیگه)

صبح 

ادری. اخیی دختره هنوز خوابه مو هاشو نوازش کردم تا بلند شه. 

مری. بلند شدم دیدم ادری داره با مو هام ور میره 

مری. اقا من گشنمه میخاب صبحانه بخورم

ادری . دست در دست هم رفتیم طبقه پایین 

همه نگامون میگردن

رفتیم دور یه میز نشستیم  

صبحانمون رو خوردیم

مری. اقا ادری ببین من میخام برم استخر 

ادری .خب

مری خب دیگه مایوندارم

ادری بدوبریم ییرون بخریم


نظر یادت نره اگه یادت بره پارت بعدی نمیدم حالا ببین کی گفتم

نظر بده دیگه اهه😔🤩🙏🙏🔮🧝