🧸زندگی ازنگاهی دیگر تمراه با عشق 8🧸
پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۵ 23:35
نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق༻ |مری:وایی چقدر سردمه ای خدا دارم میمیرم از ترس
ادری :یا خدا این واقعا ترسیده فکر میکردم فیلم بازی میکنه منو به خودش نزدیک کنه
مری :میخام برگردم اصلا کی اجازه داده من بیا ها؟
راهی که رفته بودم رو بزگشتم تا پیش مدیر برم شکایت کنم ازشون
تو بر گشتم برم دیدم با خنده داره ادرین نگاهم میکنه
مری : چیه خنده داره؟تو هر روز با هوا پیما میری این ور اون ور خب من ترس از ارتفاع دام چه کار کنم ها؟
ادری :خوشکم زد چرا این جوری میکنه وایی بیچاره استین کوتاه هم پوشیده
سوییشرتم که روم انداخته بودم رو در اوردم و دادم بهش
مری : نه ممنون لازم نی
ادری : میفتی میمیری از تر س ها
مری : نکن خوشم نمیاد
ادری : یه چیز بگم؟
مری: چمیدونم بگو
مدیر برای هوا پیما یه سوپرایز داره که خواهی دید
مری :خدایااا این ادرین چرا این جوریه خب نمیگفتی دیگه
ادری:واقعا که
مری :ای وایی نکنه دوباره فکرام رو بلند گفتم
ادری : وللش این دختره خیلی پرو هست
مری : اقا میتونی تا دم صندلی بیای تا نمیرم که نمیتونی؟
ادری: خدایی میترسی یا فیلم در میاری
مری : سوییشرتش که رو دوشم بود در اوردم و دادم بهش گفتم
: خوب بیگر اگه فیلم در میارم نیازی به این ندارم
ادری : اون سوییشرت رو داد بهم و لرزون لرزون راه افتاد
خدایا فکر نمیکنم فیلم در بیاره نه نه
ادری :بیا سوییشرت رو بگیر میمیریا
مری : اگه فیلم در میارم که نمیمیرم ول میکنی؟
ادری :نه
مری : ببین بدم میاد یکی از این فکر ها در موردم بکنه نمیخاد هیچ کاری برام کنی فقط فکر بد در موردم نکن خب؟
ادری : نه به غرورش بر خورد
ادری : خب باشه من این سوییشرت رو میگیرم ازت ولی یه جیز بهتر دارم برات
مری: اصلا نیاز نیست
ادری :چرا لازمه و گر نه میمیری دختر
مری: داشتم میگفتم نمیخاد که اومد دستش رو دور گردنم انداخت اینقدر گرم بود که خودمم اندازه لبو سرخ شدم
ادری :هی هاهاها![]()
تا دم در هوا پیما
خانم مهماندار جای من و مرینت رو گفت
مری : خب اممم فکر کنم باید بری بشینی
مری: که دیدم ...
ببخشید کمه امشب بقیشو میدم قول قول اخه باز هم هنگ کرده
اگه امشب قسمت بعد رو میخای باید نظر بدی وگر نه نمیدم پارت بعد رو امشب حالا خود دانید دیگه
بای بای