بازی سرنوشت فصل سوم پارت 9

شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۷ 16:6

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان بازی سرنوشت༻ |

از زبان آدرین 

چند نفر رو از دست دادیم ولی آخر پیروز شدیم

منم چیزیم نشد به مرینت که تنها تو قلعه بود فکر می کردم

تو راه اتنایا یه جغد شکار کرد و برام آورد گفت که خونش برا معجون قرصا اصلا نمیخواستم

ولی چاره ای هم نبود رفتم به مرینت سر بزنم دیدم بی حال و گریه کنان نشسته رو تخت بدو بدو رفتم پیشش تا منو دید پرید بغلم بغلش کردم دیدم کل دستاش جای نیش خون آشامه. 

کی این کارو کرده؟ چی شده؟ خوبی؟ 

مری:ادریننننننندیان... دیان این کارو کرد

من:از عصبانیت انقدر قرمز شدم که سرخ تر از من پيدا نمیشد کارد میزدی خونم در نمیومد!

بلند داد زدم اتنایا بیا، اومد، 

گلوشو گرفتم و به دیوار چسبوندمش تو گفتی جای مرینت تو قلعه امنه؟ الان پس چرا دیان تونسته بیاد تو؟ ببین مرینت به چه وضعی افتاده؟!! 

اتنایا :... خ... ف... شد... م... و... ل... م... کن.... 

من:ولش کردم افتاد زمین رنگ پوستش کبود شده بود

مری:آ آ آ درین سرم گیج میره حالم بده دندونام درد میکنه 

و مرینت از حال میره

من:به سمتش دویدم برش داشتم رو تخت گذاشتمش مری... مرینت.... مرینتتتتتتت

اتنایا:خوبه عالیه همچی داره عالی پیش میره چیزی نمونده تا نقشمون عملی بشه ارههههه

حالا موقشه. 

ادرین صبر کن اگه میخوای مرینت نجات پیدا کنه باید خونش رو بخوری و روحش رو مال خودت کنی 

من:برای چی؟ با این حالش؟ 

اتنایا :دیان از نژاد ولف پای ز هست و اصلیه

اون خون مرینت رو خورده و مرینت هم زنده مونده اون داره به خون اشام تبدیل میشه 

اگه بشه که میشه روحش مال دیان میشه 

تو خونش رو بخور و روحش رو مال خودت کن

کاریش نمیشه کرد

من:خیلی سریع داره همچی اتفاق میوفته من نمیتونم نه اما... 

اتنایا :کاریه که شده اگه این کارو نکنی از دستش میدی

من:خفشو تقصیر توعه باشه چقدر؟ 

اتنایا:کلش! همه ی خونش اما مرینت مثل تو نمیشه از اقوام عادی اگه میخوای اصیل زاده بشه و بتونه از خودش مواظبت کنه باید وقتی بیدار شد خون تو رو بخوره و بعد خون یه انسان تصمیم با خودته

من:من جونمو واسه مرینت میدم منو ببخش

محکم گازش گرفتم و خونش رو خوردم اشک هام با خونش مخلوط میشد هر قطرش برام مثل یه زهر بود که قلبمو سوراخ میکرد

درد میکشید دیگه رنگش سفید شده بود به اتنایا اشاره کردم که بسه؟؟ گفت نه باید بازم بخوری

بدنش سرد شد رنگش کاملا پرید لب های سرخش به رنگ سفید در اومد اشک هام بند نمیود داشتم از دستش میدادم

که اتنایا گفت :کافیه

دندونام از گردنش کشیدم بیرون روحت مال منه تا ابد 

و روحش رو مال خودم کردم تکونش دادم بیدار بشه دوست داشتم دوباره چشمای آبیشو ببینم دوباره منو بزنه دوباره باهم شیطونی کنیم دوباره طمع خوشمزه لب هاش رو بچشم

اما بیدار نشد باید صبر میکردیم این یه نفرین بود باید صبر میکردیم تا عمل کنه

سر همه داد میزدم و اتنایا رو هم کتک

چند نفرو فرستادم تا برن دیان رو پیدا کنن 

انگار مرينت داشت به هوش میومد رفتم کنارش.... 

کاتتتتتتت

بعدی=20