🏡زندگی ازنگاهی دیگر همراه با عشق 4🏡
جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۱۹ 13:35
نويسنده اين مطلب: 𝙎𝙚𝙥𝙞𝙙𝙚𝙝🍿 | موضوع: ༺رمان زندگی از نگاهی دیگر همراه با عشق༻ |ساعت شده بود5
*مرینت*
اومدن درهمه ی اتاق هاروزدن وگفتن بیاییم کارمون دارن
اخررفتیم پایین توی حیاط خوابگاه
بهمون گفتن همگی بایدیک رشته ی ورزشی انتخوابکنیم(چون دانشگاه شون پیشرفتس)
هرکسی یک رشته انتخواب کردمنم تنیسرو انتخواب کردم
بامربی تنیس رفتیم دونفر دونفر گروه هامون روانتخواب کردیم
من تک افتاده بودم بعداون پسره ادرین اومدبامن هم گروهی شد
رفتیم تمرین کنیم مربی گفتهرکی اگه کارکرده بگه
من گفتم۲سالکارکردم ادرین۲سالکارکرده بود بقیه هیچی کار نکرده بودن
بعدمربی اومد ماروسر گروه همه کرداومدیم فرهندرویادبدیم که
*ادرین*
مرینت داشت فرهندرویادمیداد
که دیدم یه پسره یه توپ انداخت زیرپاش.
چون اون بغل منایستاده بود دیدم داره میفته گرفتمش
واییچه دخترخوشگلیه
تازه چشماشو دیدم رنگ چشماش آبیه آبیه آسمونی
عجیبه چرادختر به این خوشگلی هیچ دوست پسری نداره؟
*مرینت*
داشتم فرهند یادمیدادم که یه توپ رفت زیرپام
چشماموبستم دیدم یکی منوگرفت وایی این ادرینه
وایی چه جذابه همون همه دخترا دوستش دارن
بعد۲دقیقه نگاهکردن به.هم.به.خودممون اومدیم
مری:ببخشید
ادرین: نه.بابا. تقسیر تونبود.که (غلط املایی گرفتن ممنوع)
بقیش پست بعد این قاطی کرده
الان پست بعد رو میدم