👩🏻‍🎤زندگی از نگاهی دیر همراه با عشق 6👩🏻‍🎤

چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۴ 0:57

نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق༻ |

مرینت

رفتم که لباسم رو جمع کنم اه خدا ادرین راست میگه  چرا هیچ کس از من خوشش نمیاد؟

ادرین

ای خدا ول کن منو من نباید عاشق این بنا بشر بشم نباید

این خیلیییی بده خدا 

اخه اون یه دختر خوشگل 

اولین دختری که منو دید ولی عادی رفتار کرد 

مرینت 

لباسام رو جمع کردم بدین این که جلوم رو نگاه کنم داشتم میرفتم که

 

نظر یادت نره  که اگه یادت بره انرژیم کم میشه دیگه بازم تا خیر میوفته تو داستان 

 

 

 

 

 

 

بیا

 

 

 

 

 

 

 

تمومید نظر ندی بازم تا خیر میوفته توش خود دانید 

ادرین 

همین جوری داشتم راه میرفتم و فکر میکردم که افتادم رو مرینت 

ولی دستم رو رو زمین نگه داشتم و نگذاشتم بیوفتم روش 

مینت چشماو بسته بود

بلند شدم کمک کردم بلند شه

مری: تو مگه نرفتی پایین ؟

من: نه داشتم وسایلم رو جمع میکردم

ادری: میدونی که قراره با هواپیما بریم؟

مری :چی تو داری درو غ میگی (باترس و لرزش صدا)

ادرین :نگو که میترسی

مری : ببین صد تا اتتقاق قراره بیوفته  تازه مامانم هم نیست که

ادری : که

مری: ولش کن من نمیام

من هم دستش رو گرفتم و دنبال خودم تا تو اتوبوس که سوار بشیم کشوندم

مری: خخخببب حالا الان راه میوفتتتیم  به. طرف فف فرود گاه ارره؟(صداش میلرزه)

ادری:دختر نترش بیا بابا 

نوندمش بغل خودم که از ترس نمیره 

از تو کیفش یه دست کش پلاستیکی در آورد بادش کرد و گره زد 

بعد روش لاک زد 

از این کارش متعجب شدم 

تا رفتیم و رسیدیم به فرودگاه   

   

 

 

 

 

بیا